{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#رمان 🧚‍♀🌸

#رمان 🧚‍♀🌸
#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣
#پارت.سی.و.هشت 👒💚


•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•

نفس عمیقی کشیدم و گفتم :< آقا ارسلان؟ >

سرش رو یه ذره کج کرد و بهم نگاه کرد و منتظر گفت :< بله! >

دیانا :< راستش، راستش من در مورد پیشنهادتون فکر کردم >

پشیمون روشو ازم گرفت و داد به جلو و گفت :< بله میدونم پیشنهاد احمقانه ای بود حق دارید جواب منفی بدید شما فکر کنید هیچ وقت این پیشنهاد رو بهتون ندادم >

پوکر نگاهش کردم و گفتم :< خب یه لحظه وایستید منم یه حرفی بزنم! من من میخاستم بگم که ... پیشنهاد تون رو ق..قبول میکنم >

یهو پاشو گذاشت رو ترمز و با تعجب به طرفم برگشت و شک زده نگام کرد ،

تو خودم جمع شدم و یه کم عقب تر رفتم و گفتم :< ف‌..فقط یه شرطی دارم >

متعجب و آروم گفت :< چی؟ چه شرطی؟ >

آروم گفتم :< اتاق هامون از هم جدا باشه و به کار هم کاری نداشته باشیم، هوم؟ >

خوشحال نگاهم کرد و گفت :< خیلی ممنون خانم رحیمی فکر نمی کردم قبول کنید >

دیانا :< خواهش میکنم فقط میشه منو خانم رحیمی صدا نزنین >

سرشو به نشونه ی تایید تکون داد ،

صدامو صاف کردم و گفتم :< الان یعنی شرطم رو قبول کردین ؟ >

ارسلان :< بله دیانا خانوم >

وای خدا قند تو دلم آب شد چه قشنگ گفت دیانا خانوم(:

وجی :< امشب چه شبیست شب مراد است امشب ، امشب چه شبیست شب مراد تست امشب >

دیانا :< فقط میتونم بگم خدا شفات بده:| >

وجی :< اگه میخاست شفا بده که زودتر تو رو شفا میداد که وجدانت انقد سر به هوا نباشه >

دیانا :< هوفففف از وجدانم شانس نیاوردیم >

یه نگاه به ارسلان کردم که با لبخند کنار لبش تو فکر بود ،

بهش خیره شدم که سرشو آورد سمتم ، دستپاچه شدم و گفتم :< اممم آقا ارسلان نمیخواین حرکت کنین؟ >

ارسلان :< چرا چرا ببخشید حواسم پرت بود الان ماشینو روشن میکنم >

بلافاصله ماشین روشن شد و راه افتاد سمت خونمون ،

هوففف خوب تونستم سوتیمو جمع کنما بخیر گذشت!
دیدگاه ها (۱)

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 196♡⁠。⁠)⁩با شیط...

اسم فیک : اون واسه منهp62ویو اتسریع وسایلامو جمع کردم و بعد ...

#in_your_eyes"ادامه پارت ۸۸"ویو کایلافقط دلم میخواست مطمئن ب...

life like hellp:9چشماشو بست و چند ثانیه هیچ حرفی نزد.فکر کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط