قسمت هشت
چند ماه از آشناییشان گذشته بود.
آن روز بعد از پایان کلاس، آسمان ناگهان بارانی شد.
تههیون و دویون زودتر از مدرسه بیرون رفتند و سوآ و سئولآ هم با عجله خودشان را به ایستگاه اتوبوس رساندند.
مینجی جلوی در مدرسه ایستاده بود و به باران نگاه میکرد.
«چتر نیاوردم...»
صدایی از پشت سرش آمد.
«من آوردم.»
مینجی برگشت.
جونهو چترش را باز کرده بود.
«بیا، با هم بریم.»
مینجی کمی مکث کرد.
«مسیرمون یکی نیست.»
«تا ایستگاه که یکیه.»
مینجی لبخند زد.
«باشه.»
هر دو زیر یک چتر راه افتادند.
باران آرام روی چتر میخورد و خیابان خیس سئول زیر نور چراغها میدرخشید.
جونهو بعد از چند لحظه سکوت گفت:
«مینجی.»
«هوم؟»
«تو همیشه همینقدر جدیای؟»
مینجی با تعجب نگاهش کرد.
«یعنی چی؟»
«هیچی. فقط کنجکاوم.»
مینجی خندید.
«تو هم همیشه همینقدر فضولی؟»
جونهو خندید.
«فکر کنم.»
مینجی سرش را پایین انداخت تا لبخندش دیده نشود.
آن شب، وقتی از هم خداحافظی کردند، هیچکدامشان نمیدانستند چرا یک مسیر معمولی تا ایستگاه، برایشان اینقدر خاص شده بود.
ادامه دارد...
آن روز بعد از پایان کلاس، آسمان ناگهان بارانی شد.
تههیون و دویون زودتر از مدرسه بیرون رفتند و سوآ و سئولآ هم با عجله خودشان را به ایستگاه اتوبوس رساندند.
مینجی جلوی در مدرسه ایستاده بود و به باران نگاه میکرد.
«چتر نیاوردم...»
صدایی از پشت سرش آمد.
«من آوردم.»
مینجی برگشت.
جونهو چترش را باز کرده بود.
«بیا، با هم بریم.»
مینجی کمی مکث کرد.
«مسیرمون یکی نیست.»
«تا ایستگاه که یکیه.»
مینجی لبخند زد.
«باشه.»
هر دو زیر یک چتر راه افتادند.
باران آرام روی چتر میخورد و خیابان خیس سئول زیر نور چراغها میدرخشید.
جونهو بعد از چند لحظه سکوت گفت:
«مینجی.»
«هوم؟»
«تو همیشه همینقدر جدیای؟»
مینجی با تعجب نگاهش کرد.
«یعنی چی؟»
«هیچی. فقط کنجکاوم.»
مینجی خندید.
«تو هم همیشه همینقدر فضولی؟»
جونهو خندید.
«فکر کنم.»
مینجی سرش را پایین انداخت تا لبخندش دیده نشود.
آن شب، وقتی از هم خداحافظی کردند، هیچکدامشان نمیدانستند چرا یک مسیر معمولی تا ایستگاه، برایشان اینقدر خاص شده بود.
ادامه دارد...
- ۶.۹k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط