{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🍓مشتری همیشگی 🍰

🍓مشتری همیشگی 🍰
پارت ۶
باران شدیدتر شد.
وقتی کارگاه تعطیل شد، نامیرا جلوی در ایستاد.
چتر نداشت.
تهیونگ هنوز آنجا بود.
چترش را باز کرد.
«می‌رسونمتون.»
نامیرا گفت:
«نه، خودم می‌رم.»
«بارونه.»
«می‌دونم.»
«خیس می‌شین.»
«لباس اضافه دارم.»
تهیونگ خندید.
«پس با لباس اضافه می‌رید خونه؟»
نامیرا هم خندید.
«احتمالاً.»
تهیونگ چتر را بالای سرش گرفت.
«حداقل تا ایستگاه.»
نامیرا کمی مکث کرد.
«باشه.»
آن دو کنار هم زیر چتر راه افتادند.
نه خیلی نزدیک.
نه خیلی دور.
اما تهیونگ تمام مسیر را طوری راه می‌رفت که باران روی شانه‌ی خودش می‌ریخت و سمت نامیرا خشک می‌ماند.
نامیرا متوجه شد.
«چتر رو بگیر بالا.»
«خوبه.»
«شونه‌ت خیس شده.»
«مهم نیست.»
نامیرا آرام گفت:
«مهمه.»
تهیونگ به او نگاه کرد.
و همان لحظه فهمید.
افتادنش در این دختر، دیگر فقط یک علاقه‌ی کوچک نبود.
🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓
دیدگاه ها (۰)

قسمت هشت

پارت هفتم | بعد از تعطیلیآن شب، باران دوباره شروع شده بود.سا...

قرار زیر بارانجونگ‌کوک از وقتی از خانه بیرون آمده بود، فقط ی...

دردسرهای بچه داری پارت۱۴

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 4 | بارانعصر همان روز، آسمان سئول ناگهان ابری ...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟺 | یک قدم نزدیک‌ترروز بعد، ساعت چهار عصر.ا/ت جلو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط