دبیرستان شیرین پارت 12
بچه ها الان اینو میزارم که بعضیا هی نگن قهرم و خب الان حاله گشتن تو دفترمو ندارم فردا ننه بابام نیستن قشنگ میچرخمو میزارم الان با این سر کنید
_____________________________
(ویو چویا)
وای درد دارم دیوونه میشم لعنتی اون چه کاری بود کردم فکر کنم واقعا دردش اومد وایی بمیرم!
یا علی اومد.
دازای : زود باش معاینه اش کن
پرستار : چشم ارباب جوان
یا علی این کیه!!؟؟
( بعد یه ربع معاینه)
وای این دکتر بود! عَجَبا اینا خیلی دکتراشون جوون نیستش ؟عَههه بیخیال
دازای : خب امشب شام نمیخوری که دیگه ازم چیزی رو مخفی نکنی!
ها وای من ضعف کردم عَهه بیخیال همین که زنده ام رو باید خدارو شکر کنم وای سرم و تنم و باهم درد میکنه! عَهههه لعنت بهت دازای این شوکر کوفتی از کجا اوردی واییییییییییییی
(ویو دازای)
خب اینم میز شام
کویو : دازای برای چی برای ناهار نیومدی!؟
دازای : ببخشید مادر یه کاری پیش اومد جوریم شیطونی کرد و داشتم تنبیهش میکردم
کویو : اوه اوه زنده است؟ مثله قبلیه نشه! ؟
دازای : نمیشه مادر نگران نباشید، پدر کار اون پسره رو تموم کردید؟
موری : واقعا ببخشید پسرم ولی فکر کنم نفوذی داشتیم چون وقتی اکوتاگاوا رفت دنبالش تا بیارتش به محل اعدام سلولش خالی بود نگهبانا هم به قتل رسیده بودند
با حرف پدر ناراحت نشدم ولی اون چطوری فرار کرده؟ وای الان گشنمه بعدا فکر میکنم
کویو : دازای گفتی جوریتو تنبیه کردی که نیاوردیش برای شام ؟
دازای : شما نگران نباشید فردا انقد میدم بخوره تا بترکه
( بعد خوردن شام)
خوب برم ببینم زنده است یا نه؟،!
( ویو چویا)
با خودم گفتم یکم لوس شم از دلش در بیاد یه چیزی بهم بده وگرنه ناهارم نخوردم تا صبح میمیرم!
وای اومد بریم که رفتیم! ( حاجی مگه مسابقه؟)
اروم زمزمه کردم
چویا : یوم نیمه روباه
تا اومد تبدیل به نیمه روباه شدم
چویا : سلام ارباب!
(ویو دازای)
تا رفتم دیدم نیمه جوریه خودو نخورمش نه نه نه نه اروم باش دازای خودتو کنترل کن الان بايد بیتفاوت باشم
دازای : سلام
چویا : ارباب؟ صوزتت درد میکنه ؟
وایییی چرتا انقد نازه عه چی داری میگی دازای اروم
دازای،: اره، فکر کردی درد نمیکنه
چویا : ببخشید
( ویو چویا)
اروم یه ببخشید گفتمو رفتم گونشو بوسیدم
چویا : ببخشید دیگه نمیزنمتون
عالیه کامل خوشکش زد!
( ویو دازای)
یا علی قلبم داره منفجر میشه! ای خوووودداااا ااایییینننن چچچچرررراااا ااانننققققددددرررر ننناااااززززززههههه
( بعد چهار قرن قربون صدقه رفتن)
دازای : باشه دیگه خرم کردی بَلا
چویا : هوولاا
(ویو چویا)
لوس کردن رو این خوب جواب میده ها
هی هی کجا میره!
چویا : ارباب کجا میرین ؟
دازای : نکنه گشنت نیست؟
چویا : چی! معلومه که گشنمه!
(ویو دازای)
دیگه نمیتونم تهمل کنم میرم واسش غذا بیارم
( ویو چویا)
اخخییششش بلخره خر شد میترسیدم مجبور شم بزارم کارای ناجور کنه عَههه الان خیلی گشنمه
اخجون اومد
(ویو دازای)
تا اومدم پرید بغلم
دازای : یواش یواش میریزه ها!
چویا : ببخشید
خب عذا رو رومیز گذاشتم خودمم نشستم بعدم به پاهام اشاره کردم
دازای : بیا روی پاهام خودم بهت میدم
اومد رو پاهام نشست.
خودو چقدر ناز میخوره خودو خودو ( دوساعت قربون صدقه رفتن)
_______________________
خب ادامه اش فعلا نیست فردا خون آشام شیرین من رو مینویسم فعلا بای بای
_____________________________
(ویو چویا)
وای درد دارم دیوونه میشم لعنتی اون چه کاری بود کردم فکر کنم واقعا دردش اومد وایی بمیرم!
یا علی اومد.
دازای : زود باش معاینه اش کن
پرستار : چشم ارباب جوان
یا علی این کیه!!؟؟
( بعد یه ربع معاینه)
وای این دکتر بود! عَجَبا اینا خیلی دکتراشون جوون نیستش ؟عَههه بیخیال
دازای : خب امشب شام نمیخوری که دیگه ازم چیزی رو مخفی نکنی!
ها وای من ضعف کردم عَهه بیخیال همین که زنده ام رو باید خدارو شکر کنم وای سرم و تنم و باهم درد میکنه! عَهههه لعنت بهت دازای این شوکر کوفتی از کجا اوردی واییییییییییییی
(ویو دازای)
خب اینم میز شام
کویو : دازای برای چی برای ناهار نیومدی!؟
دازای : ببخشید مادر یه کاری پیش اومد جوریم شیطونی کرد و داشتم تنبیهش میکردم
کویو : اوه اوه زنده است؟ مثله قبلیه نشه! ؟
دازای : نمیشه مادر نگران نباشید، پدر کار اون پسره رو تموم کردید؟
موری : واقعا ببخشید پسرم ولی فکر کنم نفوذی داشتیم چون وقتی اکوتاگاوا رفت دنبالش تا بیارتش به محل اعدام سلولش خالی بود نگهبانا هم به قتل رسیده بودند
با حرف پدر ناراحت نشدم ولی اون چطوری فرار کرده؟ وای الان گشنمه بعدا فکر میکنم
کویو : دازای گفتی جوریتو تنبیه کردی که نیاوردیش برای شام ؟
دازای : شما نگران نباشید فردا انقد میدم بخوره تا بترکه
( بعد خوردن شام)
خوب برم ببینم زنده است یا نه؟،!
( ویو چویا)
با خودم گفتم یکم لوس شم از دلش در بیاد یه چیزی بهم بده وگرنه ناهارم نخوردم تا صبح میمیرم!
وای اومد بریم که رفتیم! ( حاجی مگه مسابقه؟)
اروم زمزمه کردم
چویا : یوم نیمه روباه
تا اومد تبدیل به نیمه روباه شدم
چویا : سلام ارباب!
(ویو دازای)
تا رفتم دیدم نیمه جوریه خودو نخورمش نه نه نه نه اروم باش دازای خودتو کنترل کن الان بايد بیتفاوت باشم
دازای : سلام
چویا : ارباب؟ صوزتت درد میکنه ؟
وایییی چرتا انقد نازه عه چی داری میگی دازای اروم
دازای،: اره، فکر کردی درد نمیکنه
چویا : ببخشید
( ویو چویا)
اروم یه ببخشید گفتمو رفتم گونشو بوسیدم
چویا : ببخشید دیگه نمیزنمتون
عالیه کامل خوشکش زد!
( ویو دازای)
یا علی قلبم داره منفجر میشه! ای خوووودداااا ااایییینننن چچچچرررراااا ااانننققققددددرررر ننناااااززززززههههه
( بعد چهار قرن قربون صدقه رفتن)
دازای : باشه دیگه خرم کردی بَلا
چویا : هوولاا
(ویو چویا)
لوس کردن رو این خوب جواب میده ها
هی هی کجا میره!
چویا : ارباب کجا میرین ؟
دازای : نکنه گشنت نیست؟
چویا : چی! معلومه که گشنمه!
(ویو دازای)
دیگه نمیتونم تهمل کنم میرم واسش غذا بیارم
( ویو چویا)
اخخییششش بلخره خر شد میترسیدم مجبور شم بزارم کارای ناجور کنه عَههه الان خیلی گشنمه
اخجون اومد
(ویو دازای)
تا اومدم پرید بغلم
دازای : یواش یواش میریزه ها!
چویا : ببخشید
خب عذا رو رومیز گذاشتم خودمم نشستم بعدم به پاهام اشاره کردم
دازای : بیا روی پاهام خودم بهت میدم
اومد رو پاهام نشست.
خودو چقدر ناز میخوره خودو خودو ( دوساعت قربون صدقه رفتن)
_______________________
خب ادامه اش فعلا نیست فردا خون آشام شیرین من رو مینویسم فعلا بای بای
- ۱۴.۴k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط