سلام کیوتا!
سلام کیوتا!
میخوام ی رمان کوتاه بنویسم.
فقط ی چند پارتیه کوتاهه.
اسم: "من... نمیتونم بکشمت."
ویو دازای:
چشمام رو باز کردم.
سرد بود. خیلی سرد. تمام بدنم درد میکرد.
اینجا کجاست؟ هنوز کمی تار میدیدم.
چرا روی زمین دراز کشیدم..؟
خواستم دستم رو روی زمین بزارم تا خودم رو بلند کنم.
اما نتونستم، انگار دستام بسته شده بود.
صدای زنجیر تو اتاق خالی پیچید.
مچ دستم با تکونی که بهش دادم تیر کشید.
خیلی درد داشت،دستم با زنجیز بسته شده بود و ظاهرا مدت زیادی از بسته شدنش میگذشت.
با هر بدبختیای بود به سختی بلند شدم و نشستم.
نگاه به چویا افتاد که مثل من رو زمین افتاده بود.
و بعد یادم اومد برای چی اینجاییم.
فلش بک به یک روز قبل: (ویو راوی)
دازای از ی حمله جاخالی داد.
«چویا!خنجرتو بده بهم!»
چویا درحالی که داشت با موهبتش از تیر ها فرار میکرد دستش رو پشتش برد و خنجر کمریش رو درآورد و پرت کرد سمت دازای.
دازای رو هوا گرفتش.
قرار بود فقط ی معمورت سطح پایین باشه.
اژانس و مافیا فقط برای پس گرفتن ی محموله ی دزدیده شده که اگه لو میرفت ممکن بود جنگی بین چند کشور رخ بده باهم همکاری کرده بودن ولی ی گروه از افراد ناشناس از ناکجا اباد ریختن رو سرشون.
دازای و چویا تنها رفته بودن.
راه ارتباطی با سازمان ها نداشتن، انگار ی موهبت اجازه نمیداد دسترسی به خارج از اون منطقه داشته باشن.
دازای و چویا هم به شدت رخمی شده بودن، چویا وضعیت بهتری داشت ولی دازای نه...
یهو ی بمب ترکید، البته ظاهرا خطر مرگ نداشت ولی دازای و چویا دیگه نتونستن چیزی ببینن.
البته عضو های دیگه هم قربانی شده بودن.
ولی قبل از اینکه بفهمن بیهوش شدن و سیاهی...
پایان فلش بک.
دازای هنوز داشت سعی میکرد بفهمه اینجا کجاست که چویا تکون ریزی خورد.
پلک هاش لرزید و اروم باز شد.
چند لحظه به سقف خیزه شد.
اتاق ساده بود. فقط چعار تا دیوار و چند ستون در کناره های اتاق. هیچ وسیله ای اونجا نبود، به جز زنجیر هایی که دستاشون رو بسته بود و به دیوار وصل بود.
چویا واکنش سریع تری داشت.
خیلی سریع نشست، البته درد ترسناکی برای لحظه ای تو بدنش پیچید، منتهی اون هیچوقت با این درد ها ضعیف نشده بود.
صورتش برای لحظه ای از درد جمع شد؛ بعد نگاه به دازای افتاد که ایستاده بود و انگاد داشت دنبال پنجره یت چیزی میگشت.
چویا نگاهش به دست بسته شدهش افتاد.
«تچ...این دیگه چیه؟»
____
پایان.
چطور شد سنپای؟
پارت بعدی رو فردا میزارم.
میخوام ی رمان کوتاه بنویسم.
فقط ی چند پارتیه کوتاهه.
اسم: "من... نمیتونم بکشمت."
ویو دازای:
چشمام رو باز کردم.
سرد بود. خیلی سرد. تمام بدنم درد میکرد.
اینجا کجاست؟ هنوز کمی تار میدیدم.
چرا روی زمین دراز کشیدم..؟
خواستم دستم رو روی زمین بزارم تا خودم رو بلند کنم.
اما نتونستم، انگار دستام بسته شده بود.
صدای زنجیر تو اتاق خالی پیچید.
مچ دستم با تکونی که بهش دادم تیر کشید.
خیلی درد داشت،دستم با زنجیز بسته شده بود و ظاهرا مدت زیادی از بسته شدنش میگذشت.
با هر بدبختیای بود به سختی بلند شدم و نشستم.
نگاه به چویا افتاد که مثل من رو زمین افتاده بود.
و بعد یادم اومد برای چی اینجاییم.
فلش بک به یک روز قبل: (ویو راوی)
دازای از ی حمله جاخالی داد.
«چویا!خنجرتو بده بهم!»
چویا درحالی که داشت با موهبتش از تیر ها فرار میکرد دستش رو پشتش برد و خنجر کمریش رو درآورد و پرت کرد سمت دازای.
دازای رو هوا گرفتش.
قرار بود فقط ی معمورت سطح پایین باشه.
اژانس و مافیا فقط برای پس گرفتن ی محموله ی دزدیده شده که اگه لو میرفت ممکن بود جنگی بین چند کشور رخ بده باهم همکاری کرده بودن ولی ی گروه از افراد ناشناس از ناکجا اباد ریختن رو سرشون.
دازای و چویا تنها رفته بودن.
راه ارتباطی با سازمان ها نداشتن، انگار ی موهبت اجازه نمیداد دسترسی به خارج از اون منطقه داشته باشن.
دازای و چویا هم به شدت رخمی شده بودن، چویا وضعیت بهتری داشت ولی دازای نه...
یهو ی بمب ترکید، البته ظاهرا خطر مرگ نداشت ولی دازای و چویا دیگه نتونستن چیزی ببینن.
البته عضو های دیگه هم قربانی شده بودن.
ولی قبل از اینکه بفهمن بیهوش شدن و سیاهی...
پایان فلش بک.
دازای هنوز داشت سعی میکرد بفهمه اینجا کجاست که چویا تکون ریزی خورد.
پلک هاش لرزید و اروم باز شد.
چند لحظه به سقف خیزه شد.
اتاق ساده بود. فقط چعار تا دیوار و چند ستون در کناره های اتاق. هیچ وسیله ای اونجا نبود، به جز زنجیر هایی که دستاشون رو بسته بود و به دیوار وصل بود.
چویا واکنش سریع تری داشت.
خیلی سریع نشست، البته درد ترسناکی برای لحظه ای تو بدنش پیچید، منتهی اون هیچوقت با این درد ها ضعیف نشده بود.
صورتش برای لحظه ای از درد جمع شد؛ بعد نگاه به دازای افتاد که ایستاده بود و انگاد داشت دنبال پنجره یت چیزی میگشت.
چویا نگاهش به دست بسته شدهش افتاد.
«تچ...این دیگه چیه؟»
____
پایان.
چطور شد سنپای؟
پارت بعدی رو فردا میزارم.
- ۱.۱k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط