من بدونت طاقت زندگی ندارم ۶

وی یینگ و لان جان خوابیدن و
وی یینگ با خودش گفت
وی یینگ:لان گه گه خیلی دوس داشتنیه
وی یینگ سعی کرد به لان جان زل بزنه و
با خودش گفت لان گه گه چقدر تو خوشگلی
آخه از چشماتم زیبایی میباره لان گه گه
دوست دارممم با داد * وای خدا چرا داد زدم
الان لان جان بیدار میشهه واییی

لان جان چشماش باز شد و گفت :چی شده
وی یینگ با خواب آلودگی *

وی یینگ:هیچی نشده عزیزم بخواب
خسته ای

لان جان:باشه خودتم بخواب


وی یینگ:باشه لان جانه عزیزمم

لان جان :بخواب وی یینگ

وی یینگ:باشه بیا چشمامو بستم اصن


لان جان:عالیه امیدوارم خوب بخوابی


وی یینگ:خودتم همینطور عزیزم

لان جان وی یینگو محکم تر بغلش کرد
و یهو با وی یینگ خوابش برد


چند ساعت ها بعد موقعه غروب خورشید
غروب شده بودو هنوز وی یینگ لان جان
تو خوابه ناز بودن

وی یینگ تو خوابم فکره لان جان
بود ببینه بیدار شده هنوز یا نه
که بیدار نشده بود وی یینگ بیدار شد و یهو دید غروبه


پس داد زد وی یینگ:لان جان لاننن جان خیلی خوابیدیم پاشو لان جان


لان جان :وای غروب چه زیاد خوابیدیم

وی یینگ:غروبت بخیر لان جان

لان جان:غروبت بخیر چیه وی یینگ منظورت عصره


وی یینگ:آفرین هانگونگ جونه من خیلی زرنگه

راستی لان جان یه چیزیو بهت بگم؟
تو خیلی خوشگلی خیلی خیلی ها

چشماتم بی نقصن

لان جان از ذوق نمیدونست چی بگه

وی یینگ:اوخیی ذوق کردی نمیدونی چی بگیی

لان جان :خودت قشنگ تری که


وی یینگ:نه هانگونگ جون قشنگ ترههه


لان جان :نهههه وی یینگ قشنگترهه


وی یینگ:خودت خوشگلتری اگه قبول نکنی گریه میکنما


لان جان :نه گریه نکنیا باشه قبوله فقط گریه نکنیا

وی یینگ:باشه وی یینگ یهو گریش گرفت و لان جان گریشو دید

لان جان:وی یینگ عزیزم چرا داری گریه میکنی مگه‌ قول ندادی گریه نکنی

وی یینگ سکوت کرده و‌ داره گریه میکنه



لان جان:وی یینگ یه چیزی بگوو

وی یینگ من خیلی دوست دارم من عاشقتم

وی یینگ:چی؟


لان جان :من دوستت دارم


وی یینگ:منمم دوست دارمم 😭
لان جان وی یینگ از بغلش اورد بیرون و
اشکا عه وی یینگو پاک کرد و بازم بغلش کرد نازش کرد و گفت:وی یینگ کوچولو گریه نکن
من طاقت دیدن گریتو ندارم

لان جان یهو پاشد و وی یینگه‌ بغل کرده رو برد بیرون از اقامتگاهشون
همینجوری بغل کرده
لان جان وی یینگو از بغلش در اورد
و به سمته آسمون گرفتش

وی یینگ گفت :میخوای چیکار کنیی


لان جان وی یینگو تو آسمون چرخوند
و گفت گریه نکن کوچولو عه من من دوست دارم

وی یینگ ذوق کرد و خودشو انداخت تو بغل لان جان
و گفت ازت ممنونم منم دوست دارمم
راستی دردت اومد لان جان ؟ ببخشید

لان جان:نه دردم نیومد وی یینگه من
راستی خودتم دلت نمیخواد از بغلم بیرون بیای ها

وی یینگ:وقتی که تو بغلتم حسه آرامش دارم

لان جان :وی یینگ 🥺

وی یینگ:جانم

لان جان:تو همه چیزه منی 🥺


وی یینگ:خودتم سر پناهه منی من به جز تو کسیو ندارم



لان جان :من همیشه مراقبتم


وی یینگ:منم تا ابد کنارتمم
دیدگاه ها (۰)

دوستان خبر خیلی خیلی خوبببب تریلر فصل دوم انیمه آلیا گاهی او...

Scenario bts #سناریو "وقتی‌تو‌ماشین‌خوابت‌میبره" نامجون:مسیر...

part fifteen ::🍦🍫🍦🍫🍦🍫🍦🍫🍦🍫🍦🍫🍦🍫🍦🍫ا.ت با تعجب به مایکی نگاه کرد...

پارت ۲ الکس : همینی که گفتم یوری : باااشهههالکس : قشنگم بیا ...

سناریو تهیونگ

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۵از خواب بیدار شدم دیدم جین ...

پارت 5 رمان🦋 عشق مدرسه ای🦋اون کسی نبود جز جون کوک دوست پسر ق...

پارت یازدهیون: راست میگی( گریه )ته: دارم راستی میگم چرا گریه...

𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐚𝐧𝐠𝐞𝐥. Part18«ویو فردا»- لیا ...+جانم-بیدار شو +بیدارم-...

بخش دوم part 62تهیونگ« داداشی؟ شاید این سوال یکم شخصی باشه و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط