{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 5

پارت 5

رمان🦋 عشق مدرسه ای🦋



اون کسی نبود جز جون کوک دوست پسر قبلیش که بهش خیانت کرده بود و یک دور تو تیمارستان گذرونده بود و دیوانه بود.

لیسا اومد و بهشون سلام کرد و ات رو گرفت و برد پیش خودش

ویو لیسا و ات کنار هم:

لیسا: ات میخوای بهت پسر خالمو معرفی کنم؟

ات: آره بریم.

ویو ات:

داشتیم با لیسا میرفتیم که یهو لیسا روبرو جون کوک وایستاد و گفت:

لیسا: ایشون پسر خاله من هست

جون کوک: سلام ات خیلی وقت بود ندیدمت

لیسا: شما دوتا همو میشناسید؟

ات تو شک بود که یهو پخش زمین شد و( قش کرد) که یهو هیونجین با سرعت دوید پیش ات و لیسا تو شک بود و داشت با بیمارستان تماس میگرفت و جون کوک همینجوری پوزخند زنان به ات نگاه کرده بود.

هیونجین : اتت ات پاشو ات( داد)

مهمون ها همینجوری داشتند نگاهش میکردند که هیونجین با چشمای قرمز یقه ی کوک رو گرفت و گفت:


هیونجین : مردیکه ی بیشور با دوستم چیکار کردی بگو کیش هستی؟ چشید اصلا که غش کرد ها( با داد )

جون کوک: هه نمیدونی کیشم من پسر خاله لیسا و دوست پسر قبلیه اتم و باهم کات کردیم که الان میخوام باز دوباره دوست پسرش شم اشکالی داره( با پوزخند و طلبکارانه)

هیونجین: هوی حرف دهنتو بفهم من الان دوست پسرشم الان ات منو دوست داره نه تو نمیتونی مجبورش کنی دوست دخترت شه عوضی

جون کوک: به تو هیچ ربطی نداره سرت تو کار خودت باشه


که یهو هیونجین رگ هاش معلوم شد و سفت دندونشو فشار داد و یک مشت زد تو صورت جون کوک و گفت:


هیونجین: خفشو خفشو ات مال منه الان حق نداری برا خودت کنیش مردیکه کسافت اشغال( داد و عصبی)

جون کوک که دستش تو صورتش بود یک پوزخند زد و از اونجا رفت

که یهو ات خود به خود بلند شد بعدش پشت سرشو و جلوشو دید که با دیدن هیونجین پرید بغلش و گفت:

ات: ا اون رفت دیگه ه ها( بغض)

هیونجین: اره رفت اروم باش ات( محکم تر بغلش مرد و با لحن اروم اینو گفت)

ات: لیسا کجاست؟

لیسا: ات من اینجام نگران نباش پسرخالم رفت دیگه نمیزارم ببینتت یا تو ببینیش

ات: باشه. هیون ساعت چنده؟

هیونجین: ساعت 10 و نیمه

ات: بریم خونه؟

هیونجین: باشه هر چی تو بگی

خدافظی کردند و رفتند



ویو ات و هیونجین تو خونه:

ات: هیونجین میخوام یک چیزی بگم بهت

هیونجین: جانم؟

ات: میشه یک راز پیش خودت نگه داری و به کسی نگی؟

هیونجین: باشه

ات: خب من پریودم و خیلی درد دارم وقتی شکم درد میگیرم فیلیکس شکممو ماساژ میده و بوسم میکنه اروم میشم ام خب..( با خجالت)

هیونجین وسط حرفش پرید و اتو بغل کرد و برد رو مبل و خوابوند کنار خودش( توجه لباس خونه داشتند لباس خونگی 😂👌)

و بعد یک از پایین لباس ات رو داد بالا و دستش رو روی شک ات گذاشت و شروع نکرد به ماساژ دادن ات و گفت:

هیونجین: الان خوب شد؟

ات: ممنون هیونجین عالی( اروم)

هیونجین: باشه نفسم

ات ویو:

وایی نفسمو گفت خجالت کشیدم 😂
خیلی دستاش نرمه اخیش خیلی خوبه 😝
دوست دارن بگیرم لپاشو ببوسم
اخ این چیزا دیگه چیه دارم میگم اوففف
(اینا رو داخل ذهنش گفت👆)

که یهو هیونجین یک بوسه زد روی پیشونیه ات و شروع مرد نوازش کردن موی سر ات و تند تر ماساژ دادن

هیونجین: یک چیزی میخوام بگم بهت

ات: بله

هیونجین: خب من....

بقیه پارت بعد 🫶

لایک بزار تا پارت بعد زیبا🎀
دیدگاه ها (۳)

پارت 29رمان عشق مدرسه ای ویو فردا صبح وقتی ات داشت برای مدرس...

پارت 2 رمان✨ عشق مدرسه ای✨که یهو زنگ تفریح خورد که داشتم میر...

پارت 18 رمان❤ عشق مدرسه ای ❤هیونجین: اها ویو ساعت 9 وقتی میخ...

پارت 4 رمان 💘عشق مدرسه ای 💘هیونجین با تعجب گفت: هیونجین: ات ...

پارت 14 رمان💘 عشق مدرسه ای💘فیلیکس: ممنون خانم فعلا خدافظ همگ...

پارت 17 رمان✨ عشق مدرسه ای ✨هیونجین: چشمکه یهو گوشی هیون زنگ...

پارت 34رمان عشق مدرسه ای ⭐ویو ات: دلقک لباس ات رو تنش کرد و ...

پارت دو ماه کوچولو من ویو ات خیلی ترسید بودم اما داشت یه کار...

پارت 22 رمان عشق مدرسه ای و هیونجین وقتی به خونه رسید ات رو ...

پارت 15رمان🦋 عشق مدرسه ای 🦋ات: چه شرطی؟ هیونجین: ( به لبش اش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط