{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فریدون مشیری

فریدون مشیری

 

می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود

 

می سوختم از حسرت و عشقِ تو بَسَم بود

 

عشق تو بَسَم بود که این شعله بیدار

 

روشنگرِ شبهای بلندِ قفسم بود

 

آن بختِ گُریزنده دمی آمد و بگذشت

 

غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود

 

دست من و آغوش تو ! هیهات ! که یک عمر

 

تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود

 

بالله که بجز یادِ تو ، گر هیچ کسم هست

 

حاشا که به جز عشق تو گر هیچ کسم بود

 

لب بسته و پر سوخته ، از کوی تو رفتم

 

رفتم ، بخدا ، گر هوسم بود بَسَم بود !
دیدگاه ها (۲)

می خواهم و می خواستمت تا نفسم بودمی سوختم از حسرت و عشقِ تو ...

سکوت عشق

می خواهم و می خواستمت تا نفسم بودمی سوختم از حسرت و عشقِ تو ...

می خواهم و می خواستمت تا نفسم بودمی سوختم از حسرت و عشقِ تو ...

می خواهم و می خواستمت تا نفسم بودمی سوختم از حسرت و عشقِ تو ...

می خواهم و می خواستمت تا نفسم بودمی سوختم از حسرت و عشقِ تو ...

می خواهـــم و می خواستمت تا نفسم بودمی سوختم از حسرت و عشقِ ...

می خواهم و می خواستمت تا نفسم بودمی سوختم از حسرت و عشقِ تو ...

می‌خواهم و می‌خواستمت تا نفسم بودمی‌سوختم از حسرت و عشقِ تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط