سناریو رادیو اپل
.
.
.
.
.
.
. **« مینویسم، به نام خالقِ رنج و گناه...
مینویسم، به یاد فرشتهای که از اوج سقوط کرد.»**
---
**مقدمه**
در سال ۱۶۶۶، لندن دیگر آن شهرِ تجار و دریانوردان نبود؛ شهرِ سایهها بود. شهری که در میان مِه غلیظِ رودخانه تیمز گم شده بود و در میان زمزمههای وحشتزدهی مردمی که هر شب به آسمان مینگریستند. در آن روزگار، آسمان دیگر سقفِ جهان نبود، بلکه چشمی بود که با ستارههای درخشانش، بر گناهان بندگان نظاره میکرد. ستارهها... آن گویهای درخشان و سرد که مردم آنها را نه نشانهی هدایت، بلکه پیشآگاهی از نابودی میدانستند. در لندنِ خون و مذهب، نورِ آسمان، تاریکترین خبرها را با خود میآورد.
---
**پارت اول**
"لندن، انگلستان"
"2سپتامبر،1666میلادی"
نورهای لرزان و آبیرنگ از میان شیشههای رنگیِ کلیسا، همچون روحهای سرگردان بر کفِ سنگی و سردِ تالار میخزیدند. سکوتِ سنگینِ کلیسای *سنت لورنس*، تنها با صدای برخورد پاشنهی کفشهای سنگینِ پاپ و خواهرانِ قدیسه شکسته میشد. آنها با وقاری مصنوعی و لبهایی که به دعا گشوده بودند، وارد میشدند؛ گویی میخواستند با حضور مذهبی خود، آن بلای آسمانی را مهار کنندان روز سنت لورنس تماشاگرِ تظاهراتِ ترس بود. اشرافزادهها با کتوشلوارهای مخمل و کلاههایی با پرهای فاخر، و بانوان با لباسهای چیندار و جواهرات درخشان، یکی پس از دیگری وارد میشدند. اما این شکوه، پوششی برای یک وحشتِ جمعی بود. آنها نه برای پرستش، بلکه برای پناهندگی آمده بودند؛ دعا میکردند تا خداوند، آن نورهای رنگین و شومِ آسمان را از دیدگانشان بردارد. برای آنها، ستارهها نه نشانهی امید، بلکه چشمهایِ هیولایی بودند که در تاریکی به دنبال شکار میگشتند.
ناگهان، در میان آن همهمه و زاریهای پنهان، سکوتی متفاوت برقرار شد.
#از_جنس_ستاره_ها
#پارت_اول
_________*_________*______
شرط پارت بعد
10 تا لایک
.
.
.
.
.
. **« مینویسم، به نام خالقِ رنج و گناه...
مینویسم، به یاد فرشتهای که از اوج سقوط کرد.»**
---
**مقدمه**
در سال ۱۶۶۶، لندن دیگر آن شهرِ تجار و دریانوردان نبود؛ شهرِ سایهها بود. شهری که در میان مِه غلیظِ رودخانه تیمز گم شده بود و در میان زمزمههای وحشتزدهی مردمی که هر شب به آسمان مینگریستند. در آن روزگار، آسمان دیگر سقفِ جهان نبود، بلکه چشمی بود که با ستارههای درخشانش، بر گناهان بندگان نظاره میکرد. ستارهها... آن گویهای درخشان و سرد که مردم آنها را نه نشانهی هدایت، بلکه پیشآگاهی از نابودی میدانستند. در لندنِ خون و مذهب، نورِ آسمان، تاریکترین خبرها را با خود میآورد.
---
**پارت اول**
"لندن، انگلستان"
"2سپتامبر،1666میلادی"
نورهای لرزان و آبیرنگ از میان شیشههای رنگیِ کلیسا، همچون روحهای سرگردان بر کفِ سنگی و سردِ تالار میخزیدند. سکوتِ سنگینِ کلیسای *سنت لورنس*، تنها با صدای برخورد پاشنهی کفشهای سنگینِ پاپ و خواهرانِ قدیسه شکسته میشد. آنها با وقاری مصنوعی و لبهایی که به دعا گشوده بودند، وارد میشدند؛ گویی میخواستند با حضور مذهبی خود، آن بلای آسمانی را مهار کنندان روز سنت لورنس تماشاگرِ تظاهراتِ ترس بود. اشرافزادهها با کتوشلوارهای مخمل و کلاههایی با پرهای فاخر، و بانوان با لباسهای چیندار و جواهرات درخشان، یکی پس از دیگری وارد میشدند. اما این شکوه، پوششی برای یک وحشتِ جمعی بود. آنها نه برای پرستش، بلکه برای پناهندگی آمده بودند؛ دعا میکردند تا خداوند، آن نورهای رنگین و شومِ آسمان را از دیدگانشان بردارد. برای آنها، ستارهها نه نشانهی امید، بلکه چشمهایِ هیولایی بودند که در تاریکی به دنبال شکار میگشتند.
ناگهان، در میان آن همهمه و زاریهای پنهان، سکوتی متفاوت برقرار شد.
#از_جنس_ستاره_ها
#پارت_اول
_________*_________*______
شرط پارت بعد
10 تا لایک
- ۳.۹k
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط