007-پنهان در مه - پارت ۹۱

....
007-پنهان در مه - پارت ۹۱
....

آنیا خشکش زد. تمامِ رنگ از چهره‌اش پرید. او با صدایی که حالا از ترس می‌لرزید، فریاد زد: «اون‌ها دارن می‌آن!»

دامیان با تعجب و اضطراب به او خیره شد: «چی؟!»

آنیا که حالا کاملاً کنترلش را از دست داده بود، بلندتر فریاد زد: «اون آدم‌ها دارن می‌آن!»

دامیان در حالی که سعی می‌کرد وضعیت را کنترل کند، گفت: «باید سریع بریم!»

اما قبل از اینکه دامیان بتواند حرکتی کند، آنیا با عجله لباسِ او را کشید. دامیان با سردرگمی به عقب برگشت و پرسید: «چی شده؟!»

آنیا با صدایی که حالا به طرزِ عجیبی آرام و خونسرد شده بود، پرسید: «چقدر می‌تونی نفست رو نگه داری؟»

دامیان با تعجبِ تمام به او نگاه کرد: «چی؟ برای چی می‌پرسی؟!»

اما پیش از آنکه پاسخِ دائم یا سوالِ بعدی از زبانِ دامیان خارج شود، نگاهِ او به سطحِ درخشانِ دریاچه افتاد. لحظه‌ای که فهمید آنیا چه در سر دارد، رنگ از رخسارِ دامیان پرید و با وحشت زمزمه کرد: «نه... این فکرِ خوبی نیست...»

اما آنیا پیش از آنکه حرفِ دامیان تمام شود، او را با تمامِ قدرت به دنبال خود کشید و همزمان با او، به درونِ آب‌هایِ تیره و عمیقِ دریاچه سقوط کرد.

در میانه‌یِ سقوط، فریادِ بلند و وحشت‌زده‌یِ دامیان در فضایِ شبانه پیچید: «هیییییییی!!!»

.....

دنیایِ بالای آب، با تمامِ آن فریادها و جست‌وجوهایِ وحشیانه‌یِ مهاجمان، حالا به یک دنیایِ دور و مبهم تبدیل شده بود. در زیرِ سطحِ تاریک و سردِ دریاچه، تنها چیزی که به گوشِ آن‌ها می‌رسید، طنینِ بم و لرزانِ صداهایی بود که از بالا به درونِ آب نفوذ می‌کرد؛ صداهایی که می‌گفتند: «بگردید! نباید از دستشون بدیم!»

آنیا و دامیان، در حالی که نفس‌هایشان را به سختی حبس کرده بودند، با حرکاتِ آرام و هماهنگ، سعی داشتند از میانِ جلبک‌ها و سنگ‌هایِ کفِ دریاچه عبور کنند تا از دیدِ آن آدم‌ها پنهان بمانند. اما در همان لحظه‌یِ بحرانی، حادثه‌یِ ناگوار رخ داد.

آنیا در حالی که سعی می‌کرد با سرعتِ بیشتری حرکت کند، ناگهان لرزشِ شدیدی را در پایِ چپش حس کرد. سنگِ بزرگی که بر اثرِ جریانِ آب در بسترِ رودخانه جابه‌جا شده بود، درست رویِ پایِ او فرود آمده و او را به کفِ دریاچه زنجیر کرده بود. او سعی کرد با تکان دادنِ پایش خود را رها کند، اما هر حرکتِ بیشتر، تنها باعث می‌شد سنگِ سنگین‌تر رویِ پایش فشار بیاورد.

دامیان که متوجهِ توقفِ ناگهانیِ آنیا شده بود، با نگرانی به سمتِ او شیرجه زد. وقتی دید که آنیا در محاصره‌یِ سنگِ بزرگ قرار گرفته، وحشت بر او غلبه کرد. او با تمامِ توان، دستانش را به زیرِ سنگ برد و سعی کرد آن را جابه‌جا کند، اما سنگ به طرزِ بی‌رحمانه‌ای سنگین بود و در میانِ لایه‌هایِ گل و لایِ کفِ دریاچه گیر کرده بود.

آنیا، که اکسیژنِ ریه‌هایش رو به پایان بود، شروع کرد به دست و پا زدن. چشمانش که در تاریکیِ آب به شدت می‌درخشید، با ترس و درماندگی به دامیان خیره شده بود. او دیگر توانِ حرکت نداشت؛ بدنش آرام‌آرام شروع به شل شدن کرد و غبارِ بی‌هوشی، لایه‌هایِ ذهنش را پوشاند.

در آن لحظه‌یِ مرگبار، دامیان که دید آنیا در آستانه‌یِ از دست دادنِ هوشیاری است، دیگر جایی برایِ تردید باقی نگذاشت. او با تمامِ نیرویِ عضلانی که در آن لحظه‌یِ اضطراب به دست آورده بود، ضربه‌ای مهلک و دقیق به لبه‌یِ سنگ زد. با صدایِ خفه‌یِ برخوردِ سنگ و حرکتِ لایه‌یِ گل، سنگ برایِ لحظه‌ای تکان خورد و راه برایِ رها شدنِ پایِ آنیا باز شد.

دامیان بدونِ حتی یک ثانیه تأخیر، آنیا را در آغوش گرفت و با تمامِ توان، به سمتِ سطحِ روشنِ آب حرکت کرد. وقتی سرشان به سطحِ هوا رسید، دامیان با تندی و با ولع به هوا حمله کرد، اما وقتی نگاهی به همراهش انداخت، قلبش فروریخت. آنیا، برخلافِ او، دیگر تکانی نمی‌خورد؛ او در میانِ آغوشِ او، بی‌هوش و بی‌جان افتاده بود.

دامیان با دستانی که از شدتِ سرما و ترس می‌لرزید، صورتِ رنگ‌پریده‌یِ آنیا را میانِ دستانش گرفت. او با وحشت، گونه‌هایِ سردِ او را نوازش می‌کرد و با صدایی که در گلویش خفه شده بود، او را صدا می‌زد، اما تنها پاسخ، سکوتِ ترسناکِ شب و صدایِ برخوردِ آبِ دریاچه به زمین خشک بود.

#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
دیدگاه ها (۱۴)

‌سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۲ ساعت ۵ که قرار ب...

عشقی حقیقی

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۲چند روز گذشتلوید و یور ...

عشقی حقیقی

007-آلما ویسکی - پارت ۵۹

پارت۱۵ انیا : بیا بریم دیگه دیر شد دامیان : اوکی من میرسون...

آوای شب پارت ۲۵ویو نویسنده انیا بعد از اون اتفاق دیروز از ار...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۰**(عصر همان روز - عمارت دزموند 🏰)دام...

زندگی جدید فصل2نویسنده الان یک هفته از اون اتیش سوزی گذشته و...

چهره جولیا ب انقدر عصبی شد که همون لحظه یه مشت خیلی محکم به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط