خاطراتِ معلق در نور
«دوباره همان سکوتِ سنگین از راه رسید؛ از همان سکوتی که فقط در میان دیوارهایی شنیده میشود که انگار هر کدام، داستانی فراموششده را در دل خود حبس کردهاند.
دلم برای قدم زدن در راهروهایی تنگ شده که هر بار قصدِ رفتن به یک مقصد را میدهند، اما با شیطنتی پنهان، راه را به سمتی دیگر میکشانند؛ همانجا که خاطرات، مثل گرد و غبارِ معلق در نورِ اندکِ پنجرهها، در هوا معلقاند.
دلم برای آن گرمایِ کاذبِ شومینه در شبهای سرد تنگ شده؛ جایی که شعلهها با ریتمی نامنظم میرقصند و انگار میخواهند با من حرف بزنند، اما من زبانِ آتش را نمیدانم. چقدر دلتنگِ آن لحظاتی هستم که حتی در تاریکی مطلق، حسی از یک حضورِ ناپیدا، مرا محاصره میکرد؛ حسی که میگفت من تنها نیستم، حتی اگر تنها باشم.
گاهی میخواهم فریاد بزنم، اما میترسم اکوی صدایم، از میان پلههایی که با هر قدم جابهجا میشوند، عبور کند و در گوشِ گوشههای تاریکِ این بنا، گم شود. انگار همه چیز، از آن نقاشیهای قدیمی که با چشم خود مرا میپاییدند تا آن نورهای شناوری که در سقف میلرزیدند، همگی در انتظارِ بازگشتِ کسی هستند که دیگر نمیآید.
این دلتنگی، نه برای یک شخص، که برای یک "بودن" است. برای زمانی که جادو، نه در عصاها، بلکه در نفس کشیدنِ آرامِ این دیوارهای باستانی بود... قبل از آنکه همه چیز به سکوتِ سردِ خاطرات تبدیل شود.»
#دلنوشته
#اسلیترین
#هریپاتر
#هاگوارتز
#جادو
#جادوگری
دلم برای قدم زدن در راهروهایی تنگ شده که هر بار قصدِ رفتن به یک مقصد را میدهند، اما با شیطنتی پنهان، راه را به سمتی دیگر میکشانند؛ همانجا که خاطرات، مثل گرد و غبارِ معلق در نورِ اندکِ پنجرهها، در هوا معلقاند.
دلم برای آن گرمایِ کاذبِ شومینه در شبهای سرد تنگ شده؛ جایی که شعلهها با ریتمی نامنظم میرقصند و انگار میخواهند با من حرف بزنند، اما من زبانِ آتش را نمیدانم. چقدر دلتنگِ آن لحظاتی هستم که حتی در تاریکی مطلق، حسی از یک حضورِ ناپیدا، مرا محاصره میکرد؛ حسی که میگفت من تنها نیستم، حتی اگر تنها باشم.
گاهی میخواهم فریاد بزنم، اما میترسم اکوی صدایم، از میان پلههایی که با هر قدم جابهجا میشوند، عبور کند و در گوشِ گوشههای تاریکِ این بنا، گم شود. انگار همه چیز، از آن نقاشیهای قدیمی که با چشم خود مرا میپاییدند تا آن نورهای شناوری که در سقف میلرزیدند، همگی در انتظارِ بازگشتِ کسی هستند که دیگر نمیآید.
این دلتنگی، نه برای یک شخص، که برای یک "بودن" است. برای زمانی که جادو، نه در عصاها، بلکه در نفس کشیدنِ آرامِ این دیوارهای باستانی بود... قبل از آنکه همه چیز به سکوتِ سردِ خاطرات تبدیل شود.»
#دلنوشته
#اسلیترین
#هریپاتر
#هاگوارتز
#جادو
#جادوگری
- ۱۰.۵k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط