{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان ترگل و کیان

رمان ترگل و کیان
قسمت 5

در که باز شد نسترن و رضا در واقع دختر خاله و پسرخاله ام اومدن تو . با دیدنشون ذوق زده از جام پا شدم و خودمو انداختم تو بغل نسترن و صورتشو بوسیدم که رضا گفت : شنیدم دختر خاله ام هله هوله خورده کارش به قبرستون کشیده.

از نسترن جدا شدم و دستمو زدم به کمرم و با حالتی حق به جانب گفتم : میبینی که زنده ام پس دلتو واسه حلوای من صابون نزن . من تا حلوای تو رو نخورم هیچ جا نمیرم.

رضا خندید و گفت : در مقابل زبون تو فقط مجبورم بگم تسلیم.

_خوبه که میدونی.

_خدا رو شکر میکنم که میدونم وگرنه تا الان کله ام کنده شده بود.

_نترس من وحشی بازی در نمیارم . حالا چرا ایستادید بنشینید دیگه.

هر دو نشستند و من رو به نسترن گفتم :نمیدونی چقدر خوشحالم که اینجایی.

نسترن خندید و گفت : منم خوشحالم که تو رو سالم و سر حال میبینم.

رضا با لحنی توام با شوخی گفت : بابا یکی این وسط ما رو هم تحویل بگیره.

توی فامیل با بچه های خاله ام صمیمی تر بودم . رضا مثل برادری بود که هیچ وقت نداشتم . با هم شوخی میکردیم ، دعوا میکردیم ، قهر میکردیم و دوباره آشتی میکردیم . کل کل میکردیم . نسترن هم مثل یه دوست خوب و صمیمی بود. هیچ وقت حس نمیکردم دختر خاله ام باشه همیشه احساس میکردم نزدیکترین دوستمه و خیلی از حرفامون و به هم دیگه میگفتیم . رضا مهندسی برق خونده بود و توی شرکتی کار میکرد و نسترن هم که یک سال از من بزرگتر بود دانشجوی پزشکی بود .

رضا لبخندی زد و گفت : خب ترگل با دانشگاه چطوری ؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم : خدمت داداش گلم عرض کنم که......

نگذاشت بقیه حرفم و بزنم ، با عصبانیت نگام کرد و گفت : من برادرت نیستم ترگل و نمیخوام هم باشم.

بعد در مقابل نگاه حیرت زده من بلند شد و اتاقو ترک کرد . با تعجب به نسترن نگاه کردم و گفتم : این چش بود ؟

نسترن آهی کشید و گفت : دست گذاشتی روی نقطه ضعفش . رضا دوستت داره نه به عنوان یه خواهر یا یه دختر خاله.

از حرفش جا خوردم و با عصبانیت گفتم : بیجا کرده . میری همینو بهش میگی.

_چرا مگه خلاف شرع کرده ؟

_نه خلاف شرع نکرده ولی ببین نسترن جون من از بچگی تا حالا به جز یه برادر جور دیگه ای به رضا فکر نکردم و نمیکنم . من همین یه برادرو دارم و دلم نمیخواد از دستش بدم ولی اگه اون نخواد برادر من باشه من حرفی ندارم و سعی میکنم دیگه به هیچ شکلی بهش فکر نمیکنم . حتی حاظر نیستم ببینمش . در ضمن من بارها گفتم که از ازدواج های فامیلی خوشم نمیاد . نسترن تو رو خدا اینا رو بهش بگو . بهش میگی ؟

نسترن چیزی نگفت و من دوباره با عصبانیت گفتم : با توام نسترن فهمیدی ؟

سرشو تکون داد و گفت : آره فهمیدم ، خودتو ناراحت نکن.

شب بعد از رفتن رضا و نسترن از شدت ناراحتی خوابم نمیبرد . عصبی بودم و هراسون . من همیشه رضا رو برادرم میدونستم ولی اون تمام این مدت منو به چشم دیگه ای میدیده . وای که حالم داشت بهم میخورد . من رضا رو دوست داشتم و دلم میخواست همیشه برادرم بمونه ولی اون کله شق تمام احساس قشنگی رو که بهش داشتم نابود کرد.

صبح که موقع دانشگاه رفتن حال رانندگی نداشتم تصمیم گرفتم یه مقداری از را رو پیاده برم و بقیه اش رو هم تاکسی بگیرم . توی پیاده رو میرفتم که ماشینی در نزدیکی من ایستاد . رضا بود . ترس برم داشت ولی به هر زوری بود لبخندی زدم و سلام کردم . آروم جواب سلامم و داد و گفت : سوار شو کارت دارم.

بی حرکت ایستاده بودم که خودش در جلو رو باز کرد و گفت : سوار شو.

سوار شدم و راه افتادیم . آروم میرفت . میدونستم میخواد حرف بزنه که زد و گفت : امروز دعا کردم وقتی میام تو پیاده بری تا بتونم سوارت کنم و باهات حرف بزنم ، انگار خدا دعامو مستجاب کرد.

هیچ حرفی نزدم که دوباره گفت : میشه بگی معنی اون حرفایی که به نسترن زدی چی بود ؟

خودم و به بی خیالی زدم و گفتم : معنیش واضح بود.

لحنی درمانده به خودش گرفت و گفت : چرا با من اینکارو میکنی ؟

بی اختیار داد کشیدم و گفتم : تو رویاهامو خراب کردی رضا . تو همیشه برام برادرم بودی ولی حالا دارم میفهمم که یه طور دیگه منو دوست داری . از دستت عصبانیم ، اونقدر عصبانی که دلم نمیخواد ببینمت . چطور جرئت کردی رضا ؟

بی اختیار گریه ام گرفت . رضا دستمالی به طرفم گرفت و گفت : آروم باش ترگل.

بعد از چند لحظه سکوت گفت : به من بگو ببینم من آدم بدیم ؟

سرمو تکون دادم و گفتم : نه

_تا حالا خلافی از من سر زده ؟

_نه

_خواستگاری من از تو خلاف شرعه ؟

_نه

_من بد بخت و بی پول و بی عرضه ام ؟

_نه

لحنش عصبی شد و گفت : قیافه ام بده ؟

_نه

فریاد زد و گفت : پس چه مرگته ترگل ؟ چرا عذابم میدی ؟

چشمای گریونم و بهش دوختم و گفتم : تو هیچی کم نداری آقا رضا ولی من اون حس قشنگی که اسمش عشق باشه رو به تو ندارم .نمیتونم تو رو همسر خودم بد
دیدگاه ها (۷)

ادامه پارت ۳۴

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۴ *آوا*تا دیدم اون دختره دیوونه ت...

پدرخوانده²p²ا.ت پاکت رو محکم توی دستش گرفته بود.+ ا.ت، پاکت ...

𝐓𝐡𝐞 𝐋𝐚𝐬𝐭 𝐒𝐞𝐚𝐭 | صندلی آخر𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑چند روز دیگه هم گذشت صندلی آ...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_37با کمک همدیگه سفره رو چیدی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط