{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

forced love

forced love

part : ¹


با صدای اون الارام ک*** (ارام باش فرزندم) از خواب نازم بیدار شدم خاموشش کردم دوباره سرمو گذاشتم روی بالش که با یاد اوری اینکه برای چی الارام گذاشتم روی زنگ از خواب بیدار شدم و دوییدم سمت دستشویی . .. . رفتم سمت کمد لباس یه لباس برداشتم پوشیدم ( عکس لباسو میذارم) رفتم طبقه پایین تقریبا همه سر میز بودن فقط جیمین و هارابوجین(بابا بزرگ به کره ای) سر میز نبودن . . . رفتم سمت صندلیم و روش نشستم بعد از چند مین جیمین از پله ها اومد پایین و کنارم نشست
(*یه توضیح مهم و کوچولو جیمین و هوسوک پسر عمو هستن و توی یه خونه زندگی میکنن یعنی توی این خونه بابابزرگ جیمین وهوسوک ، مامان جیمین ، بابای جیمین ، مامان هوسوک ، بابای هوسوک ، خود هوسوک و جیمین زندگی میکنن)
جیمین : هوپی
هوسوک : هوم ?!
جیمین : از نظرت بقیه یه جوری نشدن ?!(زمزمه)
راست میگفت بقیه خیلی عجیب رفتار میکردن و مدام منو جیمین میپاییدن
هوسوک : هارابوجین بهت چی گفت
جیمین : چیز خاصی نگفت فقط گفت انگار برای منو تو همسر پیدا کرده . . . (زمزمه)
هوسوک : چی ?! (داد)
از دادی که کشیدم مامانامون لرزیدن اما بابام خیلی خونسرد نشسته بود . . .
هوسوک : یعنی چی همینجوری زارتان زورتانی میخوان ****
که جیمین دست کوچولوشو روی لبم گذاشت
جیمین : اروم باش خب مجبور نیستی حتما قبول کنی . . . پس داد و هوار راه ننداز مثل همیشه خونسرد و جدی باش
اروم دستشو برداشت که متوجه صدای پای هارابوجین شدیم و به احترامش بلند شدیم بعداز اینکه سرجاش نشست . . . غذا رو شروع کردیم خداروشکر وسط غذا بحث شو پیش نکشید وگرنه بعید میدونم میتونستم جلو خودمو بگیرم که یه گلوله تو مغزش خالی نکنم یا نه ....
جونگ وو (بابابزرگه) : هوسوک میدونی که امروز باهام باید بیای شرکت
هوپی : میدونستم که الان اینجام
جی سوک (بابای هوسوک ) : هوسوک حواست به رفتارت باشه . . . .
که خنده بلندی قهقه وارانه ای کردم و بعدش سریع جمعش کردم و جدی شدم . . . .
هوسوک : اگه حواسم نباشه چی ?! میخوای منو بکشی ?!
جی یونگ (مامان هوسوک) : خفه شو گمشو تو اتاقت
هوسوک : همیشه بلدین همینو بگین هه
بلند شدم رفتم توی اتاق و روی تختم نشستم دیگه به این وضع عادتت کرده بودم هر دفعه عصابشون از دست همدیگه خرابه من فقط کافی چیزی بگم تا این جمله رو بشنوم " برو تو اتاقت " فرقی هم نمیکنه اگه اون جمله ای که استفاده کردم مودبانه بوده یا نه . . . اصلا چرا دارم بهش فکر میکنم ?! گوشیمو از جیب شلوارم در اوردم باهاش مشغول شدم هنوز 1 مین نگذشته بود که صدای در اومد . . . میدونستم کیه که ناخداگاه لبخندی زدم و سریع جمعش کردم و گفتم
هوپی : بیا تو . . .
در باز کرد و وارد اتاق شد

☆☆☆☆☆☆☆☆
♡♡♡♡♡♡♡♡
ادامه دارد
♡♡♡♡♡♡♡♡
☆☆☆☆☆☆☆☆
دیدگاه ها (۰)

اعتماد به سقف اگه آدم بود میشد هوانگ هیونجین

سیلام بریم برای پارت گذاری ؟!فایتینگ🔮رمان:«استاد من»Part:1وی...

صلح با بوسه ای روی لبم از خواب بیدار شدم...وقتی چشمم رو باز ...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

رمان آیدل پارت ۴ فلش بک به صبح: با صدای مامانم که داشت سرم د...

پارت ۱ فیک:کابوسِ مدرسه

چند پارتی

«اسلاید بعد لباس تهیونگ»لتس گو؟؟فایتینگ 🔮 🤞 (تابع قوانین ویس...

#عشق در نگاه او part 4ویو سالی رفتم رو تخت دراز کشیدم همش دا...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part55صدای جیغ و دادای مامان میومدمامان:نفسسس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط