{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دکترا امید دارن که دوباره مهدی سلامتیه جسمی شو بدست بیاره

دکترا امید دارن که دوباره مهدی سلامتیه جسمی شو بدست بیاره...تا یه سال دوسال آینده حاله مهدیم خوب میشه
-ولی ولی...بابام کجاست من باید ببینمش...چییییی؟..دوسال دیگه...اون خوبه اون چیزیش نیس
-مهتاب بابات حالش خوبه مهدیم داره درمان میشه...
-راس میگید؟...
مامان گفت
-آره دخترم...الانم بابات کم کم مرخص میشه فرشید زنگ زد گفت..توهم اینجا پیش ما جات خوبه
-آخه نمیخوام مزاحم بشم..
-نه چه حرفیه تو مراحمی..
-میشه برم بابامو ببینم..
-اره دخترم آرتین میبرتت..
منم زود برای اینکه یه بهونه ای بیاد دستم مه باهاش حرف بزنم گفتم
-آره میبرمت باباتو ببینی...
یه لبخنده قشنگی بهم زد..
اون رفت تو اتاقش..
به مامان گفتم
-مامانی
-جانم؟
-مامان میگما..تو که میدونی من یه روانشناسم...الان مهتاب همه درداشو داره میریزه تو خودش..یه وقتی که بخواد این دردا وعقده هارو خالی کنه ..ضربه ی بدی بهش میخوره ..الان تو فکرش اینه که همه دارن تنهاش میزارن..ما باید این فکرو از تو ذهنش دور کنیم..اون میترسه داداششو باباشو از دست بده..اجازه میدی کمکش کنم؟
-آره پسرم..منم از همین میترسم که یه وقت ضربه بخوره..توهم روانشناسی شاید بتونی کمکش کنی..حالا میخوای چیکار کنی؟..
-مامان من دارم میبینم..مهتاب پیش شما خجالت میکشه..معذب..اجازه میدید ببرمش طبقه بالا..اون با من راحت تره..اونجا درمانشو شروع میکنم باهاش حرف میزنم..دیگه اونجا چیزی مانع به حرف اومدنش نمیشه..من فقط قصدم کمک کردن بهشه
-آره پسرم اون خجالت میکشه پیش ما بخاطر همین میخواد..بره..آره ببرش طبقه بالا که اونجا کسی نیس..همه وسایلاهم هس..اونجا باهاش حرف بزن..ولی آرتین مبادا...
-چی مامان..مبادا چی
-مبادا اذیتش کنیا...کنترلتو از دست ندیا..شما دوتا جنس مخالفید..مواظب باش..
-مامااااان!اگه من میخواستم اینجور باشم که دخترای زیادی میان مطبم ..بهم ابراز علاقه میکنن...نگران نباشید
نمیدونستم دارم راست میگم یا دروغ...
-باشه مامان..مهتاب دسته ما امانته..نمیخوام این حالتو داشته باشه..خداروشکر پسرم روانشناسه..من بهت افتخار میکنم..
دسته مامانو بوسیدم..
گفتم
-مامان میشه با مهتاب حرف بزنید خودتون؟..میترسم من باهاشخرف بزنم بترسه یا دربارم بد فکر کنه
-باشه عزیزم
مهتاب:
خداروصد هزار مرتبه شکر بابام خالش خوبه
.مهدی داره درمان میشه..من نباید اینجوری باشم..دارم افسرده میشم نباید اینجوری باشه..اگه من اینجوری شم کی به بقیه امید بده..
از اتاق رفتم بیرون..
آرتینو نمیدیدم..فقط رعنا خانوم بود..گفت
-بیا دخترم بیا بشین پیشه من
رفتم نشستم پیشش..
گفت
-خوبی؟
-بهترم..ممنون
-خداروشکر..مهتاب جان
-جانم؟
-میخوام یه چیز بهت بگم..
-بفرمایید
-احساس میکنم..اینجا خجالت میکشی معذبی..
سرمو انداختم پایین چون واقعا اینجوری بود
..دوس نداشتم دروغ بگم
گفت
-گفتم برای اینکه راحت باشی..میدونم..که الان حالته روحیه خوبی نداری..میخوای باآرتین بری طبقه ی بالایی..هم راحت تری به نظرم..هم آرتین باهات حرف میزنه..تا بهتر شی..
نمیدونستم چی بگم از یه نظر راحت میشدم..من که از آرتین خجالت نمیکشیدم..
-نمیدونم
-اگه دوس داری ..برو طبقه ی بالاهم همه چیز داره..آرتینم که میدونی یه شغلش روانشناسه میتونه کمکت کنه..
سرمو تکون دادم..
گفت
-ینی میری؟
-اگه شما بخواید بله
-خب خوبه عزیزم..فقط اگه اذیت میشی..یا اگه آرتین اذیتت میکنه بگو
-نه اصلا..آرتین کاری نمیکنه..
نمیدونستم چی میگم اصن
-پس هروقت خواستی برو ...
-چشم..من باید برم لباسامو از خونمون بیارم..
-باشه هروقت خواستی بری با آرتین یا ماهان برو
خندم گرفت...ماهان😄 😄
-ببخشید دیگه مزاحمه شماهم شدم
-نه عزیزم عه این چه حرفیه ..قدم رو چشمه ما گذاشتی تو مراحمی
..داشتم میرفتم آماده شم ..باید روحیه ی خودمو تقویت میکردم...هرجور که شده باید خوشحال میب ودم تا به بقیه هم انرژی منفی وارد نشه..
شالمو درست بستم..موهامو باید میبافتم..تا بهتر جلوه بیاد نمیتونستم خودم ببافم..
رفتم به رعنا خانوم بگن..
با همون موهای شونه شده و بلند که تا باسنم بود..رفتم از اتاق بیرون..
رعنا خانوم نشسته بود داشت فیلم میدید..
بهش گفتم
-رعنا خانوم
-جانم؟
-میشه موهای منو ببافید؟...
-حتما چرا نشه...به بهه چه موهای بلندولختی..چقدر قشنگه
-ممنونم...
به پشت نشستم تا رعنا خانوم موهامو ببافه..
خودمم میتونستم ببافم..ولی الان که خیلی بلندشده بود سخت میشد برامم...بعدم زشت میشد..تو خونه میدادم با بابا یا مهدی میبافتن
یهو دیدم آرتین با تیپه خفنی از اتاقش اومد بیرون..یه تیشرت..سرمه ای با یه شلواره سفید..موهاشم خامه ای بود..دستشو کرد تو جیبشو داشت به من نگاه میکرد..
گفت
-چجوری این موهارو جمع میکنی..خیلی بلندن
-به سختی...
رعنا خانوم گفت
دیدگاه ها (۲)

اس یک:خیلی شبیه اوسیم بود از تو پینترست پیداش کردم🤓💔بچها میگ...

پارت ۱

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_68گوشیشو به سمتم گرفت آروم ل...

همه چیز تو یه جمله خلاصه میشه ؛"طرف باید اهلت باشه."خیلی حرف...

★دوست بچگی...p¹در حال کار کردن روی پروژه بودم که موبایلم زنگ...

پارت چهار هانا: ممنون راستی خانواده من هم میانیونگی: آره میا...

برادر ناتنی من Part 2ویو جنا از خواب بیدار شدم و رفتم دست و ...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:10ویو «علی»از دانشگاه اومدم خونه ...

عشق بعدی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط