Iove and the moon
Iove and the moon
Part31
2هفته بعد
کوک داخل شرکت برای یه سفر کاری مهم اماده میشد
کوک: یونا عشقم من یه هفته ای نیستم مراقبت خودت بچمون باشه
یونا: دلم برات تنگ میشه نرو
کوک: فقط یه هفتست
یونا: باشه اما هر یه ساعت باید بهم زنگ و پیام بدی
کوک: باشه خانم کوچولو بیا بوست کنم
یونا: نه وقتی برگشتی ـ
کوک: باشه من رفتم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو فرودگاه
مامان کوک: پسرم تا وقتی برگردی خوب از زنت و نوه ام مراقب میکنم پس خیالت راحت باشه
جیمین: رئیس دیگه باید برم
کوک: خداحافظ دوستون دارم
یونا: خوبه حالا تنها رفت دختر بود نمیزاشتم از جلو در فرودگاه رد بشه
مامان کوک: آفرین دخترم میگم میای بریم خرید
یونا: اره
مامان کوک: کوک همیشه موقع خرید غر میزد
یونا: اره خیلی همش میگه این چیه ورداشتی
مامان کوک: باباشم همین جوریه(با خنده)
یونا: پس بیاین از روزمون لذت ببریم مامان
مامان کوک: گل گفتی بزن بریم
بعد 5 ساعت خرید کردن خسته بودیم و به سمت کافه رفتیم
یونا: میگم این هفته مهمونی نداریم اخه میخوام زود تر این لباس ها را ببپوشم
مامان کوک: میخوای برات برگذار میکنم
یونا: باشه فقط برای اقا هم باید که کت شلوار جدید بخرم سری پیش با التماس حاضر شد بخره
مامان کوک: بخدا باباش از این بدتره
یونا: هعی روزگار اشکال نداره به جاش خوشگله
مامان کوک: دقیقا عروس گلم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو کوک
الان یعنی داره چی کار میکنه که انقدر برام پیام برداشت میاد
جیمین: احتمالا با مادرتون رفتن بیرون
کوک: شاید
جیمین: رئیس پدرتون داره زنگ میزنه
جونکوک: سلام پدر
پدر کوک: مادرت رفته خرید خودش نیست اما پیام های واریز مثل برق باد میاد
جونکوک: پس باهم رفتن اخه از منم داره برداشت میشه
پدر کوک: پس، مامانت یکی مثل خودش پیدا کرد
جونکوک: هعی خدا
پدر کوک: من دیگه رفتم خداحافظ پسرم
جونکوک: خداحافظ پدر
#عشق_وماه
Part31
2هفته بعد
کوک داخل شرکت برای یه سفر کاری مهم اماده میشد
کوک: یونا عشقم من یه هفته ای نیستم مراقبت خودت بچمون باشه
یونا: دلم برات تنگ میشه نرو
کوک: فقط یه هفتست
یونا: باشه اما هر یه ساعت باید بهم زنگ و پیام بدی
کوک: باشه خانم کوچولو بیا بوست کنم
یونا: نه وقتی برگشتی ـ
کوک: باشه من رفتم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو فرودگاه
مامان کوک: پسرم تا وقتی برگردی خوب از زنت و نوه ام مراقب میکنم پس خیالت راحت باشه
جیمین: رئیس دیگه باید برم
کوک: خداحافظ دوستون دارم
یونا: خوبه حالا تنها رفت دختر بود نمیزاشتم از جلو در فرودگاه رد بشه
مامان کوک: آفرین دخترم میگم میای بریم خرید
یونا: اره
مامان کوک: کوک همیشه موقع خرید غر میزد
یونا: اره خیلی همش میگه این چیه ورداشتی
مامان کوک: باباشم همین جوریه(با خنده)
یونا: پس بیاین از روزمون لذت ببریم مامان
مامان کوک: گل گفتی بزن بریم
بعد 5 ساعت خرید کردن خسته بودیم و به سمت کافه رفتیم
یونا: میگم این هفته مهمونی نداریم اخه میخوام زود تر این لباس ها را ببپوشم
مامان کوک: میخوای برات برگذار میکنم
یونا: باشه فقط برای اقا هم باید که کت شلوار جدید بخرم سری پیش با التماس حاضر شد بخره
مامان کوک: بخدا باباش از این بدتره
یونا: هعی روزگار اشکال نداره به جاش خوشگله
مامان کوک: دقیقا عروس گلم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو کوک
الان یعنی داره چی کار میکنه که انقدر برام پیام برداشت میاد
جیمین: احتمالا با مادرتون رفتن بیرون
کوک: شاید
جیمین: رئیس پدرتون داره زنگ میزنه
جونکوک: سلام پدر
پدر کوک: مادرت رفته خرید خودش نیست اما پیام های واریز مثل برق باد میاد
جونکوک: پس باهم رفتن اخه از منم داره برداشت میشه
پدر کوک: پس، مامانت یکی مثل خودش پیدا کرد
جونکوک: هعی خدا
پدر کوک: من دیگه رفتم خداحافظ پسرم
جونکوک: خداحافظ پدر
#عشق_وماه
- ۱.۳k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط