اونا رسیدن جلوی یه عمارت خاک خورده و قدیمی درخت ها خشک ش
اونا رسیدن جلوی یه عمارت خاک خورده و قدیمی درخت ها خشک شده بودن بدون هیچ برگ و آبی عمارت تاریک بود پنجره ها شکسته بودن
زویی: بچه ها من فک نمیکنم سالم برگردیم خونه
لیا: چیشد، ترسیدی؟
لونا: بنظرم نریم داخل
لیا از زویی و لونا جلو زد و با هر قدمش احساس بدتری میگرفت اما بازم ادامه داد لونا و زویی هم برای اینکه دوستشونو تنها نزارن پشت سرش رفتن
اونا رسیدن به در اصلی لیا آروم درو باز کرد و توی اولین قدمش بوی خیلی بدی اومد
زویی: لیا بدترین پیشنهادی بود که قبول کردم
چراغ قوه چشمک میزد اونا آروم قدم برمیداشتن
که یهو
لونا: بچه ها این دیگه چیه
لیا: اوه اونجا یه عکسه
لونا: این عکس خیلی قدیمیه و عکس یه دلقکه...
لیا: این پایین نوشته رزان....
زویی: رزان؟
لیا: چیشد مگه میشناسیش؟
زویی: نه فقط یکم برام عجیبه انگار یه بار این اسمو شنیدم
ناگهان از طبقه بالا صدای تق تق اومد..
زویی: بچه ها من فک نمیکنم سالم برگردیم خونه
لیا: چیشد، ترسیدی؟
لونا: بنظرم نریم داخل
لیا از زویی و لونا جلو زد و با هر قدمش احساس بدتری میگرفت اما بازم ادامه داد لونا و زویی هم برای اینکه دوستشونو تنها نزارن پشت سرش رفتن
اونا رسیدن به در اصلی لیا آروم درو باز کرد و توی اولین قدمش بوی خیلی بدی اومد
زویی: لیا بدترین پیشنهادی بود که قبول کردم
چراغ قوه چشمک میزد اونا آروم قدم برمیداشتن
که یهو
لونا: بچه ها این دیگه چیه
لیا: اوه اونجا یه عکسه
لونا: این عکس خیلی قدیمیه و عکس یه دلقکه...
لیا: این پایین نوشته رزان....
زویی: رزان؟
لیا: چیشد مگه میشناسیش؟
زویی: نه فقط یکم برام عجیبه انگار یه بار این اسمو شنیدم
ناگهان از طبقه بالا صدای تق تق اومد..
- ۸۹
- ۱۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط