پارت دو
بعد از ۱۵ مین رسیدن عمارت
آسا خواست ندید بدید بازی در نیاره ولی همش داشت بیرون رو نگاه میکرد و تو ذهنش گفت من تا حالا همچین عمارتی ندیدم و جدا از اینا کوک چقدر جذابه ولی نه نه آسا تو قرار نیست عاشقش بشی اون فقط یه هوله همین
یه دفعه کوک گفت چرا اینطوری نگاه میکنی ؟خوشت اومده ها 👀🤭
یه دفعه آسا گفت نه خیرم چی داری میگی 😑
رفتیم تو که مامان کوک خیلی گرم بغلم کرد و گفت سلام عزیزم خوش آمدی من که تعجب کرده بودم سلام دادم اونا خیلی منو دوست داشتن کوک منو برد تو اتاقمون و گفتش که نگران مامان نباش اون خیلی دلش میخواد یه نوه داشته باشه برای همین ... یه دفعه آسا جلوی دهنش رو گرفت و گفت که ببخشید اینو میگم یا شاید فکر کنی منحرفم که به درک ولی اگه یک درصد فکر کنی که باهات میخوابم یا میزارم بدنمون لمس کنی یا س..کس.م کنی سخت در اشتباهی من بخاطر اشتباه اون مرتیکه اینجام فاز برت نداره ( کلمه ی س...ک..س رو یواش گفت نترسین )
یه دفعه کوک با تعجب گفت ازم انتظار داری با اون حرفی که زدی فکر نکنم منحرفی ؟خیلی روداریا
و بعد آسا رو تکیه داد به دیوار و خواست ببوستش که یهو مامان کوک گفت ناهار حاضره بفرمایید تو سریع خودت و جمع کردی و از لای دستای کوک در اومدی کوک نیشخندی زد و اومد پشت سرت رفتین سر سفره ازت سوال کردن که دانشگاه میری تو هم گفتی بله مامان کوک گفت چه رشته ای میخونی گفتم رشته نمیخونم من کاراموزم و یک دفعه پدر کوک گفت کار آموز چی ؟ آسا جواب داد کار آموز ایدل شدن و بعد کوک نگاهت کرد ( اینجا مافیاست و ایدل نیست ) گفت کدوم کمپانی گفتی وایجی یکم رفت تو سکوت و چیزی نگفت بر عکس خانواده اش که تحسینت کردن اون رفت تو سکوت و تعجب
ناهار رو که خوردی تشکر کردی و گفتی خیلی خوشمزه بود و تو که خدمتکار داشتی اصلا همچین سلیقه ای یا دست پخت خوبی نداشت و پرسیدی کی این غذا رو درست کرده بود مامان کوک گفت من درست کردم منم صمیمانه از اون تشکر کردم بر عکس بقیه ی پولدار ها که تقریبا همه ی کار هاشون رو خدمتکاراشون میکنن مامان کوک خیلی منصف بود و خودش کاراش رو میکرد ولی خدمتکار هم داشتن و بعد ناهار رفتی تو اتاق یکی در زد تق تق تق ...
آسا خواست ندید بدید بازی در نیاره ولی همش داشت بیرون رو نگاه میکرد و تو ذهنش گفت من تا حالا همچین عمارتی ندیدم و جدا از اینا کوک چقدر جذابه ولی نه نه آسا تو قرار نیست عاشقش بشی اون فقط یه هوله همین
یه دفعه کوک گفت چرا اینطوری نگاه میکنی ؟خوشت اومده ها 👀🤭
یه دفعه آسا گفت نه خیرم چی داری میگی 😑
رفتیم تو که مامان کوک خیلی گرم بغلم کرد و گفت سلام عزیزم خوش آمدی من که تعجب کرده بودم سلام دادم اونا خیلی منو دوست داشتن کوک منو برد تو اتاقمون و گفتش که نگران مامان نباش اون خیلی دلش میخواد یه نوه داشته باشه برای همین ... یه دفعه آسا جلوی دهنش رو گرفت و گفت که ببخشید اینو میگم یا شاید فکر کنی منحرفم که به درک ولی اگه یک درصد فکر کنی که باهات میخوابم یا میزارم بدنمون لمس کنی یا س..کس.م کنی سخت در اشتباهی من بخاطر اشتباه اون مرتیکه اینجام فاز برت نداره ( کلمه ی س...ک..س رو یواش گفت نترسین )
یه دفعه کوک با تعجب گفت ازم انتظار داری با اون حرفی که زدی فکر نکنم منحرفی ؟خیلی روداریا
و بعد آسا رو تکیه داد به دیوار و خواست ببوستش که یهو مامان کوک گفت ناهار حاضره بفرمایید تو سریع خودت و جمع کردی و از لای دستای کوک در اومدی کوک نیشخندی زد و اومد پشت سرت رفتین سر سفره ازت سوال کردن که دانشگاه میری تو هم گفتی بله مامان کوک گفت چه رشته ای میخونی گفتم رشته نمیخونم من کاراموزم و یک دفعه پدر کوک گفت کار آموز چی ؟ آسا جواب داد کار آموز ایدل شدن و بعد کوک نگاهت کرد ( اینجا مافیاست و ایدل نیست ) گفت کدوم کمپانی گفتی وایجی یکم رفت تو سکوت و چیزی نگفت بر عکس خانواده اش که تحسینت کردن اون رفت تو سکوت و تعجب
ناهار رو که خوردی تشکر کردی و گفتی خیلی خوشمزه بود و تو که خدمتکار داشتی اصلا همچین سلیقه ای یا دست پخت خوبی نداشت و پرسیدی کی این غذا رو درست کرده بود مامان کوک گفت من درست کردم منم صمیمانه از اون تشکر کردم بر عکس بقیه ی پولدار ها که تقریبا همه ی کار هاشون رو خدمتکاراشون میکنن مامان کوک خیلی منصف بود و خودش کاراش رو میکرد ولی خدمتکار هم داشتن و بعد ناهار رفتی تو اتاق یکی در زد تق تق تق ...
- ۸.۰k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط