🎀 پارت ۷ 🎀
🎀 پارت ۷ 🎀
ویو آلیا
الان تقریباً یه ماهی میشه که من تو پاریسم و امروز قراره خانوادهٔ لیا و من بیان تا این دو تا کبوتر عاشق 🤮 رو مثلاً به هم برسونن! 😂
نمیدونن که اینا از قبل به هم رسیدن و ما هم چیزی بهشون نگفتیم. 🤭
این یه ماه با لیام بیشتر صمیمی شدم. اصلاً انتظار نداشتم آدمی تا این حد باحال باشه! 😂
پایهٔ تموم خرابکاریامه، تا دمِ دار هم باهام میاد! 😭😂
قبلاً هم چند باری که دیده بودمش، بالاخره کار اونم با مد هست و منم مدلشم، از همون اول دوستش داشتم.
ولی الان احساس میکنم علاقهم بیشتر شده... 🤭
در هر صورت، تصمیم گرفتم بعد از عروسی لیا، خودم با خانواده تشریف ببریم برای خواستگاری شاهداماد. 😌💍
تو همین فکر و خیالها بودم که لیا اسممو بلند صدا زد:
لیا: آلیاااا! بیا مامانبابات اومدن!
آلیا: ذوققققققققققق! ماااااااماااااان! بااااااااابااااااااا! 😭💗
و با سرعت نور رفتم سمتشون و بغلشون کردم. 😂🫂
مامان آلیا: سلام دخترم، چطوری؟ خوبی؟ چه کارا میکنی؟ چه خبر؟ دوستپسر اینا نداری؟ و...
بابا آلیا: زن، بذار برسیم، بعداً بچه خشک شد! 😐😂
آلیا: میگن ها، حرف راست رو باید از باباها شنید؛ اینم نمونهش! 😭😂
مامان آلیا: حالا ول کن ببینم، بذار یه نگاه بهت بندازم... وای! چقدر لاغر شدی!
آلیا: مامان من لاغر نشدم، شما دلتون برای من تنگ شده! 😭
بابا آلیا: نه، منم میگم یه چیزی بخوره، از اون مدلهای استخونی نشه! 😂
آلیا: باباااا! من مدل جواهراتم، نه سیخ کباب! 😭
لیا: خب حالا که همه جمع شدن، بریم داخل؟!
همه رفتیم داخل و منم از ذوق اینکه بعد از یه ماه دوباره خانوادهمو میدیدم، هی دورشون میچرخیدم. 🥹💗
فقط یه مشکل کوچولو وجود داشت...
اونا هنوز از نقشهای که من برای شاهداماد کشیده بودم خبر نداشتن. 😌💍
و من هم هیچجوره قصد نداشتم بذارم بفهمن... فعلاً! 😈😂
✦・┈┈┈┈┈┈・✦
🎀 ممنون که تا اینجا پارت رو خوندید ناناصاااای قشنگم! 🥹💗✨
اگه خوشتون اومد، لایک و کامنت و حمایت یادتون نره که کلی انرژی میگیرم برای پارتهای بعدی! 🫶🏻🎀
ناناصا و قشنگاااام، دوستون دارم! 😭💗
🌙🎀✨💋
تا پارت بعدی... بای بای! 🫧
𓆩♡𓆪 𓂃 ࣪˖ ִֶָ☾ 𓆩♡𓆪
ویو آلیا
الان تقریباً یه ماهی میشه که من تو پاریسم و امروز قراره خانوادهٔ لیا و من بیان تا این دو تا کبوتر عاشق 🤮 رو مثلاً به هم برسونن! 😂
نمیدونن که اینا از قبل به هم رسیدن و ما هم چیزی بهشون نگفتیم. 🤭
این یه ماه با لیام بیشتر صمیمی شدم. اصلاً انتظار نداشتم آدمی تا این حد باحال باشه! 😂
پایهٔ تموم خرابکاریامه، تا دمِ دار هم باهام میاد! 😭😂
قبلاً هم چند باری که دیده بودمش، بالاخره کار اونم با مد هست و منم مدلشم، از همون اول دوستش داشتم.
ولی الان احساس میکنم علاقهم بیشتر شده... 🤭
در هر صورت، تصمیم گرفتم بعد از عروسی لیا، خودم با خانواده تشریف ببریم برای خواستگاری شاهداماد. 😌💍
تو همین فکر و خیالها بودم که لیا اسممو بلند صدا زد:
لیا: آلیاااا! بیا مامانبابات اومدن!
آلیا: ذوققققققققققق! ماااااااماااااان! بااااااااابااااااااا! 😭💗
و با سرعت نور رفتم سمتشون و بغلشون کردم. 😂🫂
مامان آلیا: سلام دخترم، چطوری؟ خوبی؟ چه کارا میکنی؟ چه خبر؟ دوستپسر اینا نداری؟ و...
بابا آلیا: زن، بذار برسیم، بعداً بچه خشک شد! 😐😂
آلیا: میگن ها، حرف راست رو باید از باباها شنید؛ اینم نمونهش! 😭😂
مامان آلیا: حالا ول کن ببینم، بذار یه نگاه بهت بندازم... وای! چقدر لاغر شدی!
آلیا: مامان من لاغر نشدم، شما دلتون برای من تنگ شده! 😭
بابا آلیا: نه، منم میگم یه چیزی بخوره، از اون مدلهای استخونی نشه! 😂
آلیا: باباااا! من مدل جواهراتم، نه سیخ کباب! 😭
لیا: خب حالا که همه جمع شدن، بریم داخل؟!
همه رفتیم داخل و منم از ذوق اینکه بعد از یه ماه دوباره خانوادهمو میدیدم، هی دورشون میچرخیدم. 🥹💗
فقط یه مشکل کوچولو وجود داشت...
اونا هنوز از نقشهای که من برای شاهداماد کشیده بودم خبر نداشتن. 😌💍
و من هم هیچجوره قصد نداشتم بذارم بفهمن... فعلاً! 😈😂
✦・┈┈┈┈┈┈・✦
🎀 ممنون که تا اینجا پارت رو خوندید ناناصاااای قشنگم! 🥹💗✨
اگه خوشتون اومد، لایک و کامنت و حمایت یادتون نره که کلی انرژی میگیرم برای پارتهای بعدی! 🫶🏻🎀
ناناصا و قشنگاااام، دوستون دارم! 😭💗
🌙🎀✨💋
تا پارت بعدی... بای بای! 🫧
𓆩♡𓆪 𓂃 ࣪˖ ִֶָ☾ 𓆩♡𓆪
- ۷۷
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط