عشقی حقیقی
پارت ۱
روز اول مدرسه بود انیا داشت برای مدرسه آماده میشد از پدر و مادر خود خداحافظی کرد و سوار اتوبوس شد و رفت مدرسه تا از اتوبوس پیاده شد دختری افتاد روی شونه انیا و به اون صبح بخیر گفت و بله اون کسی نبود جز بکی
بکی:سلام انیا جونم حالت چطوره
انیا:سلام بکی جونم تو خوبی
بکی:معلومه که خوبم حالا بیا بریم سر کلاس
اون روز یکم برای بکی و انیا روز عجیبی بود چون اون روز دامیان نیومده بود مدرسه ولی دوستاش امیل و اوین اومدن مدرسه و تا آخر زنگ اول هیچی نگفتن قیافه شون ناراحت بود تا اینکه بکی سر صحبت
رو باز کرد و با اوین صحبت کرد
بکی :ببینم شما دوتا چطونه ها دامیان کجاست اون هیچ وقت تو مدرسه غایب نبود
اوین : خ....خوب
بکی :خوب که چی
انیا :یکی زبون وا کنه دیگه
امیل:دامیان بد جوری مریض شده و یه ۲ یا ۳ روز مدرسه نمیاد
انیا و بکی:🙄🙄
انیا :واسه ی همین آبغوره گرفتین
اوین:میگیم مریضه ها
بکی :نمرده که حالش خوب میشه میاد مدرسه
امیل :هویی
انیا:خوب حالا بعد از کلاس یه سر بهش بزنیم
همه :فکر خوبیه
زینگگگگگگگگگگ.
بکی :خوب زنگ خورد بریم تو کلاس
همه:بریم
همه رفتن سر کلاس و بلخره زنگ اخر خورد و انیا و سوار اتوبوس نشد چون قرار بود همگی برن عمارت دامیان (پول رو نگاه به ارث هم نیست این قدر پول داره هعیی مردیم از خوشی✌️)
همه رسیدن عمارت دامیان و وارد عمارت شدن جیوز خدمتکار دامیان رفت تا به دامیان خبر بده
تق تق مثلا صدای در زدن
دامیان با صدای گرفته :اوه اوه کیه
اوه اوه :سرفه
اچه :عطسه
جیوز :منم ارباب
دامیان:آچه بیا تو
جیوز :ارباب هم کلاسی هاتون اومدن
دامیان :....
اینم پارت یک بای بای تا فردا دوستان
روز اول مدرسه بود انیا داشت برای مدرسه آماده میشد از پدر و مادر خود خداحافظی کرد و سوار اتوبوس شد و رفت مدرسه تا از اتوبوس پیاده شد دختری افتاد روی شونه انیا و به اون صبح بخیر گفت و بله اون کسی نبود جز بکی
بکی:سلام انیا جونم حالت چطوره
انیا:سلام بکی جونم تو خوبی
بکی:معلومه که خوبم حالا بیا بریم سر کلاس
اون روز یکم برای بکی و انیا روز عجیبی بود چون اون روز دامیان نیومده بود مدرسه ولی دوستاش امیل و اوین اومدن مدرسه و تا آخر زنگ اول هیچی نگفتن قیافه شون ناراحت بود تا اینکه بکی سر صحبت
رو باز کرد و با اوین صحبت کرد
بکی :ببینم شما دوتا چطونه ها دامیان کجاست اون هیچ وقت تو مدرسه غایب نبود
اوین : خ....خوب
بکی :خوب که چی
انیا :یکی زبون وا کنه دیگه
امیل:دامیان بد جوری مریض شده و یه ۲ یا ۳ روز مدرسه نمیاد
انیا و بکی:🙄🙄
انیا :واسه ی همین آبغوره گرفتین
اوین:میگیم مریضه ها
بکی :نمرده که حالش خوب میشه میاد مدرسه
امیل :هویی
انیا:خوب حالا بعد از کلاس یه سر بهش بزنیم
همه :فکر خوبیه
زینگگگگگگگگگگ.
بکی :خوب زنگ خورد بریم تو کلاس
همه:بریم
همه رفتن سر کلاس و بلخره زنگ اخر خورد و انیا و سوار اتوبوس نشد چون قرار بود همگی برن عمارت دامیان (پول رو نگاه به ارث هم نیست این قدر پول داره هعیی مردیم از خوشی✌️)
همه رسیدن عمارت دامیان و وارد عمارت شدن جیوز خدمتکار دامیان رفت تا به دامیان خبر بده
تق تق مثلا صدای در زدن
دامیان با صدای گرفته :اوه اوه کیه
اوه اوه :سرفه
اچه :عطسه
جیوز :منم ارباب
دامیان:آچه بیا تو
جیوز :ارباب هم کلاسی هاتون اومدن
دامیان :....
اینم پارت یک بای بای تا فردا دوستان
- ۲۲.۱k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط