{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 12۹
_ باید مدیرو پیدا کنم
+ چرا...باز مدیر چی میخواد؟
_ اینبار این منم که از اون یه چی میخوام
چویا سوالی نگاهش کرد و دازای گفت
_ مدیر راجب خانوادم میدونه
+ از کجا مطمئنی؟
_ چون راجب مادرم یه بار باهام صحبت کرده...مدیر عاشق مادرم بوده...باید بفهمم چخبره منتظر مرگ ریو بودم...که رسید و حالا بدون دخالت کسی میتونم دنبال خانوادم بگردم
+ از مدیر میخوای شروع کنی؟
_ تنها راه همینه
بلند شد و از دفتر کار بیرون رفت
_ اول از همه...موری!
در اتاق رئیس رو باز کرد و گفت
_ مدیر کجاست
" مدیر؟ مدیر کیه؟ "
_ خودتو نزن به اون راه لعنتی تو میدونی اون عوضی کجاست
" من حتی نمیدونم کی هست "
_ من همه چی رو میدونم...هم تو هم ریو هم مدیر...تنها چیزی که ازش هیچی نمیدونم خانوادمه
" خانوادت؟‌ مگه ریو پدرت نیست؟ "
_ تو بهتر از من میدونی
موری نیشخندی زد و از رو جاش بلند شد و سمت دازای رفت
" مچمو گرفتی دازای سان! چی میخوای؟ جای مدیر؟ اونو منم نمیدونم...ریو رو کی کشت؟ نمیدونیم...منم میدونم تو لوکا رو فراری دادی چون میدونستی مجرم نیست...فقط یه نمایش بوده "
_ یکم دیر خود اصلی تو نشون دادی...واسم تعریف کن سریع
" یادت نره اینجا کی رئیسه و کی دستور میده "
_ نه اصلا یادم نمیره...رئیس منم...و من دستور میدم تو اطاعت میکنی...خیال کردی پشت اون میز میشینی رئیس مافیا شدی؟ تو فقط یه جایگزینی هستی یه عروسک خیمه شب بازی
موری لبش رو از حرص گاز گرفت و رو مبل نشست
" می‌شنوم "
_ ریو و مدیر چه نسبتی باهم دارن؟
" این موضوع هیچ ربطی به خانوادت نداره "
_ جواب سوال منو بده
" اونا دوست بودن...دوستای صمیمی "
دازای بلند شروع به خندیدن کرد و چویا که از دور داشت تماشا میکرد اخم بین ابرو هاش ظاهر شد
_ پس...پس این ریو بوده که...مدیرو انداخت به جون من؟ چرا؟ هوم؟
تا اون لحظه با خنده صحبت می‌کرد و یهو با عصبانیت شیشه مشروب رو روی زمین کوبید
_ چرا زندگیمو جهنم کردید...هم تو...هم اون دو نفر که یکیش رفت به درک
چویا تماشاگر خشم و غم درونی دازای بود و اجازه داد خودشو تخلیه کنه
" مدیر...عاشق مادرت بود...ریو و مدیر و همینطور مادرت سه تا دوست بودن...ریو و مادرت سازمان مافیای الانو تاسیس کردن...ریو یه برادر داشت به اسم هیرو "
_ هیرو؟ عموم؟
" نه اون مرد عموی تو نبود...در اصل ریو عموی تو بود...هیرو پدر واقعیت بوده "
دازای چشماش گرد شد...نیازی دیگه به مدیر نداشت...چیزی که لازم داشت الان جلو چشمش بود...بلاخره میتونست بفهمه
_ ب...بابام...اسمش هیرو بود؟
" آره هیرو اوسامو...یوکی عاشق هیرو بود اما مدیر...عاشق یوکی...این زنجیره عشق بود که ریو بیشتر از هر چیزی ازش متنفر بود...پدر مادرت باهم ازدواج کردن اما مدیر هیرو رو کشت "
دازای اشکی از چشمش ریخت
_ پدرمو...م...مدیر کشت؟ چرا؟
" چون با مادرت ازدواج کرد...وقتی که تو تازه بدنیا اومدی مدیر هیرو رو کشت و ریو برای تلافی خون برادرش...تنها عشق مدیر رو به قتل رسوند اما مادرت قبل مرگش از ریو خواست که تورو بزرگ کنه‌ و تورو به عنوان پسرش و جانشین قبول کنه "
دازای دستشو وارد موهاش کرد و از دیوار کمک گرفت که چویا سمتش رفت و کمکش کرد بشینه
_ ب...بعدش؟
" پدر مادر تو مردن...دنبال کسایی نگرد که دیگه وجود ندارن "
_ حتی...مزاری هم ندارن؟
" دارن...اما قرار بود تو هیچوقت اینو نفهمی...حالا که فهمیدی...دیگه همه چی تمومه مدیر دیر یا زود منو میکشه...چون رازی رو بهت گفتم که مدیر از من و ریو خواسته بود ازت مخفی کنیم...تو فامیلی اوسامو رو داری...پدرت کسیه که مدیر ازش متنفره اما تو تیکه ای از وجود مادرت هستی برا همین نمیتونه به راحتی تورو حذف کنه...قبل از اینکه دیر بشه تمومش کن "
دازای شروع به قهقه زدن کرد و گفت
_ کم کم عقلمو دارم از دست میدم...چرا تموم نمیشه...دیگه نایی برای جنگیدن در مقابل این حر&ومی ها رو ندارم...اول ریو بعد مدیر حالا هم گذشته شومی که خانواده ام داشتن...کسی که این همه سال پدر خطابش کردم عموم بوده...من چقدر احمق بودم!
سرشو بین دستاش برد و بلند می‌خندید اونقدر خندید که چویا داشت نگرانش میشد
" حرفایی که لازم بود بشنوی رو شنیدی...دیگه چیزی ندارم که بگم "
.............................................................
رو تخت خوابیده بود و چویا اروم موهاشو نوازش میکرد
+ بعد این همه مشکل...اه دازای تو نیاز به استراحت داری!
پیشونیش رو بوسید و نفس عمیقی کشید
+ اینبار نمیزارم...نمیزاریم فرار کنه...مرگ خانوادت تقصیر مدیره نه رئیس ریو
_____________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۸۳)

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

روباه کوچولوی منپارت سی و پنجم꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو چویا دازا...

پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا 🙂یه روز مسخره ی...

یک سگ زیادی ولگرد

[•] عمارت عشق [•] part: 8چویا خشکش زد. ...

ابلیس

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۸: «دازای و چویا - اعتراف» 🤍🖤**صحنه ۱ -...

دازای:موری سان من کار رو نمیکنم..نمیخوام برم- و حرفم و سیلی ...

"تجزیه و تحلیل گذشته شخصیت ها"پارت سهشخصیت: موری اوگایولی مو...

شکوفه های گیلاس🌸🌸پارت۴🌸اودا:خب.....دازای با کمی ترس : اتفاقی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط