عشقی حقیقی
انیا رفت تا غذا رو بیاره و تا رفت بیرون دامیان شروع کرد به گریه کردن و با خودش گفت
دامیان:خواب خوبی ندیدم اگه...اگه انیا ولم کنه چی اگه کسه دیگه ای رو دوست داشته باشه چی اگه یه روز بیاد بگه دیگه دوسم نداره چی
دامیان داشت هی حالش بدتر میشد و به روزی فکر میکرد که اگه انیا نباشه اگه یکروز بگه دوست ندارم یا بگه کسه دیگه ای رو دوست دارم یا بگه که بهتره دیگه به رابطمون ادامه ندیدم این فکر ها باعث میشد حال دامیان هی خراب تر از قبل بشه اما دریغ از اینکه انیا انقدر دامیان رو دوست داشت که حتی برای ۱ ثانیه هم پیش دامیان نباشه حالش به اندازه ی دامیان خراب میشه انیا بعد از گرفتن غذا اومد که بره تو در زد دامیان هم به خودش اومد و گفت
دامیان با صدای گرفته:ک....کیه
انیا:منممممم نکنه میخوایی بزاری اینجا بمونم ها دامیان جان
دامیان دوباره بغض گرفتش اما نفس عمیق کشید و گفت
دامیان:ی..یدقیقه و...وایسا د..دارم لباس ع....وض میکنم
انیا :اوه حتما
دامیان تا فرصتی که داشت سعی کرد خودش رو آروم کنه حالش که خوب شد به انیا گفت بیا تو انیا هم با ذوق اومد تو ذوق انیا تونست غم دامیان رو پنهون کنه ولی انیا فهمید که دامیان گریه کرده و با نگرانی گفت
انیا:دامیان حالت خوبه ...گریه کردی(با نگرانی)
دامیان :ن....نه بابا گریه نکردم
انیا:معلومه چشات قرمزه
دامیان :خوب معلومه چون مریضم
انیا میدونست دامیان داره دروغ میگه و سعی کرد ذهنشون بخونه
ذهن دامیان:نمیتونم بهش بگم که خواب دیدم منو ولی کرده و منم مثل چی گریه کردم که اگه روزی ولم کنه چی میشه الان هم حالم خوب نیست
انیا ذهن دامیان رو خوند و متوجه شد چه خبره دلش برای دامیان سوخت و دامیان و مهکم بغلم کرد دامیان تو شک بود ولی اونم انیا رو مهکم بغل کرد تا آروم بگیره بعد از چند دقیقه انیا از بغل دامیان اومد بیرون و گفت
انیا:تا وقتی کنارتم از چیزی بترسه نه ناراحت باش باشه
دامیان تا انیا اون جمله رو گفت دوباره بغض کرد و انیا باز هم متوجه شد (بچم ذهن خوان هم نباشه میفهمه👍🏻)
انیا دستای دامیان رو مهکم گرفت و گفت
انیا:نگران نباش تا آخر من پیشت میمونم اینقدری که مرگ مارو جدا کنه
دامیان تا اون جمله رو انیا گفت آروم شد و گفت
دامیان:قول میدی
انیا :معلومه که قول میدم
بفرمایید اینم از این پارت حدس بزنید ادامش چی میشه تو کامنت ها بگین بای بای
دامیان:خواب خوبی ندیدم اگه...اگه انیا ولم کنه چی اگه کسه دیگه ای رو دوست داشته باشه چی اگه یه روز بیاد بگه دیگه دوسم نداره چی
دامیان داشت هی حالش بدتر میشد و به روزی فکر میکرد که اگه انیا نباشه اگه یکروز بگه دوست ندارم یا بگه کسه دیگه ای رو دوست دارم یا بگه که بهتره دیگه به رابطمون ادامه ندیدم این فکر ها باعث میشد حال دامیان هی خراب تر از قبل بشه اما دریغ از اینکه انیا انقدر دامیان رو دوست داشت که حتی برای ۱ ثانیه هم پیش دامیان نباشه حالش به اندازه ی دامیان خراب میشه انیا بعد از گرفتن غذا اومد که بره تو در زد دامیان هم به خودش اومد و گفت
دامیان با صدای گرفته:ک....کیه
انیا:منممممم نکنه میخوایی بزاری اینجا بمونم ها دامیان جان
دامیان دوباره بغض گرفتش اما نفس عمیق کشید و گفت
دامیان:ی..یدقیقه و...وایسا د..دارم لباس ع....وض میکنم
انیا :اوه حتما
دامیان تا فرصتی که داشت سعی کرد خودش رو آروم کنه حالش که خوب شد به انیا گفت بیا تو انیا هم با ذوق اومد تو ذوق انیا تونست غم دامیان رو پنهون کنه ولی انیا فهمید که دامیان گریه کرده و با نگرانی گفت
انیا:دامیان حالت خوبه ...گریه کردی(با نگرانی)
دامیان :ن....نه بابا گریه نکردم
انیا:معلومه چشات قرمزه
دامیان :خوب معلومه چون مریضم
انیا میدونست دامیان داره دروغ میگه و سعی کرد ذهنشون بخونه
ذهن دامیان:نمیتونم بهش بگم که خواب دیدم منو ولی کرده و منم مثل چی گریه کردم که اگه روزی ولم کنه چی میشه الان هم حالم خوب نیست
انیا ذهن دامیان رو خوند و متوجه شد چه خبره دلش برای دامیان سوخت و دامیان و مهکم بغلم کرد دامیان تو شک بود ولی اونم انیا رو مهکم بغل کرد تا آروم بگیره بعد از چند دقیقه انیا از بغل دامیان اومد بیرون و گفت
انیا:تا وقتی کنارتم از چیزی بترسه نه ناراحت باش باشه
دامیان تا انیا اون جمله رو گفت دوباره بغض کرد و انیا باز هم متوجه شد (بچم ذهن خوان هم نباشه میفهمه👍🏻)
انیا دستای دامیان رو مهکم گرفت و گفت
انیا:نگران نباش تا آخر من پیشت میمونم اینقدری که مرگ مارو جدا کنه
دامیان تا اون جمله رو انیا گفت آروم شد و گفت
دامیان:قول میدی
انیا :معلومه که قول میدم
بفرمایید اینم از این پارت حدس بزنید ادامش چی میشه تو کامنت ها بگین بای بای
- ۲۶.۰k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط