سالهاست که دربندِ افکار شبانه ام گرفتارم!! ساعت از دوازده

سالهاست که دربندِ افکار شبانه ام گرفتارم!! ساعت از دوازده که می گذرد، لعنتی ها شبیخون می زنند و مغزم را به زنجیر می کشند.
چه از جانم می خواهند؟!
نمی دانم...!!
چنگال این برزخِ لعنتی ، شانه های دلم را اسیر می کند و زانوانش را وادار به خم شدن...
انگار گم شده ام
در خودم یا...؟!
نمی دانم...!!
دختری غمگین ، هر روز در آینه خیره خیره نگاهم می کند
منم یا...؟!
نمی دانم...!!
فقط می دانم نه پایی برای فرار دارم، نه جانی برای گشتن به دنبال خودم.
من هرشب محکوم به تبعیدم
در گذشته...
محکوم به دست وپا زدن میان منجلاب تشویش هایم... محکوم به حبس ابد،
در لابه لای آرزوهای پوسیده ام..
دیدگاه ها (۱۸)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑥_بخش دوم_ری_به جای خالی‌اش کنا...

چیزی در من گمشده... رنگ باخته... فراموش شده...یادش ندارم اما...

چـیـزی در مـن گـمـشـده... رنـگـ بــاخـتـه... فـرامـوش شـده...

چـیـزی در مـن گـمـشـده... رنـگـ بــاخـتـه... فـرامـوش شـدهـ....

کِی رفتی؟یادم نیست...فقط می دانم سالهاست که نیستی، سالهاست ک...

کِی رفتی؟یادم نیست...فقط می دانم سالهاست که نیستی، سالهاست ک...

نمی‌دانم دستانتان را از پشت بسته بودند یا از روبه‌رو ولی حتم...

بیست و شش سال بعد از این؛یک روز نشسته ام برگه های امتحان دان...

#⇦هرکس_تا_آخر_نخونه_به_شهدا_مدیونه⇨.نمی‌دانم دستانتان را از ...

pt.1【بخش دوم】من همیشه و همه‌جا غریبه‌ام. هیچوقت به هیچکس آن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط