My angel 2 (part 17 )

_ اه دختر تو منو از خود بی خود میکنی .. چطور میتونم این همه مدت ازت دور باشم و لمست نکنم
+ ک کریس بسه دیگه
_ نمیتونم .. دست خودم نیست .. دلم میخواد خودمو تو بدنت غرق کنم
+ ه هی اگه بیشتر ادامه بدی بدتر میشه ..
_ اه فسقلی مزاحم
+ یاا به بچه چیکار داری

به ارومی ازت فاصله گرفت و از روی تخت بلند شد و به سمت کاناپه رفت و اونجا جا خشک کرد .. گوشیش رو در اورد و مشغول کار کردن با گوشیش شد .. در همین حین پاسخی برای چهره ی سوالی تو داد ..

_ فقط سعی کن زیاد خوردنی نباشی وگرنه جدی نمیتونم مقاومت کنم
+ یاااا منظورت چیه
_ یعنی انقدر خوشگل و کیوت نباش
+ مگه دست منه ؟ خیره سرت مردی باید یکم رو خودت تسلط داشته باشی

گوشیش رو روی کاناپه گذاشت و ارنجش رو روی زانوش قرار داد و کمی رو به جلو خم شد چشمهای جدیش رو بهت دوخت و با صدای رسا و بم پاسخ داد :

_ من کاملا به خودم مسلطم .. میتونم خودمو کنترل کنم .. اما در برار تو هرچقدر هم مقاومت میکنم نمیشه .. نمیتونم .. متوجهی ؟ دست خودم نیست ا.ت نمیدونم باید چیکار کنم .. پس سرزنشم نکن
+ حق با توئه باشه .. ببخشید

مرد دوباره گوشیش رو برداشت و چشماش رو به گوشی داد .. تو هم درحالی که ذوق تموم وجودت رو فرا گرفته بود مشغول خوندن ادامه ی کتابت شدی ..
تقریبا نیم ساعتی گذشت اما مرد هنوزم با ابرو هایی گره شده درگیر گوشیش بود ..
میخواستی بری سمتش و در اغوشش بگیری و کمی از عصبانیتش که باعث و بانیش خودت بودی رو فروکش کنی اما از طرفی هم نمیخواستی مزاحم خلوتش بشی .. شاید اینطوری برای خودت هم بهتر بود .. اما نتونستی خودت رو قانع کنی و تصمیم گرفتی حداقل باهاش صحبت کنی ..

+ چانی ؟ از دستم ناراحت شدی ؟
_ نه !
+ مطمئنی ؟
_ اره
+ هی من که عذر خواهی کردم ، ببخشید دورت بگردم اصلا منظوری نداشتم ..
_ میدونم
+ یااا پرنسس بازی در نیارااا توقع نداشته باش یک زن حامله بشینه دو ساعت نازتو بکشه
_ پرنسس عمته
+ الان که فعلا جنابعالی داری ناز میکنی اصن مرد و چه به قهر کردن
_ مگه مردا دل ندارن
+ عایشش منو مجبور میکنی از جام بلند شم

پتو رو کناز زدی و به ارومی پاهات رو روی زمین قرار دادی و به سمت مردت حرکت کردی .. کنارش روی کاناپه نشستی و دستات رو روی گردنش قرار دادی ، سرت رو نزدیک بردی تا بوسه ای به لبهاش بزنی اما قبل از اینکه کار مورد نظرت رو عملی کنی ، حالت تحوع گرفتی و شروع به عوق زدن کردی .. « هرچی فکر کردم کلمه ای به ذهنم نرسید که جایگزینش کنم ..»

_ هی چیشد حالت خوبه ؟
+ خ خوبم .. ف فقط دور شو ازمم
_ یاااا به جان خودم اگه بگی به بوی بدنم ویار داری یک بلایی سره خودم میارممم
+ هییی برو اون ور میگمم

چان بلند شد و کمی ازت فاصله گرفت و با چشم های نگران بهت زل زده بود .. بعد از چند لحظه نفسی راحت کشیدی و سرت رو به سمت همسرت بر گردوندی ..
دیدگاه ها (۲۰)

‌𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:81-نه سوجین ولت نمیکنم....نم...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت شانزدهمساعت ده شب، ماشین تهیونگ ...

☆چندپارتی☆☆پارت: ۰۵☆☆وقتی دخترتون.....☆سوار ماشین شدید و راه...

ساعت ۷:۱۵ شب/حرف هایی که باید گفته میشدنهوسوک وارد اتاق شدتو...

من نقطه ضعفاتو بهتر از هرکسی میدونم گرل .. پس باهام همکاری ک...

رمان : یک قدم تا توپارت ۳:تایم شام تموم شد. همه اسلترینی ها ...

**پارت ۱۳ *در با صدای مهیبی بسته شد و قفل چرخید. جونگکوک کتش...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۷۱صدای بیرون کمتر شد...

زندگی‌ت کوتاه‌تر از اونیهکه حرومِ فکر کردن به زندگی دیگران ک...

تکپارتی تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط