𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 ۷۱
صدای بیرون کمتر شده بود
از جاش بلند شد و از اتاق بیرون اومد پذیرایی تقریبا چیده شده بود. تقریبا
از پله پایین اومد و جونگکوک رو دید که روی کاناپه لش کرده بود و سرش رو تکیه داده بود. چشمهاش بسته بود و قفسه سینش بالا پایین میشد و
موهای خیس از عرقش روی پیشونیش چسبیده بود
سمتش رفت و به قصد هوشیار کردنش روی موهاشو فوت کرد جونگکوک چشمهاش رو در حالی که بسته بود کمی متعجب فشرد :
+بیدارم
_ خوبه پس پاشو .
خستم +
چیکار کنم خستگیت در بره؟ -
چشمهاش رو باز کرد و به لیویا که کنارش ایستاده بود نگاه کرد : اگه چیزی به ذهنم رسید خبرت میکنم
عا .. باشه ، برم یعنی؟ -
جونگکوک خودش رو جمع و جور کرد و موهاش رو عقب داد +کجا بری؟
_تو اتاقم ؟ .
نمیدونم میرم دوش بگیرم +
از جاش بلند شد و بعد از باز کردن چمدونش حوله و لباسش رو برداشت و سمت حمام رفت
ودف؟ چرا یهو اینجوری کرد؟ لابد خسته اس عصبی شده
شونه ای بالا انداخت و سمت اشپزخونه رفت
بی هدف در کابینت ها رو باز میکرد و توشون نگاه مینداخت پوف کلافه ای کشید تو این خونه هیچ چیز سرگرم کننده ای وجود نداره
روی کاناپه نشست و گوشیش رو برداشت و گشتی داخل اینترنت زد
داخل گوگل رفت و سرچ کرد چگونه کوکائین را ت...
جونگکوک با شلوار راحتی و تیشرت مشکی ای و حوله ای روی
سرش اومد و لیویا گوشیش رو کنار گذاشت
دوست داری برگردی کره؟ +
لیویا به جونگکوکی که با حوله کوچکش موهاش رو خشک میکرد نگاه کرد
_ چرا یهو یه همچین چیزی میپرسی؟
+دوست داری برگردی؟
_تو میخوای برگردی؟
تو به من چیکار داری؟ +
من با تو اومدم اینجا -
+میتونی بدون من برگردی
_قرارمون یادت رفته؟ یادت رفته چرا اینج.
+چرا اینجایی؟ کنجکاوم بدونم دقیقا کی طبق اون قرار پیش
رفتیم که داری ازش حرف میزنی؟
مگه من گفتم پیش نریم؟ -
تو گفتی از زجر دیدن خودم لذت میبرم پس چرا درد میکشیدی!؟ +
چرا گریه میکردی؟ هوم؟؟
لیویا با صدای تحلیل رفته و ارومی گفت : ن. نمیدونم
+ تو علاوه بر اینکه توی زخمی کردنت روحمو ارضا نمیکنی باعث
میشی بیشتر ذهنم آشفته بشه بیشتر توی صداهای ذهنم غرق
بشم.. باعث میشی هر چقد بیشتر پیش برم خودم دیوونه تر
بشم.. دقيقا برخلاف بقيه .. میفهمی دارم راجب چی حرف میزنم؟
حالا هیچ قراردادی وجود نداره چون هیچکدوم نمیتونیم باهاش کنار بیایم
لیویا پلک آرومی زد و با پوزخند گفت: یعنی داری میگی برم ، چون حضورم بی فایدست
جونگکوک عصبی چشم هاش رو روی هم فشار داد و با حرکت دست هاش حرف زد: من همچین حرفی نزدم
_ ولی منظورت همین بود نبود؟.
+ نه!!!! تا کی میخوای از زبون دیگران حرف بزنی؟
_حرفایی که نمیتونن بزنن و میگم همین
+دقیقا برخلاف حرفایی که میخوان بزنن و میگی من نمیگم بروچون حضورت بی فایدست میگم ..برو. چون من آدم غیر قابل اعتمادیم یادت رفته جک چی گفت؟
لیویا سرش رو کلافه چرخوند : جونگکوک تو هنوزم داری به چرت و پرتای اون فکر میکنی؟
جونگکوک هیچی نگفت و فقط نگاهش کرد
تو خودت گفتی بهم آسیب نمیزنی -
اگه یروزی بزنم چی؟ +
_اون روز قطعا تقصیر خودمه.. نه هیچکس دیگه .
چرا نمیری که اون روز تقصیر هیچکسی نباشه؟ +
_جونگکوک از تحمیل کردن خوشم نمیاد. اگه واقعا .. این تویی که میخوای برم لطفا دنبال حاشیه نرو.. هزار بار گفتم من
هستم میمونم با تمام چیزایی که گفت ولی اگه تو اینو نمیخوای دنبال بهانه نگرد باشه میرم ولی چون تو نمیخوای باشم الانم میرم وسایلامو جمع کنم
از جاش بلند شد و خواست سمت اتاقش بره تا وسایلش رو جمع کنه که جونگکوک دستش رو کشید که لیویت برگشت سمتش
چشم توی چشم
جونگکوک گفت صبر کن
نگاهش رو بین چشمهای دختر چرخوند چشم هایی که برق میزدند از اشک و تلاش میکردند برای قوی بودن
قطره اشکی از چشم لیویا چکید که جونگکوک با انگشت شصتش اون رو پاک کرد و کلافه سرش رو به یکطرف چرخوند و بعد به
چشمهای دختر نگاه کرد
+عادت داری واسه خودت ببری و بدوزی؟
_چه بریدنی چه دوختنی؟ خودت میفهمی با خودت چند چندی؟
جونگکوک صادقانه جواب داد
+ نه
میگی برو ولی نمیزاری ،برم معنی رفتارات چیه؟ -
بغض کرد و با صدای بلندی ادامه داد
نمیزاری به جک نزدیک شم در حالی که خودتم ازم فاصله میگیری انگار بیماری واگیر دار دارم یروز جوری رفتار میکنی انگار حیوونممم شبش یکی دیگه ای
با جیغ های گریونش ادامه داد: یبار بغلم میکنی و میگی فکر کن همچین چیزی نبوده بعدش میگی فراموشش نکننن بعدش میگی بوی هه را رو میدییی من و چی میبینی هااا؟؟ یه عروسک که یاد آورد اون دختره؟؟؟ من و چی میبینی جونگکووککک؟؟
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 ۷۱
صدای بیرون کمتر شده بود
از جاش بلند شد و از اتاق بیرون اومد پذیرایی تقریبا چیده شده بود. تقریبا
از پله پایین اومد و جونگکوک رو دید که روی کاناپه لش کرده بود و سرش رو تکیه داده بود. چشمهاش بسته بود و قفسه سینش بالا پایین میشد و
موهای خیس از عرقش روی پیشونیش چسبیده بود
سمتش رفت و به قصد هوشیار کردنش روی موهاشو فوت کرد جونگکوک چشمهاش رو در حالی که بسته بود کمی متعجب فشرد :
+بیدارم
_ خوبه پس پاشو .
خستم +
چیکار کنم خستگیت در بره؟ -
چشمهاش رو باز کرد و به لیویا که کنارش ایستاده بود نگاه کرد : اگه چیزی به ذهنم رسید خبرت میکنم
عا .. باشه ، برم یعنی؟ -
جونگکوک خودش رو جمع و جور کرد و موهاش رو عقب داد +کجا بری؟
_تو اتاقم ؟ .
نمیدونم میرم دوش بگیرم +
از جاش بلند شد و بعد از باز کردن چمدونش حوله و لباسش رو برداشت و سمت حمام رفت
ودف؟ چرا یهو اینجوری کرد؟ لابد خسته اس عصبی شده
شونه ای بالا انداخت و سمت اشپزخونه رفت
بی هدف در کابینت ها رو باز میکرد و توشون نگاه مینداخت پوف کلافه ای کشید تو این خونه هیچ چیز سرگرم کننده ای وجود نداره
روی کاناپه نشست و گوشیش رو برداشت و گشتی داخل اینترنت زد
داخل گوگل رفت و سرچ کرد چگونه کوکائین را ت...
جونگکوک با شلوار راحتی و تیشرت مشکی ای و حوله ای روی
سرش اومد و لیویا گوشیش رو کنار گذاشت
دوست داری برگردی کره؟ +
لیویا به جونگکوکی که با حوله کوچکش موهاش رو خشک میکرد نگاه کرد
_ چرا یهو یه همچین چیزی میپرسی؟
+دوست داری برگردی؟
_تو میخوای برگردی؟
تو به من چیکار داری؟ +
من با تو اومدم اینجا -
+میتونی بدون من برگردی
_قرارمون یادت رفته؟ یادت رفته چرا اینج.
+چرا اینجایی؟ کنجکاوم بدونم دقیقا کی طبق اون قرار پیش
رفتیم که داری ازش حرف میزنی؟
مگه من گفتم پیش نریم؟ -
تو گفتی از زجر دیدن خودم لذت میبرم پس چرا درد میکشیدی!؟ +
چرا گریه میکردی؟ هوم؟؟
لیویا با صدای تحلیل رفته و ارومی گفت : ن. نمیدونم
+ تو علاوه بر اینکه توی زخمی کردنت روحمو ارضا نمیکنی باعث
میشی بیشتر ذهنم آشفته بشه بیشتر توی صداهای ذهنم غرق
بشم.. باعث میشی هر چقد بیشتر پیش برم خودم دیوونه تر
بشم.. دقيقا برخلاف بقيه .. میفهمی دارم راجب چی حرف میزنم؟
حالا هیچ قراردادی وجود نداره چون هیچکدوم نمیتونیم باهاش کنار بیایم
لیویا پلک آرومی زد و با پوزخند گفت: یعنی داری میگی برم ، چون حضورم بی فایدست
جونگکوک عصبی چشم هاش رو روی هم فشار داد و با حرکت دست هاش حرف زد: من همچین حرفی نزدم
_ ولی منظورت همین بود نبود؟.
+ نه!!!! تا کی میخوای از زبون دیگران حرف بزنی؟
_حرفایی که نمیتونن بزنن و میگم همین
+دقیقا برخلاف حرفایی که میخوان بزنن و میگی من نمیگم بروچون حضورت بی فایدست میگم ..برو. چون من آدم غیر قابل اعتمادیم یادت رفته جک چی گفت؟
لیویا سرش رو کلافه چرخوند : جونگکوک تو هنوزم داری به چرت و پرتای اون فکر میکنی؟
جونگکوک هیچی نگفت و فقط نگاهش کرد
تو خودت گفتی بهم آسیب نمیزنی -
اگه یروزی بزنم چی؟ +
_اون روز قطعا تقصیر خودمه.. نه هیچکس دیگه .
چرا نمیری که اون روز تقصیر هیچکسی نباشه؟ +
_جونگکوک از تحمیل کردن خوشم نمیاد. اگه واقعا .. این تویی که میخوای برم لطفا دنبال حاشیه نرو.. هزار بار گفتم من
هستم میمونم با تمام چیزایی که گفت ولی اگه تو اینو نمیخوای دنبال بهانه نگرد باشه میرم ولی چون تو نمیخوای باشم الانم میرم وسایلامو جمع کنم
از جاش بلند شد و خواست سمت اتاقش بره تا وسایلش رو جمع کنه که جونگکوک دستش رو کشید که لیویت برگشت سمتش
چشم توی چشم
جونگکوک گفت صبر کن
نگاهش رو بین چشمهای دختر چرخوند چشم هایی که برق میزدند از اشک و تلاش میکردند برای قوی بودن
قطره اشکی از چشم لیویا چکید که جونگکوک با انگشت شصتش اون رو پاک کرد و کلافه سرش رو به یکطرف چرخوند و بعد به
چشمهای دختر نگاه کرد
+عادت داری واسه خودت ببری و بدوزی؟
_چه بریدنی چه دوختنی؟ خودت میفهمی با خودت چند چندی؟
جونگکوک صادقانه جواب داد
+ نه
میگی برو ولی نمیزاری ،برم معنی رفتارات چیه؟ -
بغض کرد و با صدای بلندی ادامه داد
نمیزاری به جک نزدیک شم در حالی که خودتم ازم فاصله میگیری انگار بیماری واگیر دار دارم یروز جوری رفتار میکنی انگار حیوونممم شبش یکی دیگه ای
با جیغ های گریونش ادامه داد: یبار بغلم میکنی و میگی فکر کن همچین چیزی نبوده بعدش میگی فراموشش نکننن بعدش میگی بوی هه را رو میدییی من و چی میبینی هااا؟؟ یه عروسک که یاد آورد اون دختره؟؟؟ من و چی میبینی جونگکووککک؟؟
- ۱.۰k
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط