**پارت ۱۳ *
**پارت ۱۳ *
در با صدای مهیبی بسته شد و قفل چرخید. جونگکوک کتش رو روی مبل انداخت، آستینهای پیراهنش رو تا آرنج بالا زد و با قدمهای بلند و سنگین به سمتت اومد. سایهی سنگین و ترسناکش روی سرت افتاد. با صدایی که از شدت خشمِ کنترلشده میلرزید، غرید:
- «حالا که اینقدر دوست داری بازی کنی، بیا بازی کنیم... اما این بار قواعدش رو من تعیین میکنم!»
قلبت تندتند میزد. با اینکه از درون از ترس میلرزیدی، اما سرت رو بالا گرفتی و با چشمهای آتشین بهش خیره شدی:
- «فکر کردی ازت میترسم؟ هر کاری دلت میخواد بکن، جونگکوک! تو فقط یک دیکتاتور خودخواهی!»
جونگکوک با شنیدن این حرف، لبخندِ خطرناکی روی لبش نشست. فاصلهی بینتون رو در یک ثانیه به صفر رسوند. دستش رو محکم دور مچ دستت پیچید و تو رو کشید توی بغلش، طوری که به سختی میتونستی نفس بکشی. صورتش رو نزدیک آورد، طوری که گرمای نفسهاش به پوستت میخورد:
- «دیکتاتور؟ اوه، النا... تو هنوز دیکتاتور واقعی رو ندیدی. فکر کردی چون سرکشی، میتونم بهت باج بدم؟ تنبیهِ تو این نیست که توی این اتاق زندونی بشی... تنبیه اینه که مجبورت کنم با دستهای خودت، تمامِ اون عمارت رو تمیز کنی؛ اونم بدونِ اینکه اجازه داشته باشی حتی یک کلمه حرف بزنی!»
نفس در سینهات حبس شد. با ناباوری بهش نگاه کردی:
- «تو... تو دیوونهای!»
جونگکوک پوزخندی زد، رهایت کرد و به سمت در برگشت، قفل رو باز کرد و در حالی که نگاهِ سردش رو بهت دوخت، گفت:
- «تا ده دقیقه دیگه توی سالن پذیرایی باشی... وگرنه تنبیهات خیلی بدتر از این میشه، عکاس کوچولو!»
در با صدای مهیبی بسته شد و قفل چرخید. جونگکوک کتش رو روی مبل انداخت، آستینهای پیراهنش رو تا آرنج بالا زد و با قدمهای بلند و سنگین به سمتت اومد. سایهی سنگین و ترسناکش روی سرت افتاد. با صدایی که از شدت خشمِ کنترلشده میلرزید، غرید:
- «حالا که اینقدر دوست داری بازی کنی، بیا بازی کنیم... اما این بار قواعدش رو من تعیین میکنم!»
قلبت تندتند میزد. با اینکه از درون از ترس میلرزیدی، اما سرت رو بالا گرفتی و با چشمهای آتشین بهش خیره شدی:
- «فکر کردی ازت میترسم؟ هر کاری دلت میخواد بکن، جونگکوک! تو فقط یک دیکتاتور خودخواهی!»
جونگکوک با شنیدن این حرف، لبخندِ خطرناکی روی لبش نشست. فاصلهی بینتون رو در یک ثانیه به صفر رسوند. دستش رو محکم دور مچ دستت پیچید و تو رو کشید توی بغلش، طوری که به سختی میتونستی نفس بکشی. صورتش رو نزدیک آورد، طوری که گرمای نفسهاش به پوستت میخورد:
- «دیکتاتور؟ اوه، النا... تو هنوز دیکتاتور واقعی رو ندیدی. فکر کردی چون سرکشی، میتونم بهت باج بدم؟ تنبیهِ تو این نیست که توی این اتاق زندونی بشی... تنبیه اینه که مجبورت کنم با دستهای خودت، تمامِ اون عمارت رو تمیز کنی؛ اونم بدونِ اینکه اجازه داشته باشی حتی یک کلمه حرف بزنی!»
نفس در سینهات حبس شد. با ناباوری بهش نگاه کردی:
- «تو... تو دیوونهای!»
جونگکوک پوزخندی زد، رهایت کرد و به سمت در برگشت، قفل رو باز کرد و در حالی که نگاهِ سردش رو بهت دوخت، گفت:
- «تا ده دقیقه دیگه توی سالن پذیرایی باشی... وگرنه تنبیهات خیلی بدتر از این میشه، عکاس کوچولو!»
- ۲۳۹
- ۰۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط