عاشقانه

باز از تو چه پنهان شب میخانه دلم خواست
از باده‌ی چشمت دو سه پیمانه دلم خواست
فارغ شدن از غصه و غمهای دو عالم
شب تا به‌سحر خنده‌ی مستانه دلم خواست
یک دوست که بی منت از این عالم مستی
من را به سلامت ببرد خانه دلم خواست
منطق چه کند؟هرچه به انکار تو کوشید
باز عشق تو را  از منِ دیوانه  دلم خواست
آبستنِ باران  شدنِ ابرِ نگاهم...
بایک شب بارانی و یک شانه دلم خواست
بی خوابی و دلواپسی و بغض شبانه
حسی که برایم شده بیگانه دلم خواست
بی دلهره در همهمه‌ ی گیج خیابان
از کنج لبت بوسه‌ی جانانه دلم خواست
اینها همه را بعد تو هر ثانیه صد بار...
با اسم منِ ساده چه رندانه دلم خواست!
دیدگاه ها (۰)

جاده بی راهه

شکست نور

تو را رندانه میخواهم به دل جانا...

کام از هجر لبت، بر لب پیمانه زدمقفل آهن بشکستم، ره میخانه زد...

صد کاخ مجلّل شـده  ویرانـهٔ چشمتعالـم همه دیـوانـه و دیوانـه...

عاقلی بودم به عشق یار دیوانه شدمآشنائی یافتم ازخویش بیگانه ش...

لب ما را برسان بر لب پیمانه صنمتو بگو تا چه کنم با دل دیوانه...

به درد خانمان سوزی ز خود بیگانه میمیرمتمام خاطرات من شده افس...

#elham31* من خمارم ساقیا پیمانه میخواهد دلم*وز می ناب لبت مس...

با یادِ لبت ، بوسه زِ پیمانه بگیرمدُردی کِشَم و دامنِ میخانه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط