سئو ات ....
سئو ات ....
اون تکیه گاهی داشت کسی رو داشت که امیدی برای زنده موندن بود برایش هیچگاه ولش نمیکرد در سن پانزده سالگی باهاش وارده رابطه شد یه رابطه های عشقی و احساسی عاشقش بود عاشق پارک جیمین
اما دیری نگذشت که یه شب همه چیز تموم شد اون جوری بهش ضربه زد که جسمش و روحش شکستند،
در قبلش زخمی کاشت اما درونش بچه ای که از وجود آن دو عاشق بود
اون در سن پانزده سالگی حامله شد
ولی بعد از رها شدن توسط جیمین تصمیم گرفت بچه شو سقط کنه اما لحظات آخر پشیمون شد نمیتونست جونش رو بگیره
پدر معتاد عیارش کتکش میزد و اذیتش میکرد یه شب از خوردن مواد زیاد سکته ای کرد و مرد مادر مریض هم دنیا رو وداع گفته و اون دختر با بچه تو شکمش تنها موند
تنها توی همان خونه تاریخی و قدیمی موند فقط همین یه خونه رو داشت
بچه شو رو به دنیا آورد با زحمت زیادی اون رو بزرگ کرد
اولین قدم برداشتن رو دید دندونی که تازه در آورد اولین حرفی که زد بابا گفتنش بود خنده هایش گریه هایش مریضی هایش همه رو ات به دوش کشید
هیچوقت نخواست دوباره پارک جیمین رو ملاقات کنه اون ضربه بدی بهش زده بعد از حامله شدنش درسش رو ول کرد دوست هایش هم همینطور
ات عاشق خوردن ماکگولی شراب برنج کره ای سنتی هست و هم چنان غذای داک جیم غذای مورده علاقشه
حاضره جونش رو بخاطر پسر یکی یدونش فدا کنه مادری به شدن حساس
ولی همیشه عاشق جیمین بوده عشق و نفرتی که در قلبش بود باعث نگرفتن تصمیمش میشد اون ازش متنفر بود اما در عین حال عاشق و این بود که اون رو نابود و داغون میکرد ...
لحظاتی که فقط سرنوشت راه رو انتخاب کرد
لحظاتی که فکر میکرد همه چی خوب میشه اما به سال ها تبدیل شد
لحظاتی که تنها تر از همیشه بود اما اطرافش شلوغ
لحظاتی که کم آورد
لحظاتی که پیروز نشد
لحظاتی که عشقش تبدیل به نفر شدن
لحظه ای که درباره عشقش رو بعد از سال ها دید ....
ات : پارک جیمین هیچوقت دوسم داشتی
فقط سکوتی از طرف عشقش دریافت کرد دوباره داد زد
ات : سکوت نکن جواب منو بده
جیمین : خودت چی فکر میکنی
اون تکیه گاهی داشت کسی رو داشت که امیدی برای زنده موندن بود برایش هیچگاه ولش نمیکرد در سن پانزده سالگی باهاش وارده رابطه شد یه رابطه های عشقی و احساسی عاشقش بود عاشق پارک جیمین
اما دیری نگذشت که یه شب همه چیز تموم شد اون جوری بهش ضربه زد که جسمش و روحش شکستند،
در قبلش زخمی کاشت اما درونش بچه ای که از وجود آن دو عاشق بود
اون در سن پانزده سالگی حامله شد
ولی بعد از رها شدن توسط جیمین تصمیم گرفت بچه شو سقط کنه اما لحظات آخر پشیمون شد نمیتونست جونش رو بگیره
پدر معتاد عیارش کتکش میزد و اذیتش میکرد یه شب از خوردن مواد زیاد سکته ای کرد و مرد مادر مریض هم دنیا رو وداع گفته و اون دختر با بچه تو شکمش تنها موند
تنها توی همان خونه تاریخی و قدیمی موند فقط همین یه خونه رو داشت
بچه شو رو به دنیا آورد با زحمت زیادی اون رو بزرگ کرد
اولین قدم برداشتن رو دید دندونی که تازه در آورد اولین حرفی که زد بابا گفتنش بود خنده هایش گریه هایش مریضی هایش همه رو ات به دوش کشید
هیچوقت نخواست دوباره پارک جیمین رو ملاقات کنه اون ضربه بدی بهش زده بعد از حامله شدنش درسش رو ول کرد دوست هایش هم همینطور
ات عاشق خوردن ماکگولی شراب برنج کره ای سنتی هست و هم چنان غذای داک جیم غذای مورده علاقشه
حاضره جونش رو بخاطر پسر یکی یدونش فدا کنه مادری به شدن حساس
ولی همیشه عاشق جیمین بوده عشق و نفرتی که در قلبش بود باعث نگرفتن تصمیمش میشد اون ازش متنفر بود اما در عین حال عاشق و این بود که اون رو نابود و داغون میکرد ...
لحظاتی که فقط سرنوشت راه رو انتخاب کرد
لحظاتی که فکر میکرد همه چی خوب میشه اما به سال ها تبدیل شد
لحظاتی که تنها تر از همیشه بود اما اطرافش شلوغ
لحظاتی که کم آورد
لحظاتی که پیروز نشد
لحظاتی که عشقش تبدیل به نفر شدن
لحظه ای که درباره عشقش رو بعد از سال ها دید ....
ات : پارک جیمین هیچوقت دوسم داشتی
فقط سکوتی از طرف عشقش دریافت کرد دوباره داد زد
ات : سکوت نکن جواب منو بده
جیمین : خودت چی فکر میکنی
- ۱۸.۸k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط