همیشگی من
پارت شانزدهم
از زبان سنا(ادامه)=اینو گفت و رفت من رفتم سوار ماشینم شدم توی راه همش گریه میکردم آخر طاقت نیاوردم و کنار یک پارک واستادم و پیاده شدم رو صندلی نشستم و شروع کردم به گریه کردن چند دقیقه گریه کردم که صدای یه پسری رو شنیدم که میگفت
پسره:حالتون خوبه؟
سر بلند کردم که دیدم تهیونگه با تعجب نگاش کردم که اونم با تعجب نگام کرد که چشمش خورد به زخم کنار لبم با نگرانی اومد سمتم و نشست کنارم و گفت
تهیونگ:سنا حالت خوبه؟چه اتفاقی افتاده؟(نگران)
با این لحن نگرانش بیشتر گریم گرفت و بدتر گریه کردم که یهو احساس کردم توی آغوش یکی رفتم آره من تو بغل تهیونگ بودم چقدر بوی عطرش قشنگ بود چقدر این عطر خواستی بود من عاشق این عطر شدم وسط گریه ساکت شدم و از بوی عطرش لذت میبردم ولی بیشتر از عطرش از آغوش گرمش لذت میبردم چقدر خواستنی بود هم خودش هم اغوشش هم عطرش هم چشماش و.....بعد چنددقیقه که دید من آروم شدم منو از خودش جدا کرد و گفت
تهیونگ:چی شده سنا به من بگو(با لحنی پر از ارامش)
چقدر صداش ارامش بخش بود چقدر خوب بود میتونم بهش اعتماد کنم و آروم گفتم
سنا:در باره یون بود
با تعجب گفت
تهیونگ:یون؟اون با تو چیکار داره؟ البته دیشب از حرف های ایزول فهمیدم که گذشته تلخی دارین اما میتونی بهم اعتماد کنی پس بگو(اولش با تعجب آخرش با ارامش خاص)
تصمیم گرفتم همه چی رو بهش بگم پس شروع کردم
سنا:3سال پیش وقتی 17 سالم بود سرما خوردم رفتم بیمارستان که یه بیمار بد حال دیدم که نیاز به عمل داشت ولی پول عمل خیلی بالا بود و بیماره هم نمیتونست پولو جور کنه بخاطر همین دکترا قبولش نمیکردن ولی بین اینا یه دکتر جوون اومد وسط و گفت من قبول میکنم و یه زمان برای عمل اون بیمار گذاشت من تمام مدت روی صندلی های بیمارستان داشتم این صحنه هارو نگاه میکردم من با ایزول رفته بودم بیمارستان ایزول اومد گفت باید تا دوهفته هرروز بیایم اینجا و من سرم بزنم نمیدونم اما یه حس خوشحالی داشتم خب بچه بودم و با یه نگاه عاشق شدم خلاصه من دوهفته هروز اومدم سرم زدم وکه روز آخر یون بهم درخواست دوستی داد منم که بچه با ذوق قبول کردم توی یه سال اول یعنی تا 18 سالگی من یه بار جدا شدیم بخاطر خیانت یون من دلم باهاش سرد بود اما دوسش داشتم و با تهدید که عکسمونو پخش میکنم و اینجور چیزا قبول کردم باهاش باشم اما 19 سالم که شد با اینکه بهش سرد بودم اما دوسشم داشتم یه شب به اصرار خودش رفتم خونش که فهمیدم مست مست و من خیلی بد کرده بودم که رفتم اونجا شروع کرد به بوسیدنم و گاز گرفتن گردنم قدرت دفاع نداشتم و فقط و فقط گریه میکردم میدونستم از عشق نیست و از هوس دقیقا همون شب فهمیدم میخواست ببرتم تو اتاق که با لگد زدم رو پاش و سریع فرار کردم.....
از زبان سنا(ادامه)=اینو گفت و رفت من رفتم سوار ماشینم شدم توی راه همش گریه میکردم آخر طاقت نیاوردم و کنار یک پارک واستادم و پیاده شدم رو صندلی نشستم و شروع کردم به گریه کردن چند دقیقه گریه کردم که صدای یه پسری رو شنیدم که میگفت
پسره:حالتون خوبه؟
سر بلند کردم که دیدم تهیونگه با تعجب نگاش کردم که اونم با تعجب نگام کرد که چشمش خورد به زخم کنار لبم با نگرانی اومد سمتم و نشست کنارم و گفت
تهیونگ:سنا حالت خوبه؟چه اتفاقی افتاده؟(نگران)
با این لحن نگرانش بیشتر گریم گرفت و بدتر گریه کردم که یهو احساس کردم توی آغوش یکی رفتم آره من تو بغل تهیونگ بودم چقدر بوی عطرش قشنگ بود چقدر این عطر خواستی بود من عاشق این عطر شدم وسط گریه ساکت شدم و از بوی عطرش لذت میبردم ولی بیشتر از عطرش از آغوش گرمش لذت میبردم چقدر خواستنی بود هم خودش هم اغوشش هم عطرش هم چشماش و.....بعد چنددقیقه که دید من آروم شدم منو از خودش جدا کرد و گفت
تهیونگ:چی شده سنا به من بگو(با لحنی پر از ارامش)
چقدر صداش ارامش بخش بود چقدر خوب بود میتونم بهش اعتماد کنم و آروم گفتم
سنا:در باره یون بود
با تعجب گفت
تهیونگ:یون؟اون با تو چیکار داره؟ البته دیشب از حرف های ایزول فهمیدم که گذشته تلخی دارین اما میتونی بهم اعتماد کنی پس بگو(اولش با تعجب آخرش با ارامش خاص)
تصمیم گرفتم همه چی رو بهش بگم پس شروع کردم
سنا:3سال پیش وقتی 17 سالم بود سرما خوردم رفتم بیمارستان که یه بیمار بد حال دیدم که نیاز به عمل داشت ولی پول عمل خیلی بالا بود و بیماره هم نمیتونست پولو جور کنه بخاطر همین دکترا قبولش نمیکردن ولی بین اینا یه دکتر جوون اومد وسط و گفت من قبول میکنم و یه زمان برای عمل اون بیمار گذاشت من تمام مدت روی صندلی های بیمارستان داشتم این صحنه هارو نگاه میکردم من با ایزول رفته بودم بیمارستان ایزول اومد گفت باید تا دوهفته هرروز بیایم اینجا و من سرم بزنم نمیدونم اما یه حس خوشحالی داشتم خب بچه بودم و با یه نگاه عاشق شدم خلاصه من دوهفته هروز اومدم سرم زدم وکه روز آخر یون بهم درخواست دوستی داد منم که بچه با ذوق قبول کردم توی یه سال اول یعنی تا 18 سالگی من یه بار جدا شدیم بخاطر خیانت یون من دلم باهاش سرد بود اما دوسش داشتم و با تهدید که عکسمونو پخش میکنم و اینجور چیزا قبول کردم باهاش باشم اما 19 سالم که شد با اینکه بهش سرد بودم اما دوسشم داشتم یه شب به اصرار خودش رفتم خونش که فهمیدم مست مست و من خیلی بد کرده بودم که رفتم اونجا شروع کرد به بوسیدنم و گاز گرفتن گردنم قدرت دفاع نداشتم و فقط و فقط گریه میکردم میدونستم از عشق نیست و از هوس دقیقا همون شب فهمیدم میخواست ببرتم تو اتاق که با لگد زدم رو پاش و سریع فرار کردم.....
- ۱۰.۲k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط