گفتمــش نقــاش را از غـربت زهـرا بکـش گـریه کرد و با قلم

گفتمــش نقــاش را از غـربت زهـرا بکـش گـریه کرد و با قلم یک چادر خاکی کشید گفتمش پـس غربت زهرا کجای نقش بود ناله کـرد و زیر چـادر غنچه ای پرپر کشید
دیدگاه ها (۲)

ی عاشقانهگفتمش: شیرین‌ترین آواز چیست؟چشم غمگینش به‌رویم خیره...

میگن که ..وقتی تا بوت رو گذاشتن زمین بچه ها و فضه دور تابوت ...

جادویی به نام عشق

رمان: آخرین رقص در قصر#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲Part_3فصل...

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

ابلیس

ʙᴇᴀᴜᴛɪꜰᴜʟ ᴍɪꜱᴛᴀᴋᴇᴛʜᴇ ᴀᴜᴛʜᴏʀ | ɪᴀɴᴘᴀʀᴛ:⁰¹ | سه‌شنبه ⁵ژوئن |مث...

درخواستی

پنجه های پنهان

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت پنجمکوک چند لحظه به خیابان خیره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط