پارت16
پارت16
الان دیگه اون دوتا پسر دیگه تو ماشین بودن پیاده شدن
من: ببخشید الان صاحب ماشین میادش
دنیکا:من رفتم
من به ترکی :لشتو واستا تخصیر تو هاا
انا سوار به موتور با ست مشکی عینک مشکی موهاشو دم اسبی بسته بود اومدش
انا:نگفتم اروم رانندگی کن حواست به جلو باشه
همون جوری که داشت دستکش در میاورد حرف میزد
من: انا ایرانین
رمان از زبان انا*&
برگشتم پسرا نگاه کردم این وسعتیه که دانیاله ایران چیکار می کنه درسته یکم ته ریش و موهاش بلند بود اما اون چشاش می شناختم چشم سبز
عینک برداشتم
من: دانیال ایران چیکار می کنی داداش
دانیال انگار نشناخته بود منو اون سه تا پسرم که اخم کرده بودن
امی:انا میشناسیش
من: پپسر عموه
دانیال :شما
من: پسر فقدر 5سال گذشته بعا تو منو فراموش کردی منم انا نه یعنی سارا
دانیال که دوهزاریش تازه افتاده بود
دانیال:سارا تو ترکیه چیکار می کنی این چه سر وضعی
من: قبل غیرتی شدن به پر بغلم دادشی
همو سفت بقل کرده بودیم
من:دلم برات تنگ شده بود
دانیال :عیچ وقت قبول نکردم تو اون جنازی که تو دریا پیدا شدی
من: می دونم
دنیکا:خب خدا شکر اشنا در اومدیم
من: اشنا با من نه شما دوتا
از بقلش بیرون در اومدم بدوین خسارت اقایون بدین
امی:انا جونمممم تو مهربونی تو خوشگلی
من:نچ
رفتیم عابر بانک پول زدن براشون
دانیال :حالا مهم نبودش
من : من وقت ناهاره بریم کافه من غذا بخوریم
دانیال : خب بچه شما مشکلی ندارین که
یکیشون: خب نه اما اون قرارمون چی
دانیال :یکم دیر تر میریم
من: اوکی بس پشت من بیاین و شما دوتا تاکسی بگیرین
دانیال :بابت چی اخه با ما بیان دیگه
من: اوکی
رفتم سوار موتور شدم خیلی سر حال بودم دلم برای دانیال خیلی تنگ شده بودش تو دلم کارخونه قند بودش انگار
رمان از زبان امی*&
سوار ماشینشون شدیم
دانیال :خب شما چطوری با این ساراما اشنا شدین
راه افتادیم
دنیکا :تو مهمونی حکا
دانیکال :چی
من:نه منظورش تو مهمونی بود چهار سال پیش
با چشام براش خط و نشون کشیدم
دانیال :واستا ببینم یعنی تمام پنچ سال سارا تو ترکیع بود
من: اره
دانیال:بس سامیار چی
دنیکا :سامیار کیه
من: برادر اناست تو ترکیه ولش کرد ه
دنیکا :مردیکه احمق بیشعور یادم میاد می خواهم خفه اش کنم انی بدبخت
یکی از دوستای این دانیال:اسم این دختره اناست یا سارا یا اینا دوتا شخصن
دنیکا :اسم اصلیش سارا اما تو ترکیه همه انا می شناسنش
اون یکی پسره رو به من :شما جای ندیدم
من:ایران نیومدم
پسره :نه تو ترکیه دیشب تو کلپ تو اون دختره انا هه
دانیال :چی راست میگی میگم این دختره اشناست
دنیکا:باز جوی می کنید ایا مراقب باشین انا گم نکنید
نفس عمیق کشیدم یعنی ایناهمون سه تا پسرن
به انا سریع زنگ زدم به ترکی صحبت کردم
من: انا اینا همون سه تا پسر دیشبیین بدبخت شدیم😖
الان دیگه اون دوتا پسر دیگه تو ماشین بودن پیاده شدن
من: ببخشید الان صاحب ماشین میادش
دنیکا:من رفتم
من به ترکی :لشتو واستا تخصیر تو هاا
انا سوار به موتور با ست مشکی عینک مشکی موهاشو دم اسبی بسته بود اومدش
انا:نگفتم اروم رانندگی کن حواست به جلو باشه
همون جوری که داشت دستکش در میاورد حرف میزد
من: انا ایرانین
رمان از زبان انا*&
برگشتم پسرا نگاه کردم این وسعتیه که دانیاله ایران چیکار می کنه درسته یکم ته ریش و موهاش بلند بود اما اون چشاش می شناختم چشم سبز
عینک برداشتم
من: دانیال ایران چیکار می کنی داداش
دانیال انگار نشناخته بود منو اون سه تا پسرم که اخم کرده بودن
امی:انا میشناسیش
من: پپسر عموه
دانیال :شما
من: پسر فقدر 5سال گذشته بعا تو منو فراموش کردی منم انا نه یعنی سارا
دانیال که دوهزاریش تازه افتاده بود
دانیال:سارا تو ترکیه چیکار می کنی این چه سر وضعی
من: قبل غیرتی شدن به پر بغلم دادشی
همو سفت بقل کرده بودیم
من:دلم برات تنگ شده بود
دانیال :عیچ وقت قبول نکردم تو اون جنازی که تو دریا پیدا شدی
من: می دونم
دنیکا:خب خدا شکر اشنا در اومدیم
من: اشنا با من نه شما دوتا
از بقلش بیرون در اومدم بدوین خسارت اقایون بدین
امی:انا جونمممم تو مهربونی تو خوشگلی
من:نچ
رفتیم عابر بانک پول زدن براشون
دانیال :حالا مهم نبودش
من : من وقت ناهاره بریم کافه من غذا بخوریم
دانیال : خب بچه شما مشکلی ندارین که
یکیشون: خب نه اما اون قرارمون چی
دانیال :یکم دیر تر میریم
من: اوکی بس پشت من بیاین و شما دوتا تاکسی بگیرین
دانیال :بابت چی اخه با ما بیان دیگه
من: اوکی
رفتم سوار موتور شدم خیلی سر حال بودم دلم برای دانیال خیلی تنگ شده بودش تو دلم کارخونه قند بودش انگار
رمان از زبان امی*&
سوار ماشینشون شدیم
دانیال :خب شما چطوری با این ساراما اشنا شدین
راه افتادیم
دنیکا :تو مهمونی حکا
دانیکال :چی
من:نه منظورش تو مهمونی بود چهار سال پیش
با چشام براش خط و نشون کشیدم
دانیال :واستا ببینم یعنی تمام پنچ سال سارا تو ترکیع بود
من: اره
دانیال:بس سامیار چی
دنیکا :سامیار کیه
من: برادر اناست تو ترکیه ولش کرد ه
دنیکا :مردیکه احمق بیشعور یادم میاد می خواهم خفه اش کنم انی بدبخت
یکی از دوستای این دانیال:اسم این دختره اناست یا سارا یا اینا دوتا شخصن
دنیکا :اسم اصلیش سارا اما تو ترکیه همه انا می شناسنش
اون یکی پسره رو به من :شما جای ندیدم
من:ایران نیومدم
پسره :نه تو ترکیه دیشب تو کلپ تو اون دختره انا هه
دانیال :چی راست میگی میگم این دختره اشناست
دنیکا:باز جوی می کنید ایا مراقب باشین انا گم نکنید
نفس عمیق کشیدم یعنی ایناهمون سه تا پسرن
به انا سریع زنگ زدم به ترکی صحبت کردم
من: انا اینا همون سه تا پسر دیشبیین بدبخت شدیم😖
- ۶.۷k
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط