{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فقط یه دوست معمولی

فقط یه دوست معمولی
پارت 4
داشتم کتابم رو باز می‌کردم که صدای در اومد.
سارا در رو باز کرد
خانم مسئول خوابگاه بود
با یه پوشه توی دستش اومد و گفت:
— بچه‌ها، یه اطلاعیه دارم. لطفاً چند دقیقه گوش بدین.
سارا که تازه از آشپزخونه اومده بود، آروم کنارم نشست و در گوشم گفت:
— چرا هر وقت اینجوری میاد، یه خبر بد داره؟ 🫩
آروم خندیدم.
خانم مسئول ادامه داد:
— از فردا قراره برای یه مدت کوتاه، چندتا دانشجوی جدید به این خوابگاه اضافه بشن. به خاطر کمبود اتاق، بعضی از برنامه‌های خوابگاه هم تغییر می‌کنه.
مینا گفت:
— یعنی چی تغییر می‌کنه؟
— ساعت مطالعه، سالن مطالعه و بعضی از قوانین رفت‌وآمد.
سارا آهی کشید.
— فقط همین مونده بود...
خانم مسئول نگاهی به برگه‌ها انداخت و گفت:
— راستی، یه مورد دیگه هم هست. فردا برای پروژه‌های دانشگاه، چند نفر از دانشجوها باید بعد از کلاس در جلسه‌ی گروهی شرکت کنن. اسامی رو فردا روی تابلو میزنم
من که داشتم کتابم رو ورق می‌زدم، با بی‌خیالی گفتم:
— امیدوارم اسم من نباشه.
سارا سریع گفت:
— تو که اصلاً شانس نداری.
— چرا؟
— چون هر جا احتمال دردسر باشه، تو خودت اونجایی. 😂
یه بالش کوچولو سمتش پرت کردم
— ساکت شو بیشعور 😂😂
بالش خورد به سرش و شروع کرد به خندیدن.
خانم مسئول با تعجب نگاهمون کرد.
— خب... من دیگه کاری ندارم. فقط لطفاً امشب زودتر بخوابید. فردا کلاس دارید.
در رو بست و رفت.
چند ثانیه همه ساکت موندیم.
مینا گفت:
— خب، حالا کی شام درست می‌کنه؟
سارا سریع دستش رو بالا برد
— من نه!
همه با هم:
— سارااا! 😭😂
سارا خودشو رو مبل انداخت.
— بابا من ظهر غذا درست کردم، دیگه نمیتونم ندارم🥲
من خندیدم و گفتم:
— باشه، این دفعه من کمک می‌کنم.
بعد از شام، دوباره برگشتم سر کتابم.
ولی هرچی بیشتر درس می‌خوندم، بیشتر حواسم پرت می‌شد
بی‌اختیار یاد اون پسر مرتبِ کلاس افتادم
همون پسری که امروز جلوی من نشسته بود
با خودم گفتم:
«اصلاً چرا دارم بهش فکر می‌کنم؟ فقط یه همکلاسیه.»
کتاب رو بستم و زیر لب گفتم:
— بی‌خیال...
چند نفس عمیق کشیدم که بهش فک نکنم
همون لحظه گوشی سارا زنگ خورد
سارا گوشی رو برداشت و بعد از چند ثانیه با تعجب گفت:
— بچه‌ها...
مینا نگاهش کرد.
— چی شده؟
سارا صفحه‌ی گوشی رو به طرف ما گرفت.
— اسامی جلسه‌ی فردا رو فرستادن.
گفتم:
— خب؟
سارا
_وایسین بخونم
— مینا... نیستی.
— منم نیستم
بعد مکث کرد و به من نگاه کرد
— ات...
— چیه؟
— اسم تو هست.
چشم‌هام گرد شد.
— چییی؟!
سارا خندید.
— گفتم که شانس نداری. 😂
گوشی رو از دستش گرفتم و اسمم رو دیدم.
اما چیزی که بیشتر از اسم خودم توجهم رو جلب کرد، اسم نفر دوم گروه بود.
تهیونگ.
چند ثانیه فقط به صفحه خیره موندم. بعد گفتم این اسمه کیه
مینا آرام گفت:
— همونی که امروز جلوت نشسته بود
گفتم یعنی همون پسر مرتبه واااااییییی

سارا با خنده گفت:
— اره یعنی قراره فردا کلی اتفاق بیفته. 😂
بالش رو برداشتم.
— سارااا، خفه شو! 😑😂
بفرمایید خوشکلا به مناسبت 100 تاییمون
لایک 12
کامنت 6
بازنشر 5
دیدگاه ها (۳)

ادامه پارت ۵

پارت شانزدهم | تولد.پارک لاراـ تو واقعاً از جونگ‌کوک خوشت او...

بالهای سرخ پارت ۷

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:³⁶ویو: اتچند دقیقه گذشت.صدای قدم‌ه...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_6ویو میراچند روز بعد...ای...

برند Dyson یه مسواک ۵۰۰ دلاری ساخته که با دوربین داخل دهان ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط