{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕


𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟕



هانا یک روز یونا را همراه خودش به قصر برد.

همین که وارد محوطه شدند، یونا احساس کرد هوا عوض شده.

همه ساکت بودند.

سربازها با دیدن هانا تعظیم می‌کردند.

اما وقتی نام پادشاه را می‌شنیدند...

هیچ‌کس حتی بلند حرف نمی‌زد.

«پادشاه یونگی.»

یونا برای اولین بار این اسم را شنید.

و فقط با شنیدن نامش دلش فرو ریخت.

هانا آرام گفت:

«ازش فاصله بگیر.»

یونا پرسید:

«چرا؟»

هانا جواب نداد.

همان لحظه صدای قدم‌هایی از انتهای راهرو آمد.

همه کنار رفتند.

یونا سرش را بالا آورد.

و برای اولین بار پادشاه را دید.
دیدگاه ها (۱)

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟔چند هفته گذشت.دوستی آن دو بیشتر شد.تا...

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟓هانا دختری آرام و مهربان بود.برخلاف ی...

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒چند روز بعد، یونا بالاخره اجازه گرفت ...

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑جیمین مدت زیادی بود خانه نبود.او یکی ...

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏در گوشه‌ای از سرزمین، جایی دور از هیا...

پارت ۴۲ — حکمی که خوانده شدناقوس دوم که به صدا درآمد، یورا ه...

جنگل نفرین شده پارت ۲۶

پارت ۴۱ — چیزی که باقی مانده بودقصر آن شب بیش از همیشه ساکت ...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۳۰ | حقیقتی که پشت قرارداد پنهان ...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟕صبح روز بعد، سئول با صدای ناق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط