{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دریاچه خونین

دریاچه خونین
فصل اول _ پارت22


یک ماه گذشته بود.
سی روز از روزی که چویا برای نخستین‌بار پا به قصر وستالیس گذاشته بود.
سی روز از آن روزی که پابند سرد و سنگین را به پایش بسته بودند و کارت کوچکی را به سینه‌اش آویخته بودند؛ کارتی که نامش را روی آن نوشته بودند، اما برای چویا بیشتر از یک کارت شناسایی نبود.
او در این یک ماه، یاد گرفته بود چگونه در سکوت زنده بماند.
چگونه خستگی‌اش را پنهان کند.
چگونه در برابر تحقیرها سکوت کند.
چگونه لبخند بزند، حتی وقتی دلش می‌خواست تمام دیوارهای این قصر را با دست‌های خودش خراب کند.
و مهم‌تر از همه...
یاد گرفته بود چگونه دیده نشود.
یا دست‌کم، چگونه آن‌طور که خودش می‌خواست دیده شود.
صبح‌ها پیش از آنکه زنگ قصر به صدا دربیاید از خواب بیدار می‌شد.
اتاق‌ها را تمیز می‌کرد.
سالن‌ها را مرتب می‌کرد.
در آشپزخانه کمک می‌کرد.
و هر کاری که به او سپرده می‌شد، بی‌آنکه شکایتی کند انجام می‌داد.
در پایان هر روز، وقتی سایر خدمتکارها خسته روی تخت‌هایشان می‌افتادند، چویا هنوز بیدار بود.
گاهی کنار پنجره می‌ایستاد و به چراغ‌های قصر نگاه می‌کرد.
به برج‌های بلند.
به راهروهایی که هر روز بیشتر از روز قبل می‌شناخت.
به درهایی که پشت هرکدامشان ممکن بود بخشی از زندگی ولیعهد پنهان شده باشد.
او آرام‌آرام قصر را یاد گرفته بود.
کدام راهرو به تالار اصلی می‌رسید.
کدام پله به بخش‌های سلطنتی می‌رفت.
کدام خدمتکارها قدیمی‌تر بودند....
چه زمانی سربازها نگهبانی را عوض می‌کردند.
و مهم‌تر از همه...
کجاها نباید می‌رفت.
چویا می‌دانست برای انتقام، عجله کردن بزرگ‌ترین اشتباه است.
پس صبر می‌کرد.
روزها می‌گذشتند و او صبر می‌کرد.
تا اینکه صبح یک روز، هانا تمام خدمتکارها را در حیاط جمع کرد.
صدای قدم‌های هانا روی سنگ‌های حیاط پیچید.
در دستش چند کارت جدید بود.
هانا مقابل صف ایستاد و گفت:
ـ بعد از ارزیابی عملکرد یک ماه گذشته، تعدادی از شما ارتقا پیدا کردید.
چند نفر با شنیدن این جمله زیر لب خوشحال شدند.
چویا اما فقط ساکت ایستاده بود.
نام‌ها یکی پس از دیگری خوانده شدند.

تا اینکه...

ـ ناکاهارا چویا.

چند لحظه سکوت شد.
چویا سرش را بالا آورد.
ـ بله؟
هانا نگاه کوتاهی به کارت در دستش انداخت.
ـ بیا جلو.
چویا قدم برداشت.
هانا کارت جدید را به سمتش گرفت.
ـ عملکردت در این یک ماه بسیار خوب بوده. از سطح پنج به سطح چهار ارتقا پیدا کردی.
چویا کارت را گرفت.
نگاهش روی عدد جدید ثابت ماند.
سطح چهار....
برای دیگران شاید فقط یک عدد بود.
اما برای چویا...
یک قدم بود.
یک قدم کوچک، اما رو به جلو.
هانا ادامه داد:
ـ از امروز مسئولیت‌های بیشتری داری و می‌تونی به بخش‌های بیشتری از قصر رفت‌وآمد داشته باشی. اگر همین‌طور ادامه بدی، احتمال ارتقای بعدی هم وجود داره.
چویا سرش را پایین آورد.
ـ ممنونم.
صدایش آرام بود.
آن‌قدر آرام که هیچ‌کس نتوانست بفهمد پشت آن دو کلمه چه چیزی پنهان شده است.
هانا لبخند کوتاهی زد و از کنار او عبور کرد.
چویا به کارت نگاه کرد.
انگشت شستش را روی گوشه‌ی کارت کشید.
یک ماه.
فقط یک ماه کافی بود تا از یک خدمتکار تازه‌وارد به کسی تبدیل شود که اجازه‌ی رفت‌وآمد بیشتری در قصر داشت.
لبخند بسیار کمرنگی روی لب‌هایش نشست.
اما این لبخند شادی نبود.
«خوبه...»
نگاهش را بالا آورد و به ساختمان عظیم قصر خیره شد.
«خیلی خوبه.»
او حالا کمی بیشتر از قبل به قلب قصر نزدیک شده بود.
و هرچه جایگاهش بالاتر می‌رفت، راه‌های بیشتری پیش رویش باز می‌شد.
چویا دستش را آرام مشت کرد.
تصویر خانواده‌اش دوباره در ذهنش زنده شد.
مادرش.
پدرش.
هلیا.
صدای خنده‌هایشان.
و بعد...
صدای گلوله.
لبخند از روی لب‌هایش محو شد.
با خودش زمزمه کرد:
«من اینجا نیومدم که زندگی بهتری داشته باشم.»
نگاهش سرد شد.
«اومدم که به کسی نزدیک بشم.»
نسیمی از میان حیاط گذشت و چند برگ خشک را روی زمین به حرکت درآورد.
چویا سرش را بالا گرفت.
در دوردست، یکی از برج‌های قصر در میان نور صبح می‌درخشید.
جایی پشت آن دیوارها...
ولیعهد وستالیس زندگی می‌کرد.
همان مردی که نامش هنوز در عمیق‌ترین قسمت ذهن چویا حک شده بود.
دازای اوسامو.

چویا آرام کارت جدیدش را در دست گرفت.
«این فقط شروعشه.»
و بدون آنکه بداند، یک ماه تلاش خاموشش بالاخره داشت نتیجه می‌داد.
او قدم‌به‌قدم به جایی نزدیک می‌شد که تمام این مدت آرزوی رسیدن به آن را داشت.
به قلب قصر.
به قلب دشمنش.
_____________________________
ادامه دارد....
(سوفی: ببینید من چه قدر خوش قولم✨🗿)
دیدگاه ها (۱۶)

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 “𝑰 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒀𝒐𝒖”𝑳𝒂𝒔𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕زمان زیادی گذشت.رابطه‌شا...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 36چند روز از برگشتن ویولت و هوسوک به...

🧁 پارت دهم | یک آرزوی کوچکصبح روز بعد، لیانا طبق معمول زودتر...

فیک : بین راندها

LESSON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط