#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۹۶: اولین دیدار در سکوت
سوآ هنوز همونطور به دخترها نگاه میکرد.
یکی از آنها گفت:
— آره دیگه، صبح زود برگشته قصر.
اون یکی گفت:
— تازه دیدمش توی راهرو، باور کن از قبل هم جذابتر شده.
سوآ سعی کرد عادی رفتار کنه.
— جدی؟
دخترها با ذوق سر تکون دادن.
یکیشون گفت:
— آره! ولی بیشتر از اون… کنار بانو یهجین بود.
اون یکی خندید.
— خب معلومه، نامزدشه دیگه به نظرم خیلی زود مراسم عروسیشون رو توی قصر میگیرن.
سوآ لبخند خیلی کمرنگی زد، اما توی دلش انگار چیزی فرو ریخت.
همون لحظه صدای جدیای از پشت سرشان آمد.
— چه خبره اینجا؟
همه یکدفعه ساکت شدند.
پادشاه وارد آشپزخانه شده بود.
نگاهش روی همه چرخید.
— صحبتاتون تموم شد؟ یا هنوز وقت برای کار کردن پیدا نکردین؟
دخترها سریع تعظیم کردند.
— چشم اعلیحضرت!...الان برمیگردیم سر کار.
هر کدام سریع پراکنده شدند.
سوآ و تهیونگ هم جلو آمدند و تعظیم کردند.
پادشاه نگاهش را روی سوآ نگه داشت.
— سوآ.
سوآ سرش پایین بود.
— بله اعلیحضرت.
پادشاه گفت:
— ولیعهد امروز به قصر برگشته.
قلب سوآ تندتر زد.
پادشاه ادامه داد:
— و امروز، تو رسماً به عنوان خدمتکار شخصیش کار میکنی.
سوآ برای لحظهای خشکش زد.
— م… من؟
پادشاه با خونسردی گفت:
— بله این هم بخشی از آزمونته.
استرس توی صورت سوآ واضح بود.
— متوجه شدم… اعلیحضرت.
پادشاه چند لحظه نگاهش کرد.
— امیدوارم از پسش بربیای.
سوآ سرش را پایینتر آورد.
— تمام تلاشم رو میکنم.
پادشاه ادامه داد:
— ولیعهد الان داخل اتاقشه و مشغول انجام کاراشه براش یک فنجان چای ببر.
سوآ آرام گفت:
— چشم اعلیحضرت.
پادشاه سر تکان داد و از آشپزخانه بیرون رفت.
چند لحظه بعد، سکوت سنگینی بین سوآ و تهیونگ افتاد.
قلب سوآ تند میزد.
آرام گفت:
— تهیونگ…
بعد آهستهتر پرسید:
— تو میدونستی؟
تهیونگ جلو آمد.
دستهایش را روی شانههای سوآ گذاشت.
با صدای پایین گفت:
— خوب گوش کن ببین چی میگم.
سوآ با نگرانی نگاهش کرد.
تهیونگ خیلی آهسته گفت:
— بعضی وقتا توی قصر، چشمها بیشتر از چیزی که فکر میکنی میبینن پس یادت باشه… حتی اگه دلت خواست بدوی سمت کسی، اول باید قدمهات رو کنترل کنی.
سوآ چند لحظه بهش خیره شد.
تهیونگ بعد لبخند کوچکی زد.
— آروم باش...چای رو آماده کن و برو ببینش.
بعد با شیطنت آرامی گفت:
— مگه دلت براش تنگ نشده بود؟
سوآ خیلی آرام گفت:
— چرا…
تهیونگ گفت:
— پس منتظر چی هستی؟
سوآ نفس عمیقی کشید.
رفت سمت میز و شروع کرد چای آماده کردن.
اما دستهایش کمی میلرزید.
چند لحظه بعد سینی چای را برداشت.
و راه افتاد سمت اتاق ولیعهد.
هر قدمی که برمیداشت، قلبش تندتر میزد.
جلوی در اتاق ایستاد.
دستش بالا رفت… اما مکث کرد.
«یعنی واقعاً جونگکوک اینجاست…؟»
نفسش لرزید.
چشمهایش را محکم روی هم فشار داد.
بعد آرام در زد.
از داخل اتاق صدای جونگکوک آمد.
— بیا داخل.
سوآ در را باز کرد.
و وارد شد.
همین که چشمش به جونگکوک افتاد…
دستهایش شروع کردند به لرزیدن.
چشمهایش پر از اشک شد.
خیلی دلش میخواست بدود سمتش و بغلش کند.
اما…
نمیتوانست.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۱۹۶: اولین دیدار در سکوت
سوآ هنوز همونطور به دخترها نگاه میکرد.
یکی از آنها گفت:
— آره دیگه، صبح زود برگشته قصر.
اون یکی گفت:
— تازه دیدمش توی راهرو، باور کن از قبل هم جذابتر شده.
سوآ سعی کرد عادی رفتار کنه.
— جدی؟
دخترها با ذوق سر تکون دادن.
یکیشون گفت:
— آره! ولی بیشتر از اون… کنار بانو یهجین بود.
اون یکی خندید.
— خب معلومه، نامزدشه دیگه به نظرم خیلی زود مراسم عروسیشون رو توی قصر میگیرن.
سوآ لبخند خیلی کمرنگی زد، اما توی دلش انگار چیزی فرو ریخت.
همون لحظه صدای جدیای از پشت سرشان آمد.
— چه خبره اینجا؟
همه یکدفعه ساکت شدند.
پادشاه وارد آشپزخانه شده بود.
نگاهش روی همه چرخید.
— صحبتاتون تموم شد؟ یا هنوز وقت برای کار کردن پیدا نکردین؟
دخترها سریع تعظیم کردند.
— چشم اعلیحضرت!...الان برمیگردیم سر کار.
هر کدام سریع پراکنده شدند.
سوآ و تهیونگ هم جلو آمدند و تعظیم کردند.
پادشاه نگاهش را روی سوآ نگه داشت.
— سوآ.
سوآ سرش پایین بود.
— بله اعلیحضرت.
پادشاه گفت:
— ولیعهد امروز به قصر برگشته.
قلب سوآ تندتر زد.
پادشاه ادامه داد:
— و امروز، تو رسماً به عنوان خدمتکار شخصیش کار میکنی.
سوآ برای لحظهای خشکش زد.
— م… من؟
پادشاه با خونسردی گفت:
— بله این هم بخشی از آزمونته.
استرس توی صورت سوآ واضح بود.
— متوجه شدم… اعلیحضرت.
پادشاه چند لحظه نگاهش کرد.
— امیدوارم از پسش بربیای.
سوآ سرش را پایینتر آورد.
— تمام تلاشم رو میکنم.
پادشاه ادامه داد:
— ولیعهد الان داخل اتاقشه و مشغول انجام کاراشه براش یک فنجان چای ببر.
سوآ آرام گفت:
— چشم اعلیحضرت.
پادشاه سر تکان داد و از آشپزخانه بیرون رفت.
چند لحظه بعد، سکوت سنگینی بین سوآ و تهیونگ افتاد.
قلب سوآ تند میزد.
آرام گفت:
— تهیونگ…
بعد آهستهتر پرسید:
— تو میدونستی؟
تهیونگ جلو آمد.
دستهایش را روی شانههای سوآ گذاشت.
با صدای پایین گفت:
— خوب گوش کن ببین چی میگم.
سوآ با نگرانی نگاهش کرد.
تهیونگ خیلی آهسته گفت:
— بعضی وقتا توی قصر، چشمها بیشتر از چیزی که فکر میکنی میبینن پس یادت باشه… حتی اگه دلت خواست بدوی سمت کسی، اول باید قدمهات رو کنترل کنی.
سوآ چند لحظه بهش خیره شد.
تهیونگ بعد لبخند کوچکی زد.
— آروم باش...چای رو آماده کن و برو ببینش.
بعد با شیطنت آرامی گفت:
— مگه دلت براش تنگ نشده بود؟
سوآ خیلی آرام گفت:
— چرا…
تهیونگ گفت:
— پس منتظر چی هستی؟
سوآ نفس عمیقی کشید.
رفت سمت میز و شروع کرد چای آماده کردن.
اما دستهایش کمی میلرزید.
چند لحظه بعد سینی چای را برداشت.
و راه افتاد سمت اتاق ولیعهد.
هر قدمی که برمیداشت، قلبش تندتر میزد.
جلوی در اتاق ایستاد.
دستش بالا رفت… اما مکث کرد.
«یعنی واقعاً جونگکوک اینجاست…؟»
نفسش لرزید.
چشمهایش را محکم روی هم فشار داد.
بعد آرام در زد.
از داخل اتاق صدای جونگکوک آمد.
— بیا داخل.
سوآ در را باز کرد.
و وارد شد.
همین که چشمش به جونگکوک افتاد…
دستهایش شروع کردند به لرزیدن.
چشمهایش پر از اشک شد.
خیلی دلش میخواست بدود سمتش و بغلش کند.
اما…
نمیتوانست.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۴۰۶
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط