پارت ۴۲ — حکمی که خوانده شد
پارت ۴۲ — حکمی که خوانده شد
ناقوس دوم که به صدا درآمد، یورا هنوز در همان سلول بود.
تب داشت و بدنش آنقدر بیحال شده بود که حتی نشستن هم برایش سخت بود. صدای قدمهای نگهبانها نزدیک شد.
در باز شد.
«بلند شو.»
یورا به سختی سرش را بالا آورد.
«برای چی؟»
«حکم صادر شده.»
چند ثانیه طول کشید تا حرفش را بفهمد.
بعد فقط یک سؤال پرسید:
«یونگی...؟»
نگهبان جواب نداد.
دو نفر وارد شدند و او را از سلول بیرون بردند. یورا قدمهایش را به زحمت برمیداشت.
---
در تالار شورا، یونگی هنوز مقابل پادشاه ایستاده بود.
هانا را پشت سرش نگه داشته بودند.
یونگی گفت:
«این زن شهادت میده که یکی از افراد نزدیک خاندان چو قبل از شام وارد آشپزخانه شده. اگر فقط کمی بیشتر زمان بدید—»
مشاور حرفش را برید.
«ما سه روز زمان دادیم.»
«و در همین سه روز شاهدها ناپدید شدند.»
«این ادعاست، نه مدرک.»
یونگی فک خود را محکم کرد.
پادشاه مدت کوتاهی سکوت کرد.
بعد گفت:
«با توجه به شواهد موجود، یورا به تلاش برای مسموم کردن بانو سوهی متهم شناخته میشود.»
یونگی فوراً گفت:
«اعتراض دارم.»
پادشاه ادامه داد:
«و مجازات چنین جرمی... مرگ است.»
هانا با شنیدن حکم، سرش را پایین انداخت.
یونگی برای چند لحظه هیچ واکنشی نشان نداد.
بعد آرام گفت:
«او بیگناهه.»
پادشاه نگاهش کرد.
«پس راه دیگری پیدا کن.»
یونگی جواب داد:
«چه راهی؟»
پادشاه چند لحظه به او خیره ماند.
«یک راه هنوز باقی مانده.»
یونگی چیزی نگفت.
پادشاه ادامه داد:
«اگر خاندان مین و خاندان چو با هم متحد شوند، حکم او میتواند تغییر کند.»
یونگی آرام پرسید:
«منظورتان چیست؟»
پادشاه مستقیم گفت:
«ازدواج تو با چو سوهی.»
تالار کاملاً ساکت شد.
یونگی حتی پلک هم نزد.
«و اگر قبول نکنم؟»
پادشاه جواب داد:
«حکم یورا اجرا خواهد شد.»
---
در همان لحظه، یورا را وارد حیاط قصر کردند.
از دور صدای ناقوس را شنید.
نمیدانست چه حکمی صادر شده.
فقط وقتی چشمش به یونگی افتاد، ایستاد.
یونگی هم او را دید.
فاصله بینشان زیاد بود، اما این بار هیچکدام حرفی نزدند.
یورا فقط با نگاهش پرسید:
«چی شد؟»
و یونگی برای اولین بار در تمام این مدت، جوابی نداشت که بتواند به او بدهد.
ناقوس دوم که به صدا درآمد، یورا هنوز در همان سلول بود.
تب داشت و بدنش آنقدر بیحال شده بود که حتی نشستن هم برایش سخت بود. صدای قدمهای نگهبانها نزدیک شد.
در باز شد.
«بلند شو.»
یورا به سختی سرش را بالا آورد.
«برای چی؟»
«حکم صادر شده.»
چند ثانیه طول کشید تا حرفش را بفهمد.
بعد فقط یک سؤال پرسید:
«یونگی...؟»
نگهبان جواب نداد.
دو نفر وارد شدند و او را از سلول بیرون بردند. یورا قدمهایش را به زحمت برمیداشت.
---
در تالار شورا، یونگی هنوز مقابل پادشاه ایستاده بود.
هانا را پشت سرش نگه داشته بودند.
یونگی گفت:
«این زن شهادت میده که یکی از افراد نزدیک خاندان چو قبل از شام وارد آشپزخانه شده. اگر فقط کمی بیشتر زمان بدید—»
مشاور حرفش را برید.
«ما سه روز زمان دادیم.»
«و در همین سه روز شاهدها ناپدید شدند.»
«این ادعاست، نه مدرک.»
یونگی فک خود را محکم کرد.
پادشاه مدت کوتاهی سکوت کرد.
بعد گفت:
«با توجه به شواهد موجود، یورا به تلاش برای مسموم کردن بانو سوهی متهم شناخته میشود.»
یونگی فوراً گفت:
«اعتراض دارم.»
پادشاه ادامه داد:
«و مجازات چنین جرمی... مرگ است.»
هانا با شنیدن حکم، سرش را پایین انداخت.
یونگی برای چند لحظه هیچ واکنشی نشان نداد.
بعد آرام گفت:
«او بیگناهه.»
پادشاه نگاهش کرد.
«پس راه دیگری پیدا کن.»
یونگی جواب داد:
«چه راهی؟»
پادشاه چند لحظه به او خیره ماند.
«یک راه هنوز باقی مانده.»
یونگی چیزی نگفت.
پادشاه ادامه داد:
«اگر خاندان مین و خاندان چو با هم متحد شوند، حکم او میتواند تغییر کند.»
یونگی آرام پرسید:
«منظورتان چیست؟»
پادشاه مستقیم گفت:
«ازدواج تو با چو سوهی.»
تالار کاملاً ساکت شد.
یونگی حتی پلک هم نزد.
«و اگر قبول نکنم؟»
پادشاه جواب داد:
«حکم یورا اجرا خواهد شد.»
---
در همان لحظه، یورا را وارد حیاط قصر کردند.
از دور صدای ناقوس را شنید.
نمیدانست چه حکمی صادر شده.
فقط وقتی چشمش به یونگی افتاد، ایستاد.
یونگی هم او را دید.
فاصله بینشان زیاد بود، اما این بار هیچکدام حرفی نزدند.
یورا فقط با نگاهش پرسید:
«چی شد؟»
و یونگی برای اولین بار در تمام این مدت، جوابی نداشت که بتواند به او بدهد.
- ۷۳
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط