درخواستی
p1
جونگکوک: بچه ها
نامجون: بله؟
جونگکوک: کی امروز میره اهیون رو از مهدکودک بیاره؟
تهیونگ: من برم؟
جونگکوک: اگر میتونی برو چون من نمیتونم امروز
تهیونگ: چرا چیشده؟
جونگکوک: کلی کار دارم
جیمین: باشه حالا بچه منتظره ته برو
جیهوپ: مراقب باش
تهیونگ: باشه هیونگ
تهیونگ تا دم در مهد کودک اهیون رانندگی کرد و کلی بچه های 3 تا 4 سال خوشگل و با نمک بودن که خوشگل ترین بین اونها اهیون بود... اهیون یک دختر خیلی خوشگل و با محبت بود و زود احساساتش رو خرج چیز های الکی میکرد... اما برادراش بهش یاد داده بودن که احساسات زمانی خوبن... اگه زیادی باشن اسیب میزنه
مربی: اهیون کوچولو برو داداشت اومد
اهیون: ها... کو؟ من نبیبینم(کیوت)
که تهیونگ خم شد و دستش رو تکون داد و اهیون که دید ذوق کرد دوید بغل تهیونگ(منم میخوام😍💔)
تهیونگ: سلام کوچولو چطوری؟
اهیون:خوبم داداشی... داداشی امروز یاد گرفتم با ابرنگ نقاشی های با مزه بکشم
تهیونگ: اووو... چه خوب... پس خواهر کوچولوم مثل خودم هنرمند مگه نه؟
اهیون: اره داداشی... خواهر شمایم دیگه
اهیون که با یک غرور خاص و لبخندی از سر رضایت زد و این رو گفت خیلی با مزه شده بود و باعث خنده ی تهیونگ شده بود
اهیون: داداش چرا میخندی؟
تهیونگ: خیلی با مزه ای اخه کوچولو
اهیون: اصلااا
تهیونگ: چرا هستی
اهیون: باشه تسلیمم
تهیونگ: چه زود...
اهیون: اخه گشنمه
تهیونگ: واقعا؟ پس الان میریم خونه چون جین اوپا گفت غذا سفارش داده
اهیون: بزار حدس بزنم...جین اوپا به نامجون اوپا گفت حواسش به غدا باشه و نامجون اوپا دوباره یک خرابکاری کوچولو انجام داد و اشپزخونه به اتیش کشیده شده و یونگی اوپا هم اخر خودش غذا سفارش داده و خوابه
تهیونگ: اممم... از کجا انقدر دقیق میدونی؟
اهیون: من برادرام رو میشناسم
تهیونگ: اوخودا
اهیون: حالا میشه بریم؟
تهیونگ: باشه کوچولو
تهیونگ و اهیون رفتن خونه و تهیونگ پر رو باز کرد
اهیون: سلام اوپاهااااااااا
جین: سلام دختر کوچولو خوشگل من
جیمین: جین اوپا رو دیدی مارو فراموش کردی؟
اهیون رفت همشون رو بغل کرد و دستاشرو شست و رفت سر سفره ناهار
ادامه دارد...
جونگکوک: بچه ها
نامجون: بله؟
جونگکوک: کی امروز میره اهیون رو از مهدکودک بیاره؟
تهیونگ: من برم؟
جونگکوک: اگر میتونی برو چون من نمیتونم امروز
تهیونگ: چرا چیشده؟
جونگکوک: کلی کار دارم
جیمین: باشه حالا بچه منتظره ته برو
جیهوپ: مراقب باش
تهیونگ: باشه هیونگ
تهیونگ تا دم در مهد کودک اهیون رانندگی کرد و کلی بچه های 3 تا 4 سال خوشگل و با نمک بودن که خوشگل ترین بین اونها اهیون بود... اهیون یک دختر خیلی خوشگل و با محبت بود و زود احساساتش رو خرج چیز های الکی میکرد... اما برادراش بهش یاد داده بودن که احساسات زمانی خوبن... اگه زیادی باشن اسیب میزنه
مربی: اهیون کوچولو برو داداشت اومد
اهیون: ها... کو؟ من نبیبینم(کیوت)
که تهیونگ خم شد و دستش رو تکون داد و اهیون که دید ذوق کرد دوید بغل تهیونگ(منم میخوام😍💔)
تهیونگ: سلام کوچولو چطوری؟
اهیون:خوبم داداشی... داداشی امروز یاد گرفتم با ابرنگ نقاشی های با مزه بکشم
تهیونگ: اووو... چه خوب... پس خواهر کوچولوم مثل خودم هنرمند مگه نه؟
اهیون: اره داداشی... خواهر شمایم دیگه
اهیون که با یک غرور خاص و لبخندی از سر رضایت زد و این رو گفت خیلی با مزه شده بود و باعث خنده ی تهیونگ شده بود
اهیون: داداش چرا میخندی؟
تهیونگ: خیلی با مزه ای اخه کوچولو
اهیون: اصلااا
تهیونگ: چرا هستی
اهیون: باشه تسلیمم
تهیونگ: چه زود...
اهیون: اخه گشنمه
تهیونگ: واقعا؟ پس الان میریم خونه چون جین اوپا گفت غذا سفارش داده
اهیون: بزار حدس بزنم...جین اوپا به نامجون اوپا گفت حواسش به غدا باشه و نامجون اوپا دوباره یک خرابکاری کوچولو انجام داد و اشپزخونه به اتیش کشیده شده و یونگی اوپا هم اخر خودش غذا سفارش داده و خوابه
تهیونگ: اممم... از کجا انقدر دقیق میدونی؟
اهیون: من برادرام رو میشناسم
تهیونگ: اوخودا
اهیون: حالا میشه بریم؟
تهیونگ: باشه کوچولو
تهیونگ و اهیون رفتن خونه و تهیونگ پر رو باز کرد
اهیون: سلام اوپاهااااااااا
جین: سلام دختر کوچولو خوشگل من
جیمین: جین اوپا رو دیدی مارو فراموش کردی؟
اهیون رفت همشون رو بغل کرد و دستاشرو شست و رفت سر سفره ناهار
ادامه دارد...
- ۵.۳k
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط