{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p1

_دخترم بیا مامان بابای جدید برات پیدا شده...

یجی: چی... بالاخره منم صاحب پیدا کردم؟(با ذوق)

_اره دختر نازم... تازه... اونا یک پسر کوچولو هم دارن که از تو 2 سال بزرگتره... دوست داری ببینینشون؟

یجی: معلومه دوست دارممممممممم

یجی ویو
خب... من نمیدونم کیم... فقط.. میدونم اسمم یجیه و 5 سالمه و 6 تیر بدنیا اومدم و مامان و بابا ندارم... اخه... اونا من رو تو خیابون بچه بودم ول کردن...ولی الان خانواده ی جدید اومدن تا من بچشون بشم... باید سنجیده رفتار کنم... وایییی خیلییییی ذوق دارمممممممممممممم
پایان ویو
یجی وسایلش رو جمع کرد و تو یک چمدون سفید کوچولو گذاشت...و رفت دم در و یک خانوم و اقا با کت و شلوار سیاه و خوشگل اومدن

+اوووو... سلام کوچولو... من خانوم جئونم... میتونی مامان صدام کنی... یجی بودی مگه نه؟

یجی: بله خانم خوشبختم(خم شد و احترام گذاشت)

~ خیلی خوشگلی دختر جون... منم اقای جئونم... میتونی پدر صدام کنی...

یجی: خوشبختم.....

+ما بریم دیگه... خداحافظی کن با اینجا دخترم

یجی: اممم... باشه

_بغلم نمیکنی دختر نازم؟

یجی رفت بغلش کرد

یجی: ممنونم که تو این سال ها مراقبم بودی... واقعا ممنونم...

_تو دختر منی تشکر نمیخواد...

یجی: خداحافظ

_خداحافظ خیر پیش

و یجی خداحافظی کرد و به یک قصر بزرگ رسیدن که خیلی خوشگل بود و در رو باز کردن که یک پسر شیطون با مو های موج دار مشکی بود داخل

+~ما اومدیمممممممم

جونگکوک: اوماااااا اوپااااااا

+سلام پسر نازمممم... چطوری؟

جونگکوک: این کیه...

~خواهر جدیدته... تو باید مراقبش باشی... هواش رو باید داشته باشی...

جونگکوک: هی تو... چندسالته...

یجی: م م م من؟

جونگکوک: نه دیوار... منظورم با توئه دیگه

یجی: من پنج سالمه...

جونگکوک: اوپا این که خیلی کوچولوئه... من 8 سالمه سه سال بزرگترم ازش....

یجی: ناراحتی؟

~جونگکوک اذیتش نکن... تازه اومده برای همین حس غریبی میکنه شاید ناراحت بشه

جونگکوک: باشه ببخشید...

+بیا بریم اتاقت رو نشون بدم کوچولو

و خانم جئون بجی رو برد کنار اتاق جونگکوک اتاقی بزرگ بود و وایب آبی داشت و تصادفی رنگ مورد علاقه ی یجی بود و همچی از قبل چیده شده بود...

یجی: این اتاق منه؟ مال خود خود خود خود خودم؟

+(میخنده) اره کوچولو مال خود خود خود خود خودته...



ادامه دارد💖

ببخشبد اگر بد شده...
دیدگاه ها (۴)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_62+خانوم خانوما خریدای خوشگل...

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۶۹| مامان ته دیگه ...

وقتی میخواستی بری استخر ولی...²با رفتن تو،جونگکوک هم برگشت ت...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 211♡⁠。⁠)بابا خن...

Cruel Love پارت ۶ خلاصه غذامو خوردم و قرار شد همگی باهم بریم...

عشق معشوق ویو کوک نمی دونم چرا هر چی زنگ می زنم جواب نمیده ش...

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟗« قراره بزودی ببینمت با زندگی خوبت خداحاف...

وست دختر کوچولوی من پارت3ویو روز اول مدرسه م/جس: کی واسه روز...

باغ//جونگکوک« داداشی؟»& بله جونگکوک« میخوای سوار تاب بشی؟»& ...

🖤 قفس سیاهپارت بیست‌وهشتم | فرارشیشه‌ها خرد شدند.جونگکوک فور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط