{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رقص سایه‌ها | پارت ششم: «جرقه در ضیافتِ نقره‌ای»

رقص سایه‌ها | پارت ششم: «جرقه در ضیافتِ نقره‌ای»


تالارِ بزرگِ خیریه، پر از نورهای کریستالی و افرادِ بانفوذ بود. لباس‌هایِ گران‌قیمت و خنده‌هایِ تصنعی، پوششی برایِ دسیسه‌هایِ زیرِ پوستِ شهر بود.

تهیونگ با وقار و در حالی که دستش را محافظانه روی کمرِ میرا گذاشته بود، وارد سالن شد. درست در چند قدمیِ آن‌ها، جونگ‌کوک و لیا ایستاده بودند. نگاهِ تهیونگ و جونگ‌کوک به هم گره خورد؛ نگاهی سرد، برنده و سرشار از نفرتِ قدیمی.

جونگ‌کوک با لحنی که از یخ سردتر بود گفت: «کیم… فکر نمی‌کردم جسارتِ حضور در این مهمونی رو داشته باشی.»

تهیونگ لبخندی مصنوعی زد و با صدایی بم و قاطع جواب داد: «جئون، همیشه گفتم که بهتره سرت توی کارِ خودت باشه، نه اینکه سایه‌یِ من رو تعقیب کنی.»

در همان لحظه، چشمانِ جونگ‌کوک از رویِ صورتِ تهیونگ سر خورد و رویِ میرا ثابت ماند. میرا با لباسی که شبیه شبِ پرستاره می‌درخشید، کنارِ برادرش ایستاده بود. جونگ‌کوک برای چند ثانیه، تمامِ برنامه‌ها و نقشه‌هایِ انتقامش را فراموش کرد. آن معصومیتِ وحشیانه در چشمانِ میرا، او را کاملاً مسحور کرد. ضربانِ قلبش برای لحظه‌ای نامنظم شد؛ او هرگز زنی با آن ابهت و جذابیت ندیده بود.

میرا که نگاهِ خیره‌ی جونگ‌کوک را حس کرد، اخمی کرد و با بی‌اعتنایی رویش را برگرداند.

کمی بعد، وقتی تهیونگ برای لحظه‌ای برای پاسخ دادن به یک تماسِ کاریِ ضروری مجبور شد از میرا فاصله بگیرد، به او گفت: «تکون نخور، همین‌جا منتظرم بمون.»

میرا به سمتِ بخشِ نوشیدنی‌ها رفت. در همین حین، مردی غریبه و مست، با نگاهی هیز و نیت‌های شوم، راهِ میرا را سد کرد. او به میرا نزدیک شد، دستش را به سمتِ بازویِ میرا برد و با لحنی سخیف و تهاجمی گفت: «چه شبِ زیبایی برایِ یه آشناییِ خاص با یه دخترِ تنها…»

میرا عقب کشید، چشمانش از خشم و انزجار درخشید: «برو کنار!»

مردِ مست، گستاخ‌تر شد و راهِ فرار را بر میرا بست و دستش را به زور روی شانه میرا فشار داد…
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۲ 🖤جیمین سریع جلوی من ایستاد.— «نه. ات با تو جایی نمیا...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۹✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

تهکوک؛ اسیر سایه‌هاپارت یکشب، دانشگاه تقریباً خالی شده بود.ج...

فیک تهکوک وارث زار

پارت ۱ | اولین روز کاریساعت هشت صبح بود.شرکت «JK Group» مثل ...

جونگ‌کوک دست‌هایش را داخل جیبش گذاشت و آرام راه افتاد.هوا سر...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏صبح زود خونه از همیشه شلو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط