{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۲ 🖤

پارت ۱۲ 🖤

جیمین سریع جلوی من ایستاد.

— «نه. ات با تو جایی نمیاد.»

جونگ‌کوک سرد نگاهش کرد. — «پس خودت میای.»

جیمین چند لحظه فکر کرد و بالاخره گفت: — «قبوله. ولی اگه یه اتفاق برای خواهرم بیفته...»

جونگ‌کوک حرفش رو قطع کرد: — «نمی‌افته.»

چند ساعت بعد، من، جیمین، جینا، تهیونگ و جونگ‌کوک جلوی انبار قدیمی جمع شدیم.

تهیونگ به جونگ‌کوک نزدیک شد و آهسته گفت: — «مطمئنی می‌خوای ات رو وارد این ماجرا کنی؟»

جونگ‌کوک نگاهی به من انداخت.

— «نه. ولی دیگه نمی‌تونم بذارم بدون من وارد خطر بشه.»

وارد انبار شدیم.

همه‌جا تاریک بود.

ناگهان چراغ‌ها روشن شدند.

چند نفر از افراد دشمن روبه‌رویمان ایستاده بودند.

مردی از میانشان جلو آمد و با لبخند گفت:

— «بالاخره اومدین.»

جیمین دستش رو روی سلاحش گذاشت.

جونگ‌کوک یک قدم جلو رفت.

— «ات، پشت سر من بمون.»

اما من گفتم:

— «این بار خودم هم می‌ایستم.»

جونگ‌کوک برای لحظه‌ای لبخند زد.

— «همین رو می‌خواستم بشنوم.» 🖤
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۳ 🖤مرد روبه‌رو خندید و گفت:— «فکر کردین با این چند نفر...

پارت ۱۴ 🖤همه ساکت شده بودیم. جیمین با دقت به اطراف نگاه کرد....

پارت ۱۱ 🖤جیمین چند لحظه ساکت موند و بعد گفت:— «من بهت اعتماد...

پارت ۱۰ 🖤بعد از رفتن جونگ‌کوک، جینا کنارم نشست و با شیطنت گف...

پارت ۵ 🖤با جینا سوار ماشین شدیم. تهیونگ جلو نشست و من تمام م...

چند پارتی درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط