نیمه سب پارت:۳
«نویسنده»
دامیان که تاشت قربون صدقه انیا میرفتن یهو در باز شد چه کسی بود
بکی:سلام بر دوست بچه گیه احمقم
بکی دید که یه دختر یا همون انیا روی پای دامیانه
بکی:دامیان کلکل این کیه
دامیان:به به مشنگ اعظم
بکی:خفه شو و بگو این دختره کیه
دامیان:چجوری هم خفه شم و هم بگم
بکی:بگو دیگه کیه
دامیان:دوست دخترم
بکی:عه چه جالب من یادم میاد که یکی میگفت اسمون به زمین بیاد من نه عاشق میشم نه ازدواج میکنم کوش اون امدم
دامیان:همه یه روزی تغییر میکنن بکی
بکی:حالا اینارو ولش اسمت چیه دختر
انیا:چی منو میگی
بکی:اره دیگه
انیا:اسم من انیا فروجره من اینجا خدمتکارم
بکی:اوه چه اسم خوشگلی ولی گفتی اینجا خدمتکاری
انیا:اره چطور
بکی:چند روزه که امدی
انیا:یه دو یا سه روزی میشه
بکی:اوه دامیان عشق در نگاه اول چه عاشقانه
دامیان:بکی
دامیان انیا رو دید که داره فکر میکنه و با خودش گفت نکنه یه وقت حسودی کنه
دامیان:این دوست بچه گیامه من موندم چرا با توی مشنگ دوست شدم
بکی:برو گمشو
دامیان:راستی بکی راجب منو انیا هیچی به پدرم یا مادرم نگو
بکی:چرا
دامیان:بکی خودت میدونی اخلاق پدرم رو
بکی:باشه حالا
داشتن با هم حرف میزدن که یکی از خدمتکار ها گفت نهار امادس دیگه انیا باید می رفت پیش بقیه خدمتکار ها و دامیان و بکی هم رفتن سر میز شام پدر دامیان و پدر بکی داشتن راجب کار صحبت میکردن اون ور پیش خدمتکار ها داشتن راجب انیا صحبت میکردن
خدمتکار۱:هی دختره انسانه فکر اینکه عاشق ارباب جوان بشی رو از ذهنت دور کن فهمیدی
خدمتکار۲:راست میگه وگرنه با ما طرفی
[یه نکته خدمتکار های جوان اون قصر همه شون روی دامیان کراشن]
انیا که فقط سر تکون داد
«چند هفته بعد»
انیا و بکی و دامیان داشتن حرف میزدن که طبق معمول انیا روی پای دامیان بود
بکی:دامیان انیا بوسس
دامیان:باشه
دامیان انیا رو بوسید ولی کاشکی این کارو نمی کرد در باز شد و
به نظر تون کی درو واز کرد و اون صحنه رو دید
شرط پارت بعد
۱۸لایک
۲۰کامنت
دامیان که تاشت قربون صدقه انیا میرفتن یهو در باز شد چه کسی بود
بکی:سلام بر دوست بچه گیه احمقم
بکی دید که یه دختر یا همون انیا روی پای دامیانه
بکی:دامیان کلکل این کیه
دامیان:به به مشنگ اعظم
بکی:خفه شو و بگو این دختره کیه
دامیان:چجوری هم خفه شم و هم بگم
بکی:بگو دیگه کیه
دامیان:دوست دخترم
بکی:عه چه جالب من یادم میاد که یکی میگفت اسمون به زمین بیاد من نه عاشق میشم نه ازدواج میکنم کوش اون امدم
دامیان:همه یه روزی تغییر میکنن بکی
بکی:حالا اینارو ولش اسمت چیه دختر
انیا:چی منو میگی
بکی:اره دیگه
انیا:اسم من انیا فروجره من اینجا خدمتکارم
بکی:اوه چه اسم خوشگلی ولی گفتی اینجا خدمتکاری
انیا:اره چطور
بکی:چند روزه که امدی
انیا:یه دو یا سه روزی میشه
بکی:اوه دامیان عشق در نگاه اول چه عاشقانه
دامیان:بکی
دامیان انیا رو دید که داره فکر میکنه و با خودش گفت نکنه یه وقت حسودی کنه
دامیان:این دوست بچه گیامه من موندم چرا با توی مشنگ دوست شدم
بکی:برو گمشو
دامیان:راستی بکی راجب منو انیا هیچی به پدرم یا مادرم نگو
بکی:چرا
دامیان:بکی خودت میدونی اخلاق پدرم رو
بکی:باشه حالا
داشتن با هم حرف میزدن که یکی از خدمتکار ها گفت نهار امادس دیگه انیا باید می رفت پیش بقیه خدمتکار ها و دامیان و بکی هم رفتن سر میز شام پدر دامیان و پدر بکی داشتن راجب کار صحبت میکردن اون ور پیش خدمتکار ها داشتن راجب انیا صحبت میکردن
خدمتکار۱:هی دختره انسانه فکر اینکه عاشق ارباب جوان بشی رو از ذهنت دور کن فهمیدی
خدمتکار۲:راست میگه وگرنه با ما طرفی
[یه نکته خدمتکار های جوان اون قصر همه شون روی دامیان کراشن]
انیا که فقط سر تکون داد
«چند هفته بعد»
انیا و بکی و دامیان داشتن حرف میزدن که طبق معمول انیا روی پای دامیان بود
بکی:دامیان انیا بوسس
دامیان:باشه
دامیان انیا رو بوسید ولی کاشکی این کارو نمی کرد در باز شد و
به نظر تون کی درو واز کرد و اون صحنه رو دید
شرط پارت بعد
۱۸لایک
۲۰کامنت
- ۱۴۴
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط