چشم انتظار تو ( تغییرنام رمان)
چشم انتظار تو ( تغییرنام رمان)
پارت ادامه ۳۲
ویو نویسنده
جیوز : بانوی من ارباب گفته که همین الان برگردید به قصر
انیا : اما ... چرا ؟
جیوز : نمیدونم بانوی من ولی گفته هرچه زودتر به قصر برگرده
بکی که داشت با دمتریوس همدردی میکرد و بغلش میکرد انیا منتظر بکی بود تا ازش خداحافظی کنه ولی بکی نمی آمد
جیوز : بانوی من باید هرچه سریع تر راه بیفتیم
انیا : با-
ناگهان نیزه ای از کنار شانه اش عبور کرد
جیوز : بانوی من زود ترد سوار شید ( داد)
انیا هی این ور و اون ور رو نگاه میکرد اما نا امید شد و به سمت جیوز راه افتاد و به داخل کالسکه حرکت کردند
دامیان هم در حیاط قصر منتظر انیا بود
کالسکه رسید انیا پیاده شد و مستقیم توی بغل دامیان رفت ...دامیان هم با نگرانی در آغوش انیا پناه گرفت
دامیان : انیا ... عزیزم چرا از من دور میشی ؟ تو میدونی من بدون تو نمیتونم
انیا : ارباب من معذرت می خواهم ... فقط برای چند ساعت پیش بانو بکی بودم
دامیان : عزیزم دلم میخواد بدون من جایی نریی خب هر جا میری ، منم باهات میام باشه ؟
انیا : باشه
دامیان : آفرین
بعد چند ثانیه
انیا خوابش برد
دامیان که فهمید انیا خوابش برده انیا رو پرنسسی بغل کرد برد دخل قصر ، روی تخت انیا
جیوز : ارباب امروز به بانو انیا -
دامیان : میدونم ...والان مطمئن شدم که اونه...
یعنی کی میتونه باشه ؟
تا پارت بعد عزیزانم
💞💕
پارت ادامه ۳۲
ویو نویسنده
جیوز : بانوی من ارباب گفته که همین الان برگردید به قصر
انیا : اما ... چرا ؟
جیوز : نمیدونم بانوی من ولی گفته هرچه زودتر به قصر برگرده
بکی که داشت با دمتریوس همدردی میکرد و بغلش میکرد انیا منتظر بکی بود تا ازش خداحافظی کنه ولی بکی نمی آمد
جیوز : بانوی من باید هرچه سریع تر راه بیفتیم
انیا : با-
ناگهان نیزه ای از کنار شانه اش عبور کرد
جیوز : بانوی من زود ترد سوار شید ( داد)
انیا هی این ور و اون ور رو نگاه میکرد اما نا امید شد و به سمت جیوز راه افتاد و به داخل کالسکه حرکت کردند
دامیان هم در حیاط قصر منتظر انیا بود
کالسکه رسید انیا پیاده شد و مستقیم توی بغل دامیان رفت ...دامیان هم با نگرانی در آغوش انیا پناه گرفت
دامیان : انیا ... عزیزم چرا از من دور میشی ؟ تو میدونی من بدون تو نمیتونم
انیا : ارباب من معذرت می خواهم ... فقط برای چند ساعت پیش بانو بکی بودم
دامیان : عزیزم دلم میخواد بدون من جایی نریی خب هر جا میری ، منم باهات میام باشه ؟
انیا : باشه
دامیان : آفرین
بعد چند ثانیه
انیا خوابش برد
دامیان که فهمید انیا خوابش برده انیا رو پرنسسی بغل کرد برد دخل قصر ، روی تخت انیا
جیوز : ارباب امروز به بانو انیا -
دامیان : میدونم ...والان مطمئن شدم که اونه...
یعنی کی میتونه باشه ؟
تا پارت بعد عزیزانم
💞💕
- ۱۲۴
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط