THE GIRL IN HIS DREAMS
THE GIRL IN HIS DREAMS
پارت ۳
اسلاید ۲ رو ببینین و تصور کنین.
جیهوپ تمام شب به دفترچه خیره شده بود.
صفحهها پر از نقاشیهایی بودن که همشون یه چیز مشترک داشتن.
خودش.
گاهی زیر بارون، گاهی کنار یه پنجره و گاهی در حال قدم زدن توی خیابونی که حتی اسمش رو هم نمیدونست.
اما آخرین صفحه، عجیبتر از همه بود.
تصویر خودش و ا.ت که روبهروی هم ایستاده بودن.
زیر نقاشی نوشته شده بود:
«اگه این بار پیدام کنه، شاید بالاخره بفهمیم چرا.»
- چرا چی...؟
جیهوپ دفترچه رو بست.
دیگه نمیتونست صبر کنه.
صبح روز بعد، دوباره به کافه رفت.
ا.ت کنار پنجره نشسته بود و به بیرون نگاه میکرد.
وقتی جیهوپ رو دید، انگار انتظارش رو میکشید.
جیهوپ روبهروش نشست و دفترچه رو روی میز گذاشت.
- فکر کنم این مال توئه.
ا.ت با دیدن دفترچه، رنگش پرید.
+ تو... بازش کردی؟
- آره. ببخشید، نباید این کار رو میکردم. ولی وقتی تصویر خودم رو دیدم، دیگه نتونستم بیتفاوت از کنارش رد بشم.
ا.ت نگاهش رو پایین انداخت.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد آهسته پرسید:
+ چند وقته خواب منو میبینی؟
- تقریباً دو هفتهست.
ا.ت نفس عمیقی کشید.
+ من سه ماهه.
جیهوپ با ناباوری نگاهش کرد.
- چی؟!
+ سه ماهه که خواب تو رو میبینم، جیهوپ.
برای اولین بار بود که اسمش رو از زبون ا.ت میشنید.
- ولی تو از کجا اسم منو میدونی؟
ا.ت به چشمهاش نگاه کرد.
+ چون توی خوابهام همیشه اسمت رو صدا میزنم.
قلب جیهوپ تندتر زد.
- ا.ت... این دیگه چه معنیای داره؟
+ نمیدونم. فقط میدونم که هر بار قبل از بیدار شدن، تو یه جمله بهم میگی.
\- چه جملهای؟
ا.ت لبهاش رو به هم فشرد.
+ «اگه یه روز توی دنیای واقعی دیدمت، این بار نمیذارم بری.»
جیهوپ کاملاً ساکت شد.
این همون جملهای بود که شب قبل توی خوابش شنیده بود.
اما چیزی که ا.ت بعدش گفت، تمام فکرهاش رو متوقف کرد.
+ جیهوپ... یه چیز دیگه هم هست.
- چی؟
+ من چهرهات رو توی خوابهام نمیدیدم. فقط صدات رو میشنیدم.
دختر مکث کرد.
+ تا دیشب.
جیهوپ کمی به جلو خم شد.
- دیشب چی شد؟
ا.ت با صدایی لرزون جواب داد:
+ دیشب برای اولین بار صورتت رو دیدم.
سکوت بینشون نشست.
بعد ا.ت دستش رو داخل کیفش برد و یک کاغذ تاخورده بیرون آورد.
+ این رو دیشب کشیدم. قبل از اینکه امروز دوباره ببینمت.
کاغذ رو به سمت جیهوپ گرفت.
جیهوپ بازش کرد.
تصویر یه ساعت قدیمی بود که عقربههاش روی سه و هفده دقیقه متوقف شده بودن.
همون ساعتی که هر شب، درست قبل از بیدار شدن، توی خوابش میدید.
اما پشت کاغذ، جملهای نوشته شده بود که هیچکدومشون قبلاً ندیده بودن.
«وقتی ساعت دوباره به حرکت بیفته، حقیقت آشکار میشه.»
جیهوپ سرش رو بالا آورد.
- این ساعت کجاست؟
ا.ت آروم جواب داد:
+ نمیدونم... ولی دیشب، برای اولین بار، آدرسش رو هم خواب دیدم.
- کجاست؟
ا.ت کاغذ کوچکی رو از جیبش بیرون آورد و روی میز گذاشت.
آدرس یک ایستگاه قطار قدیمی در حومهی سئول.
جیهوپ به آدرس خیره شد.
چون اونجا رو میشناخت.
سالها پیش، وقتی بچه بود، یک بار همراه خانوادهاش به اون ایستگاه رفته بود.
و چیزی که هیچوقت فراموش نکرده بود...
ساعتی بود که همیشه روی سه و هفده دقیقه متوقف مونده بود.
جیهوپ آهسته به ا.ت نگاه کرد.
- باید امشب بریم اونجا.
ا.ت چند لحظه بهش خیره موند و بعد سرش رو تکون داد.
+ باشه. ولی یه قول بهم بده.
- چه قولی؟
ا.ت دستش رو روی دفترچه گذاشت.
+ اگه چیزی که اونجاست، خاطرهای رو به یادت آورد که دوست نداری به یاد بیاری... تنهام نمیذاری.
جیهوپ بدون مکث جواب داد:
- قول میدم.
و همون لحظه، برای اولین بار، ا.ت لبخند زد.
انگار بالاخره چیزی که سه ماه منتظرش بود، داشت اتفاق میافتاد.
اما هیچکدومشون نمیدونستن که اون ایستگاه، رازی رو پنهان کرده که از تمام خوابهاشون قدیمیتر بود...
ادامه دارد..........
پارت ۳
اسلاید ۲ رو ببینین و تصور کنین.
جیهوپ تمام شب به دفترچه خیره شده بود.
صفحهها پر از نقاشیهایی بودن که همشون یه چیز مشترک داشتن.
خودش.
گاهی زیر بارون، گاهی کنار یه پنجره و گاهی در حال قدم زدن توی خیابونی که حتی اسمش رو هم نمیدونست.
اما آخرین صفحه، عجیبتر از همه بود.
تصویر خودش و ا.ت که روبهروی هم ایستاده بودن.
زیر نقاشی نوشته شده بود:
«اگه این بار پیدام کنه، شاید بالاخره بفهمیم چرا.»
- چرا چی...؟
جیهوپ دفترچه رو بست.
دیگه نمیتونست صبر کنه.
صبح روز بعد، دوباره به کافه رفت.
ا.ت کنار پنجره نشسته بود و به بیرون نگاه میکرد.
وقتی جیهوپ رو دید، انگار انتظارش رو میکشید.
جیهوپ روبهروش نشست و دفترچه رو روی میز گذاشت.
- فکر کنم این مال توئه.
ا.ت با دیدن دفترچه، رنگش پرید.
+ تو... بازش کردی؟
- آره. ببخشید، نباید این کار رو میکردم. ولی وقتی تصویر خودم رو دیدم، دیگه نتونستم بیتفاوت از کنارش رد بشم.
ا.ت نگاهش رو پایین انداخت.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد آهسته پرسید:
+ چند وقته خواب منو میبینی؟
- تقریباً دو هفتهست.
ا.ت نفس عمیقی کشید.
+ من سه ماهه.
جیهوپ با ناباوری نگاهش کرد.
- چی؟!
+ سه ماهه که خواب تو رو میبینم، جیهوپ.
برای اولین بار بود که اسمش رو از زبون ا.ت میشنید.
- ولی تو از کجا اسم منو میدونی؟
ا.ت به چشمهاش نگاه کرد.
+ چون توی خوابهام همیشه اسمت رو صدا میزنم.
قلب جیهوپ تندتر زد.
- ا.ت... این دیگه چه معنیای داره؟
+ نمیدونم. فقط میدونم که هر بار قبل از بیدار شدن، تو یه جمله بهم میگی.
\- چه جملهای؟
ا.ت لبهاش رو به هم فشرد.
+ «اگه یه روز توی دنیای واقعی دیدمت، این بار نمیذارم بری.»
جیهوپ کاملاً ساکت شد.
این همون جملهای بود که شب قبل توی خوابش شنیده بود.
اما چیزی که ا.ت بعدش گفت، تمام فکرهاش رو متوقف کرد.
+ جیهوپ... یه چیز دیگه هم هست.
- چی؟
+ من چهرهات رو توی خوابهام نمیدیدم. فقط صدات رو میشنیدم.
دختر مکث کرد.
+ تا دیشب.
جیهوپ کمی به جلو خم شد.
- دیشب چی شد؟
ا.ت با صدایی لرزون جواب داد:
+ دیشب برای اولین بار صورتت رو دیدم.
سکوت بینشون نشست.
بعد ا.ت دستش رو داخل کیفش برد و یک کاغذ تاخورده بیرون آورد.
+ این رو دیشب کشیدم. قبل از اینکه امروز دوباره ببینمت.
کاغذ رو به سمت جیهوپ گرفت.
جیهوپ بازش کرد.
تصویر یه ساعت قدیمی بود که عقربههاش روی سه و هفده دقیقه متوقف شده بودن.
همون ساعتی که هر شب، درست قبل از بیدار شدن، توی خوابش میدید.
اما پشت کاغذ، جملهای نوشته شده بود که هیچکدومشون قبلاً ندیده بودن.
«وقتی ساعت دوباره به حرکت بیفته، حقیقت آشکار میشه.»
جیهوپ سرش رو بالا آورد.
- این ساعت کجاست؟
ا.ت آروم جواب داد:
+ نمیدونم... ولی دیشب، برای اولین بار، آدرسش رو هم خواب دیدم.
- کجاست؟
ا.ت کاغذ کوچکی رو از جیبش بیرون آورد و روی میز گذاشت.
آدرس یک ایستگاه قطار قدیمی در حومهی سئول.
جیهوپ به آدرس خیره شد.
چون اونجا رو میشناخت.
سالها پیش، وقتی بچه بود، یک بار همراه خانوادهاش به اون ایستگاه رفته بود.
و چیزی که هیچوقت فراموش نکرده بود...
ساعتی بود که همیشه روی سه و هفده دقیقه متوقف مونده بود.
جیهوپ آهسته به ا.ت نگاه کرد.
- باید امشب بریم اونجا.
ا.ت چند لحظه بهش خیره موند و بعد سرش رو تکون داد.
+ باشه. ولی یه قول بهم بده.
- چه قولی؟
ا.ت دستش رو روی دفترچه گذاشت.
+ اگه چیزی که اونجاست، خاطرهای رو به یادت آورد که دوست نداری به یاد بیاری... تنهام نمیذاری.
جیهوپ بدون مکث جواب داد:
- قول میدم.
و همون لحظه، برای اولین بار، ا.ت لبخند زد.
انگار بالاخره چیزی که سه ماه منتظرش بود، داشت اتفاق میافتاد.
اما هیچکدومشون نمیدونستن که اون ایستگاه، رازی رو پنهان کرده که از تمام خوابهاشون قدیمیتر بود...
ادامه دارد..........
- ۱.۱k
- ۰۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط