یاقوت عشق

پارت ۱۶

*آنچه گذشت*
از زبان یلدا
یلدا: *چشمام رو باز کردم و خودم رو توی یه اتاق کم نور و بسته شده پیدا کردم.*
خونی که به خوردم داده شده بود به بدنم جذب شد.

از زبان شدو
بالاخره تونستیم از دست مفلیس فرار کنیم. آقا فکر کرده ناپدید شدن دخترش به ما ربط داره.
*کمی بعد*
چشمام رو باز کردم و سونیک رو دیدم که داشت با یه نفر می‌جنگید. درست ندیدم چه شکلی بود آخه دیدم تار بود و درست نمیشد.

*زمان حال*
از زبان مفلیس
رفتم جایی که ممکنه یلدا رفته باشه یعنی کنار دریاچه مورد علاقه‌اش ولی اونجا نبود.

از زبان شدو
هیچ چیزی رو نمی تونم واضح ببینم ولی می دونم که سونیک به کمکم نیاز داره.
ها؟ چی شد؟ الان سونیک و اون فرد وایستادن؟
سونیک اومد سمت من و کمک کرد بلند بشم و با یه قطره آب که نشونه ی شروع شدن بارون هست دیدم واضح شد.

از زبان یلدا
همونطور که دست و پام بسته بود به دیوار تکیه داده بودم و یهو در باز شد و یه دختر ۲۴ ساله با موهای طلایی و دسته های صورتی موهاش اومد داخل و چند قدم که بهم نزدیک شد و بعد وایستاد.
????: سلام اسم من لیزا است. اسم تو هم باید یلدا باشه. رئیس بهم گفت که بیام و برای مراسم آماده ات کنم.
یلدا: چه جور مراسمی؟
لیزا: نگران نباش خودت می فهمی.
اومد جلو و شروع به آماده کردنم کرد.

از زبان مفلیس
وقتی به دریاچه نزدیک تر شدم یه نیرویی من رو کشید به یه بُعد دیگه و بعد من جلوی یه در بودم.
در رو باز کردم و یلدا رو دیدم و از تعجب خشکم زد.
او دندون های نیش شیطانی داشت و یه دختر هم داشت برای مراسم آماده اش می‌کرد.
رفتم نزدیکش و از اون دختر گل عنکبوت آبی رو گرفتم و لای موهاش گذاشتمش.
خیلی براش ناراحت بودم اما می دونستم اگه این مراسم اجرا نشه زجر بیشتری میکشه.

از زبان شدو
داشتم همراه با سونیک، گیو، تانجیرو و نزوکو به طرف قلعه موزان میدویدم و هم زمان دعا میکردم که بلایی سر یلدا نیومده باشه.

از زبان مفلیس
بعد از اتمام مراسم یلدا خوابش برد و من بلندش کردم و گذاشتمش روی تخت و خودمم کنارش دراز کشیدم و محکم بغلش کردم و خوابیدم.

از زبان سونیک
همون جور که توی راه بودیم یهو حال شدو بد شد و بی هوش شد ولی قبل از اینکه بیوفته روی زمین گرفتمش و سرش رو گذاشتم روی پاهام و خارهاش رو نوازش کردم.
چقدر توی خواب قیافه ی آشفته ای داره.
براش ناراحتم. از خودم متنفرم که نمی تونم براش مرحمی روی زخمش باشم.
از وقتی امی رو توی سقوط هواپیما از دست داد. رفتارش خشک شده.
یه بوس روی پیشونیش زدم و بعدش خودم در همون حالت تکیه به درخت خوابم برد.

از زبان شدو
صبح که از خواب بیدار شدم دیدم سرم روی پای سونیکه و خودشم تکیه به درخت خوابش برده.
با یه بو***سه از گوشه لبش از خواب بیدارش کردم.
شدو: صبح بخیر.
سونیک: *چشماش رو می مالونه* صبح بخیر.

از زبان یلدا
از خواب بیدار شدم و خودم رو توی بغل بابام پیدا کردم. کم پیش میومد بخواد بیا پیشم بخوابه و این جوری بغلم کنه ولی با این کارش یه حس آرامش بخش توی تموم بدنم شروع به پخش شدن می کرد.
به خاطر دهن بند توی دهنم نمی تونستم حرف بزنم و بابام هم که خوابش سنگینه پس تصمیم گرفتم تا وقتی که بیدار میشه پیشش بخوابم.

از زبان شدو
بالاخره به داخل قلعه موزان رفتیم. ولی یهو یک شیطان جلومون ظاهر شد.
گیو: .......؟؟؟

این داستان ادامه دارد.....

(نویسنده: حدس بزنید گیو اسم کی رو گفت؟ 😏😏😏)

فعلاً 👋👋👋
دیدگاه ها (۴)

دردسر های سه روزه ( پارت ۴ )سونیک میترسید شدو رو از دست بده ...

رومان عشق پنهانی (پارت6)

رومان قطره قرمز (پارت اول)

رومان قطره قرمز (پارت 4)

رومان قطره قرمز (پارت 3)

پارت سی چهار🔥عشق ابدی ما🔥شدو: خودم رو رسوندم به سونیک دستش ر...

قلبی که دیگه برای دیگران نمیزنهپارت ۴از زبان شدوحرفایی که سو...

رومان عشق پنهانی (پارت4)

پارت دوم رمان قبلی 💜پارت دوم شدو: وقتی رفتیم طبقه پایین ماما...

رومان عشق پنهانی (پارت1)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط