{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو مایکی

سناریو مایکی
{جنگل چشمات}

خیلی آروم پاکش کرد. و بعد چشماشو بست.
صبح روز بعد زودتر از بقیه بچه ها بلند شده بود. تمام وسایل یونارو چک کرد. شب قبلش با همه خداحافظی کرده بودن حالا دیگه وقتش بود. وقتش بود با اون غولای بی شاخ و دم دسته پنجه نرم کنه. وقتش بود میون درد دست و پا بزنه. وقتش بود صداشو ببره و از داخل جیغ بزنه.
بدنش میلرزید اما چهرش مستحکم بود. خوب میدونست قراره چه بلایی سرش بیاد. میتونست از همین الان تمام مراحل بدبختی‌هایی که قراره سرش بیاد رو نوبت و تک به تک بگه. حیف که اون مدیر پست دم گوشش میخوند که اگه فکر فرار به سرش بزنه عوض اون یونارو به اون هفت تا مرد تحویل میده. اتفاقا یونا لقمه ی بهتری برای اونا بود. حداقل شیسه اینطوری فکر می‌کرد. فکر می‌کرد اگه اون فرار کنه اون خفتا مرد بدن کوچیک یونارو مورد آزار قرار میدن پس موند و خودش رو آماده کرد. شاید تونست گفتی از اون کوفت دوین بیرون رفت از دست اونا فرار کنه.
با اینحال بیدار شد و دید که مدیر و بقیه جلوی در منتظرن موهاشو بست و چتری هاشو کشید پشت موهاش. میخواست زشت بنظر برسه. هرچند که اینطور نمیشد. یونارو بیدار کرد و دست و صورتشو شست و لباس های از قبل آماده شده توسط خانواده ی جدیدش رو به تنش داد. واقعا لباس قشنگ و نازی بود. یه لباس صورتی با یه دامن پف پفی گرد. شیسه عاشق اینجور لباسا بود اما اون مردا براش لباسی نیاورده بودن. اصن چه بهتر! شیسه از همنی الانم از اونا متنفر بود. هیچ دوست نداشت که وسایل اونارو استفاده کنه.
یونا لباس رو پوشید و با ذوق و شوق چرخی به دور خودش زد
یونا : خوشگل شدم؟!
شیسه لبخند زد و سر کج کرد
+ تو همیشه خوشگل بودی. حالا خیلی خوشگل تر شدی کوچولو. یادت باشه که من همیشه به فکرتم توام باید بخاطر من مراقب خودت باشی.
یونا سرشو گذاشت روی زانوی خم شده ی شیسه و چشماشو بست.
یونا : باشه اما توام باید قول بدی مراقب خودت باشی. چون منم همیشه به فکرتم.
شیسه لبخندی زد اما نتونست بگه قول میدم. اون نمی‌دونست دونا قراره چه بلایی سرش بیارن
+ خیلی خب. نگا کن بابا و مامان جدیده اون بیرون منتظرن. نمیخوای که زیاد منتظرشون بزاری؟
یونا : باشه. اما اونا مامان و بابای توام میشن وقتی بزرگتر شدم میام دنبالت و تورو با خودم میبرم خونه ی خودمون اونوقت تو میشی خواهرم و اوناهم میشن مادر پدرت.
شیسه خندید
+ اما من خودم مادر پدر دارم یادت نرفته که امروز میان دنبالم.
یونا لپاشو از سر کلافگی باد کرد.
یونا : پووووففففف.. خب بغل همدیگه زندگی می‌کنیم اصن.
+ باشه باشه حالا زودباش آماده شو پرنسس کوچولو
یونا لبخند زد اما لبخند هردوشون با صدای خشن و داد بلند مدیر به ترس و تعجب تغغیر کرد مدیر داد زد که بیاین دیگه.
اول خانواده ی یونا اومده بودن. قرار شیسه نیم ساعت دیرتر بود. شیسه با دست به یونا اشره کرد که سریعتر باید بریم.
یونا و. شیسه دست تو دست هم تو راهرو میدویید و انگار خوشبخت‌ترین آدمای دنیا بودن اما باید قبول میکردیم که این صحنه خیلی زودگذر بود و خوشبختی تو سرنوشت شیسه کاملا با پاک کن پاک شده بود.
یونا و شیسه بغل خیابون ایستاده بودن تا بلاخره ماشین اون زوج رسید.
مدیر هم بغل شیسه دست به کمر ایستاده بود. در ماشین به سرعت باز شد و اون خانم سریع دویید و یونارو دوی آغوش گرفت. شیسه قلبش چندتیکه شد. اون دیگه نمیتونست اینجوری یونارو تو آغوش بگیره. مادر یونا یونارو از آغوشش درآورد و بعد محکم ماچش کرد و پدرشم کلاه از سرش برداشت و در ماشینو برای یونا باز کرد. لبخند مهربون و ملیحی روی صورت پدرش بود که همون میتونست گرمای استقبالش ن از یونارو برسونه.
ای کاش یکیم بود که شیسه رو همینجوری بغل می‌کرد و بعد می بوسیدش. کاش یکی بود که از اون استقبال می‌کرد تو خونه ی گرون و لاکچریش نه.... بلکه یه خونه ی کاهگلیم برای شیسه مثل قصر بود. حیف.. حیف که بریدن. همه ی بال های شیسه کوچولو رو بریدن.
حالا دیگه یونا داشت آرون سوار ماشین میشد و از پشت هی به خواهر بزرگش شیسه نگاه می‌کرد. یونا نمی‌خواست سوار شه و مادر پدرش بلافاصله دلیلشو فهمیدن. اونا فهمیدن که یونا دل به شیسه بسته و حالا نمیتونه دل بکنه. مادرش به شیسه ی درب و داغون و کبود نگاه کرد و دلش سوخت. پدرم لبخندش روی شیسه افتاد اما بلافاصله محو شد و به نگاه دلسوز جاشو داد. مشخص بود آدمای خوب و مهربونی بودن اما کاری از دستشون ساخته نبود. مدیر فهمید داستان چیه و به یونا و شیسه نگاه کرد و بعد محکم دست شیسه رو گرفت
مدیر : خب شیسه تو دیگه باید بری. یونا داره میره.
یونا چشماش گرد شد و سریع پرید تو. بغل شیسه و دوباره گریه کرد. شیسه زانو زد و بغل گوش یونا آروم زمزمه کرد
دیدگاه ها (۲۳)

بح بح داداشم چیفویو 🎀دوستان همونطوری که گفتید به درخواست یا ...

#تنجیکو ❤️

!سناریو مایکی{جنگل چشمات}بلاخره شب شد و حالا دیگه باید وسایل...

ترسیده بود. سرش درد میکرد. حالش خوش نبود. ل درد وحشتناکی تو ...

سناریو مایکی{جنگل چشمات}مدیر : حالا که اینطوریه اینارو ببین ...

سناریو مایکی {جنگل چشمات} دختر کوچولو با مظلومیت به دور و بر...

سناریو مایکی {جنگل چشمات} + مگه یادت رفته تو اتاق بهت چی گفت...

سناریو مایکی { جنگل چشمات} + خانم ازتون خواهش میکنم. من مسئو...

سناریو مایکی{جنگل چشمات}شیسه به صندلی پشتش تکیه داد و سرشو چ...

سناریو مایکی {جنگل چشمات} خنگ و گوگولی و درعین حال مهربون و ...

سناریو مایکی {جنگل چشمات} _منو ببخش! میدونم که منتظرم بودی ا...

سناریو مایکی{جنگل چشمات}مرد از دور اونو دید و یخ ابروش انداخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط