......پارت بیست و دوم.......

پارت ۲۲ — چیزی که یونا کشید

چند روز دیگر گذشت.

رابطه‌ی سوهی و یونا روزبه‌روز بهتر می‌شد.

یونا هنوز حرف نمی‌زد، اما حالا با اشاره‌های خودش خیلی راحت‌تر با سوهی ارتباط برقرار می‌کرد.

آن روز عصر، سوهی زودتر از همیشه به عمارت برگشت.

وقتی وارد اتاق شد، یونا روی زمین نشسته بود و چند برگه و مداد رنگی دورش ریخته بود.

سوهی لبخند زد.

— باز داری نقاشی می‌کشی؟

یونا سرش را بلند کرد و لبخند زد.

سوهی کنارش نشست.

— ببینم چی کشیدی.

یونا برگه را جلو آورد.

سوهی اول یک خانه دید.

بعد یک ماشین مشکی.

و چند نفر کنار ماشین.

سوهی لبخندش محو شد.

— این چیه؟

یونا به ماشین اشاره کرد.

بعد دستش را روی گوش‌هایش گذاشت.

سوهی آرام گفت:

— همون شب؟

یونا سرش را پایین انداخت.

سوهی نمی‌خواست بترساندش.

— باشه... لازم نیست چیزی بگی.

اما یونا مداد مشکی را برداشت.

کنار ماشین، یک آدم کشید.

بعد یک آدم دیگر.

و بعد...

یک چیزی شبیه اسلحه.

دست سوهی متوقف شد.

— یونا...

دختر کوچولو مداد را زمین گذاشت.

اشک در چشم‌هایش جمع شد.

سوهی سریع او را بغل کرد.

— باشه، تمومش کن. دیگه نقاشی نمی‌خواد.

یونا سرش را روی شانه‌ی سوهی گذاشت.

چند ثانیه بعد، سوهی آرام پرسید:

— اون آدمی که کنار ماشین بود... بابا بود؟

یونا سر تکان داد.

— اون یکی؟

یونا چیزی نگفت.

سوهی دوباره پرسید:

— جین‌وو بود؟

یونا ناگهان سرش را بلند کرد.

چشمانش ترسیده بود.

سوهی همان لحظه فهمید.

اسم جین‌وو برای یونا بی‌دلیل نبود.


---

شب...

یونگی در اتاق کارش مشغول بررسی چند پرونده بود.

در باز شد.

سوهی وارد شد.

یونگی بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:

— چی شده؟

سوهی یک برگه را روی میز گذاشت.

یونگی نگاهش کرد.

چهره‌اش در همان لحظه تغییر کرد.

ماشین.

دو نفر.

و اسلحه.

یونگی آرام پرسید:

— اینو از کجا آوردی؟

— یونا کشیده.

یونگی چند ثانیه به نقاشی خیره ماند.

— چرا آوردیش اینجا؟

سوهی نزدیک‌تر شد.

— چون وقتی اسم جین‌وو رو آوردم، ترسید.

یونگی سرش را بالا آورد.

سوهی مستقیم به چشمانش نگاه کرد.

— تو گفتی اون فقط دوست قدیمیت بود.

یونگی سکوت کرد.

— پس چرا یونا ازش می‌ترسه؟

یونگی صندلی‌اش را عقب کشید و بلند شد.

— سوهی...

— نه.

سوهی عقب نرفت.

— این بار دیگه نمی‌خوام بگی «یه حادثه بود».

یونگی چند لحظه به او خیره ماند.

بعد نقاشی را برداشت و داخل کشوی میز گذاشت.

— بعضی چیزها بهتره همون‌جا دفن بمونن.

سوهی آرام گفت:

— ولی یونا هنوز چهار ساله باهاشون زندگی می‌کنه.

یونگی چیزی نگفت.

سوهی از اتاق خارج شد.

اما این بار...

یونگی برای اولین بار واقعاً نگران شده بود.

چون چیزی که فکر می‌کرد برای همیشه در گذشته دفن شده...

داشت دوباره برمی‌گشت.

ادامه دارد...... 🌙

اسلاید ۲....... نقاشی


#فیک#رمان
دیدگاه ها (۱)

....پارت شونزهم....

پارت ۳۶ — «حقیقتی که کسی نمی‌خواست بشنود»همان شب، یورا را به...

𝖕𝖆𝖗𝖙12سوهو همان شب دوباره سراغش آمد.مارال در اتاقش بود. داشت...

قسمت هفده

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑 | وقتی یک نفر طرف تو می‌ایستدچند هفته گذشت.دوستی آنها...

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁷وارد داروخانه شد و به سمت پیشخوان رفت...

پارت ۱۱بعد از حرفی که جونگکوک زد، هر دو چند لحظه ساکت موندن....

او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت خو...

Iove and the moonPart 42ماشین در سکوت حرکت می‌کرد. صدای آرام...

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط