{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آینه 43

#آینه
𝓟𝓪𝓻𝓽 43:
"فئودور"
همینکه اون در های لعنتی به روم باز شدن، ریه هامو با هوای بیرون از زندان پر کردم
+ واای بعد از سه سال..
دستی لابلای موهام کشیدم و رفتم بیرون و داخل ماشینی که از قبل هماهنگ شده بود تا بیاد دنبالم نشستم
+ پیداش کردین؟
- بله رئیس.. همونطور که گفته بودید ردشو زدیم.. فعلا توی خونه ناکاهارا زندگی میکنه
+ پس تمام این سه سال با هم بودن..
- الان میخواید چیکار کنید؟
مکث کردم و با نیشخند جواب دادم: همونکاری که اونروز بهت گفتم.. من دازایو میشناسم.. احتمالا امروز از شهر میزنه بیرون.. همونجا گیرش میندازیم و کار ناکاهارا رو یسره میکنیم
ـ ـ ـ ـ ـ
شب شده بود..
همونطور که انتظار داشتم، میخواستن از شهر برن..
وقتی راه افتادن به دوستام علامت دادم تا دنبالشون حرکت کنن..
خودم نمیتونستم برم بخاطر قانون فاصله ای که گذاشته بودن ولی همه چیز رو از دور کنترل میکردم و هماهنگ کرده بودم
حدود یک ساعت گذشت که بلاخره گوشیم زنگ خورد
- فئودور ساما، همونطور که گفتید، کامیونی که هماهنگ کرده بودیم از روبرو بهشون زد
+ خب؟ دازای حالش خوبه؟
- بیهوشه اما انگار چیزیش نشده
+ ناکاهارا چی؟
- اون نیست
+ نیست؟! یعنی چی؟!
- احتمالا از ماشین پرت شده و توی دره افتاده
خندم گرفت
+ تچچ.. پس بهتر.. اونجا رو خوب بگردین و دازایو واسم بیارین همونجا که قرار گذاشتیم
- چشم فئودور سان
ـ ـ ـ ـ ـ
الان روز چهارمی بود که بیهوش بود..
بخاطر تصادف نبود.. در اصل خودم از قصد بیهوش نگهش داشته بودم تا بتونم چند روزی قرصا رو به خوردش بدم.. ولی انگار دیگه کافی بود..
به اندازه کافی توی این چند روز قرص پسیلوسیبین (پسیلوسیبین یک ماده روان‌گردان طبیعی است که باعث تغییر در ادراک و ایجاد توهم می‌شود) بهش داده بودم و یجورایی از چرتو پرتایی که توی خواب میگفت فهمیده بودم میخواسته با چویا یه بچه به سرپرستی بگیره.. و الان میتونستم دستورمو بهش بدم و همین روند رو با ریختن قرصاش توی قهوه صبحانه اش ادامه بدم..
کنارش نشستم و زمزمه کردم: تو حالت خوبه دازای.. هیچی نشده.. کنار منی.. هیچ اتفاقی این بین نیفتاد و مسافرتی درکار نبود.. من چویام.. ما یه بچه چهارساله به اسم نوا داریم.. تو کسی به اسم فئودور رو نمیشناسی.. و چهره من رو فقط به شکل چویا میبینی و صدای چویا رو میشنوی..
مکث کردم و عروسکی که از قبل برای توهمش کنار گذاشته بودم اوردم
+ حالا میتونی بیدار بشی..
چشماشو باز کرد
نگاهی به عروسک انداخت و بی اختیار بغلش کرد و بعد هم.. نگاهشو به من دوخت..
منی که.. الان کاملا به شکل چویا میدید..!
"پایان فلش بک"
دیدگاه ها (۴۷)

رمان سوم پارت دوزدهم * بخش هنتای *دوست نداری نخون گلم 🔪࿙᷍࿚ː࿙...

[•] عمارت عشق [•]Part: ²¹تو راهروی مدرسه راه میرفت، دنبال خی...

part:۸

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا 🙂یه روز مسخره ی...

دریاچه خونین:فصل اول _ پارت ۲۳ویو دازای:چند ساعت بود که دازا...

بهار بدون تو

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

یک سگ زیادی ولگرد

#Escape_from_death_April29#part3 روز خاکسپاری مدیر اجرایی ما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط