{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#Escape_from_death_April29

#Escape_from_death_April29
#part3

روز خاکسپاری مدیر اجرایی مافیا بندر یعنی ناکاهارا چویا رسید.
اون روز، قبرستون خیلی شلوغ بود..آخه یک نفر یا دو نفر برای خاکسپاری ناکاهارا که نیومده بودن...کل مافیا بندر به همراه تمام اعضای آژانس به قبرستون اومده بودن...نه اشتباه شد...برای یه لحظه حس کردم دازای اوسامو هم برای خاکسپاری نامزدش اومده...اما نه این طور نبود...اشتباه میکردم...اون ترسیده بود..خیلی هم ترسیده بود.
نمیخواست معشوقه اش رو ببینه که داره به آغوش خاک سپرده میشه
نمیخواست چهره سرد و رنگ پریده معشوقه اش رو دوباره ببینه
نمیخواست جلوی اون همه آدم شروع به گریه و زاری یا شاید داد و هوار بکنه
نمیخواست قبول کنه که دیگه ناکاهارا چویایی وجود نداره..
اوسامو نمیتونست...نه نمیتونست!!!!
البته هیچ کس اوسامو رو سرزنش نمیکرد...همه وعضیت اوسامو رو درک میکردن...روز ها و ماه ها سپری شد.. و دازای هِی شکسته تر از روز قبل میشد
ولی حتی یک بار هم اوسامو به دیدن معشوقه اش نرفت..

☆ویو:دازای☆

از وقتی که چویا توی آغوشم به خواب ابدیت رفت شش ماه و سه ساعت و بیست و پنج دقیقه است که میگذره.. حتی ثانیه اش هم بلدم..میتونم بگم...چون همین الان هم درحال شمردنم..شمردن اینکه کِی مُردم...آره دقیقا زمانی که چویا ی من مُرد، منم باهاش مُردم

گوشیم زنگ خورد جواب دادم

جواب دادم...با صدایی گرفته: الو؟ . . . .  رئیس..چه اتفاقی افتاده؟ چرا بهم زنگ زدین؟ . . . . . پس..باشه....امروز میام آژانس..فعلا

تلفن رو قطع کردم.. حالم دوباره بد شده..نه افتضاح شده..به یاد آوردن چویا مثل...لعنتی..هم بهش فکر میکنم..اشک هام میریزه...چرا چویا باید انقدر زود از پیشم میرفت؟؟

با گریه گفتم:چرا؟...چرا الان؟؟؟ چرا روز تولدت؟ چرا روزِ ....

اشک هام مانع حرف زدنم شدن..دیگه نمیتونستم حرف بزنم..فقط گریه میکردم..هم چهره چویا یادم میاد دوباره و دوباره اشک هام سرازیر میشن....بعد از چند دقیقه گریه کردن، حالم بهتر شد ولی سرم دوباره درد گرفت..احتمالا بخواطر این بود که دیشب توی نوشیدن زیاد روی کردم.
به سر دردم اهمیتی ندادم.. و رفتم سمت لباسم که بپوشم....لعنتی!! چقدر چروکه،عیبی نداره اگه بپوشمش چروکیش دیده نمیشه. لباسام رو پوشیدم و از شیشه های مشروب و کیسه های زباله که خیلی هم زیاد بودن رد شدم.... و از خونه رفتم بیرون
☆ ☆ ☆ ☆

دازای:من....اومدم

کنیکیدا سرش رو با اعصبانیت سمت من چرخوند:دازای چرا دیر....

وقتی منو دید..ساکت شد....یعنی حالم انقدر بده؟ یعنی حالم انقدر بده که کنیکیدا دلش به حالم سوخته؟

کنیکیدا:برو سمت میزت دازای...بعد از شش ماه... به محل کارت خوش اومدی

☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆

چقدر بد که نمیزاره کل پارت رو توی یک پست جا کنم...
ادامش رو الان میزارم😔💔
دیدگاه ها (۰)

آتسوشی وقتی چشمش به من خورد سریع سمتم اومد و گفت:دازای سان ح...

خب بنده دوتا رمان دیگه هم دارم..و نمیدونم الان بزارم یا هر ه...

دازای با گریه لب زد:چرا.... چرا خوابیدی؟؟؟ مگه چقدر....چقدر ...

سناریو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط