دریاچه خونین:
دریاچه خونین:
فصل اول _ پارت ۲۳
ویو دازای:
چند ساعت بود که دازای در اتاق سیاسی قصر، روبهروی فرمانروا نشسته بود و به بحثهای تکراری او دربارهی وضعیت جنگ و مرزها گوش میداد.
نقشههای زیادی روی میز پهن شده بود و هر گوشهی آن پر از علامت و نوشته بود.
فرمانروا با عصبانیت گفت:
ـ این قسمت رو دوباره بررسی کن. اگه ارتش از این مسیر حرکت کنه، ممکنه با نیروهای دشمن روبهرو بشه.
دازای خسته دستش را روی پیشانیاش کشید.
ـ چند بار باید بگم این مسیر مناسبتره؟
ـ من هنوز قانع نشدم.
دازای آهی کشید.
ـ معلومه که نشدی...
فرمانروا نگاه تندی به او انداخت.
ـ چی گفتی؟
دازای بدون هیچ تغییری در چهرهاش گفت:
ـ هیچی.
چند ساعت دیگر هم گذشت.
در نهایت فرمانروا برگهها را جمع کرد و گفت:
ـ فعلاً برو. فردا دوباره دربارهاش صحبت میکنیم.
دازای همان لحظه از جایش بلند شد.
ـ بالاخره.
فرمانروا اخم کرد.
ـ ولیعهد بودن فقط به تاج گذاشتن روی سرت نیست.
دازای دستش را در جیب لباسش گذاشت و در حالی که به سمت در میرفت گفت:
ـ میدونم. متأسفانه.
در را باز کرد و از اتاق بیرون رفت.
آکوتاگوا که بیرون منتظرش بود، چند قدم پشت سرش حرکت کرد.
ـ ولیعهد، شام...
دازای میان حرفش پرید.
ـ آکوتاگوا، اگه دوباره درباره جلسه حرف بزنی، خودمو از پنجره پرت میکنم.
آکوتاگوا کمی مکث کرد.
ـ فقط میخواستم بگم شام آمادهست.
دازای ایستاد.
ـ خب چرا از اول همینو نگفتی؟
آکوتاگوا چیزی نگفت و دازای به راهش ادامه داد.
راهروهای قصر مثل همیشه شلوغ بودند.
خدمتکارها در رفتوآمد بودند و هرکدام مشغول انجام وظایف خودشان بودند.
دازای بیحوصله از کنارشان عبور میکرد که ناگهان نگاهش به دختری افتاد که چند قدم جلوتر ایستاده بود.
موهای نانجیرنگش روی شانههایش ریخته بود.
چویا.
همان خدمتکاری که چند روز پیش هم دیده بود.
دازای برای لحظهای به او نگاه کرد.
چویا هم سرش را بالا آورد.
چشمهایشان برای چند ثانیه به هم گره خورد.
اما چیزی در نگاه چویا عجیب بود.
دازای نمیتوانست دقیقاً بفهمد چه چیزی.
نه ترس بود...
نه تعجب.
فقط یک نگاه سنگین و عجیب.
چویا خیلی زود نگاهش را پایین انداخت.
دازای چند قدم از او دور شد.
برای لحظهای ابرویش را بالا برد.
«چرا اینطوری نگام کرد؟»
چند ثانیه به آن فکر کرد.
اما خیلی زود شانهای بالا انداخت.
«مهم نیست.»
و دیگر به آن فکر نکرد.
دازای همراه آکوتاگوا در انتهای راهرو ناپدید شد.
اما برای چویا...
آن چند ثانیه به اندازهی تمام پنج ماه گذشته طول کشیده بود.
---
ویو چویا:
همین که دازای از جلوی من رد شد، نفسم را آرام بیرون دادم.
پس این...
ولیعهد وستالیس بود.
همان کسی که تمام این مدت اسمش را در ذهنم تکرار کرده بودم.
همان کسی که فکر میکردم اگر روزی ببینمش، شاید نتوانم خودم را کنترل کنم.
اما حالا...
فقط چند قدم از من فاصله گرفته بود.
دستم را آرام مشت کردم.
تصویر خانهمان دوباره جلوی چشمم آمد.
مادرم...
پدرم...
هلیا...
اشک گوشهی چشمم جمع شد اما سریع سرم را پایین انداختم.
نه.
اینجا جای گریه کردن نبود.
من برای یک هدف وارد این قصر شده بودم.
باید صبر میکردم.
باید خودم را کنترل میکردم.
یکی از خدمتکارها صدایم زد:
ـ چویا؟ چرا وایسادی؟
سریع به خودم آمدم.
ـ هان؟ چیزی نیست، بیا بریم.
راه افتادم و سعی کردم به دازای فکر نکنم.
اما هرچه بیشتر تلاش میکردم...
تصویر چهرهاش بیشتر در ذهنم میماند.
دندانهایم را روی هم فشردم.
آرام، طوری که هیچکس نشنود، گفتم:
ـ هنوز تموم نشده...
نگاهم را به انتهای راهرو دوختم.
ـ هنوز خیلی مونده، ولیعهد اوسامو.
___________________________
ادامه دارد...
(سوفی : دارم تمام سعی ام رو میکنم تا خوب بنویسم...تا حالا ادبی ننوشتم 💔)
فصل اول _ پارت ۲۳
ویو دازای:
چند ساعت بود که دازای در اتاق سیاسی قصر، روبهروی فرمانروا نشسته بود و به بحثهای تکراری او دربارهی وضعیت جنگ و مرزها گوش میداد.
نقشههای زیادی روی میز پهن شده بود و هر گوشهی آن پر از علامت و نوشته بود.
فرمانروا با عصبانیت گفت:
ـ این قسمت رو دوباره بررسی کن. اگه ارتش از این مسیر حرکت کنه، ممکنه با نیروهای دشمن روبهرو بشه.
دازای خسته دستش را روی پیشانیاش کشید.
ـ چند بار باید بگم این مسیر مناسبتره؟
ـ من هنوز قانع نشدم.
دازای آهی کشید.
ـ معلومه که نشدی...
فرمانروا نگاه تندی به او انداخت.
ـ چی گفتی؟
دازای بدون هیچ تغییری در چهرهاش گفت:
ـ هیچی.
چند ساعت دیگر هم گذشت.
در نهایت فرمانروا برگهها را جمع کرد و گفت:
ـ فعلاً برو. فردا دوباره دربارهاش صحبت میکنیم.
دازای همان لحظه از جایش بلند شد.
ـ بالاخره.
فرمانروا اخم کرد.
ـ ولیعهد بودن فقط به تاج گذاشتن روی سرت نیست.
دازای دستش را در جیب لباسش گذاشت و در حالی که به سمت در میرفت گفت:
ـ میدونم. متأسفانه.
در را باز کرد و از اتاق بیرون رفت.
آکوتاگوا که بیرون منتظرش بود، چند قدم پشت سرش حرکت کرد.
ـ ولیعهد، شام...
دازای میان حرفش پرید.
ـ آکوتاگوا، اگه دوباره درباره جلسه حرف بزنی، خودمو از پنجره پرت میکنم.
آکوتاگوا کمی مکث کرد.
ـ فقط میخواستم بگم شام آمادهست.
دازای ایستاد.
ـ خب چرا از اول همینو نگفتی؟
آکوتاگوا چیزی نگفت و دازای به راهش ادامه داد.
راهروهای قصر مثل همیشه شلوغ بودند.
خدمتکارها در رفتوآمد بودند و هرکدام مشغول انجام وظایف خودشان بودند.
دازای بیحوصله از کنارشان عبور میکرد که ناگهان نگاهش به دختری افتاد که چند قدم جلوتر ایستاده بود.
موهای نانجیرنگش روی شانههایش ریخته بود.
چویا.
همان خدمتکاری که چند روز پیش هم دیده بود.
دازای برای لحظهای به او نگاه کرد.
چویا هم سرش را بالا آورد.
چشمهایشان برای چند ثانیه به هم گره خورد.
اما چیزی در نگاه چویا عجیب بود.
دازای نمیتوانست دقیقاً بفهمد چه چیزی.
نه ترس بود...
نه تعجب.
فقط یک نگاه سنگین و عجیب.
چویا خیلی زود نگاهش را پایین انداخت.
دازای چند قدم از او دور شد.
برای لحظهای ابرویش را بالا برد.
«چرا اینطوری نگام کرد؟»
چند ثانیه به آن فکر کرد.
اما خیلی زود شانهای بالا انداخت.
«مهم نیست.»
و دیگر به آن فکر نکرد.
دازای همراه آکوتاگوا در انتهای راهرو ناپدید شد.
اما برای چویا...
آن چند ثانیه به اندازهی تمام پنج ماه گذشته طول کشیده بود.
---
ویو چویا:
همین که دازای از جلوی من رد شد، نفسم را آرام بیرون دادم.
پس این...
ولیعهد وستالیس بود.
همان کسی که تمام این مدت اسمش را در ذهنم تکرار کرده بودم.
همان کسی که فکر میکردم اگر روزی ببینمش، شاید نتوانم خودم را کنترل کنم.
اما حالا...
فقط چند قدم از من فاصله گرفته بود.
دستم را آرام مشت کردم.
تصویر خانهمان دوباره جلوی چشمم آمد.
مادرم...
پدرم...
هلیا...
اشک گوشهی چشمم جمع شد اما سریع سرم را پایین انداختم.
نه.
اینجا جای گریه کردن نبود.
من برای یک هدف وارد این قصر شده بودم.
باید صبر میکردم.
باید خودم را کنترل میکردم.
یکی از خدمتکارها صدایم زد:
ـ چویا؟ چرا وایسادی؟
سریع به خودم آمدم.
ـ هان؟ چیزی نیست، بیا بریم.
راه افتادم و سعی کردم به دازای فکر نکنم.
اما هرچه بیشتر تلاش میکردم...
تصویر چهرهاش بیشتر در ذهنم میماند.
دندانهایم را روی هم فشردم.
آرام، طوری که هیچکس نشنود، گفتم:
ـ هنوز تموم نشده...
نگاهم را به انتهای راهرو دوختم.
ـ هنوز خیلی مونده، ولیعهد اوسامو.
___________________________
ادامه دارد...
(سوفی : دارم تمام سعی ام رو میکنم تا خوب بنویسم...تا حالا ادبی ننوشتم 💔)
- ۳۶۱
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط