#رمان 🧚♀🌸
#رمان 🧚♀🌸
#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣
#پارت.شانزده 👒💚
•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•
بابا خندید و گفت :< انتخاب من انتخاب دخترمه هرچی خودش بخواد! >
متین و با لحن شوخی گفت :< ولی من آبجیمو نمیدمش به کسی مال خودمه >
هنه خندیدن به جز اون پسره ی مغرور که فقط یه لبخند مصنوعی زد :|
خانوم کاشی در جواب متین گفت :< خیله خب بابا قول میدم خوب ازش مراقبت کنم از گل نازک تر بهش نمیگم >
جو کنی آروم شده بود که نیکا گفت :< خب دیگه دیانا جان پاشو همراه آقای کاشی برید تو اتاق یه کم با هم حرف بزنید صحبت کنید >
همه حرفش رو تایید کردند که بلند شدم و به آقای کاشی ( منظورش ارسلانه ها! ) که ایستاده بود گفتم :< بفرمایید >
و بعد به سمت اتاق خودم هدایتش کردم تو همون چند دقیقه ای که تو پذیرایی بودم به اندازه ی کافی استرس گرفته بودم
ولی توی این چند ثانیه ی فاصله ی پذیرایی تا اتاقم که ارسلان پشت سرم راه میرفت استرسم دوبرابر که هیچ ده برار شد!
وارد اتاق شدیم بدون هیچ رودروایسی صندلی کامپیوترم رو عقب کشید و روش نشست منم روی تختم نشستم ،
تا خواستم حرفی بزنم گفت :< میشه اول بزارید من صحبت کنم؟ >
دیانا :< خواهش میکنم بفرمایید >
ارسلان:< ببینید خانوم رحیمی نمی دونم باید چجوری براتون توضیح بدم که قانع بشید ولی باید بهتون بگم ، راستش من علاقه ای به ازدواج ندادن و به میل خودم هم اینجا نیومدم اگه می بینید اینجا هستن به اصرار مادرمه >
اخم هام رفت تو هم گفتم :< اگه میلی نداشتید می تونستید قبول نکنید بیایید >
پوزخندی زد و گفت :< مخالفت کردم اما مادرم راضی نمیشد مادرم بعد طلاقم از زن قبلیم همش اصرار داره که دوباره ازدواج کنم و با وجود مخالفت های من بازم راضی نمیشن >
چی داشتم می شنیدم ؟
زن قبلیش ؟ طلاق ؟ به زور اومدن تو خاستگاری؟
صورتم از عصبانیت قرمز شده بود ،
دیانا :< خب چرا اینا رو به من میگید؟! >
ارسلان :< من از متین شنیده بودم شما علاقه ی زیادی به درس خوندن و ادامه ی تحصیل تون توی دانشگاه دارید ولی میخاید اول کار پیدا کنید تا پول هزینه ی دانشگاه رو خودتون بدید ، من برای این اومدم خاستگاری که اگه شما قبول کنید ما با هم یه ازدواج صوری می کنیم و میریم زیر به سقف البته این ظاهر قضیه هست ولی در واقع ما توی اون خونه مثل دو تا دوست زندگی نی کنیم و اتاق هامون هم از همدیگه جدا هست >
خیلی دلم میخاست داد بزنم و بهش فوش بدم ولی هیف نمیشد آروم و با عصبانیت گفتم :< چقدرم که شما دلسوز هستید >
خندید و گفت :<
#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣
#پارت.شانزده 👒💚
•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•
بابا خندید و گفت :< انتخاب من انتخاب دخترمه هرچی خودش بخواد! >
متین و با لحن شوخی گفت :< ولی من آبجیمو نمیدمش به کسی مال خودمه >
هنه خندیدن به جز اون پسره ی مغرور که فقط یه لبخند مصنوعی زد :|
خانوم کاشی در جواب متین گفت :< خیله خب بابا قول میدم خوب ازش مراقبت کنم از گل نازک تر بهش نمیگم >
جو کنی آروم شده بود که نیکا گفت :< خب دیگه دیانا جان پاشو همراه آقای کاشی برید تو اتاق یه کم با هم حرف بزنید صحبت کنید >
همه حرفش رو تایید کردند که بلند شدم و به آقای کاشی ( منظورش ارسلانه ها! ) که ایستاده بود گفتم :< بفرمایید >
و بعد به سمت اتاق خودم هدایتش کردم تو همون چند دقیقه ای که تو پذیرایی بودم به اندازه ی کافی استرس گرفته بودم
ولی توی این چند ثانیه ی فاصله ی پذیرایی تا اتاقم که ارسلان پشت سرم راه میرفت استرسم دوبرابر که هیچ ده برار شد!
وارد اتاق شدیم بدون هیچ رودروایسی صندلی کامپیوترم رو عقب کشید و روش نشست منم روی تختم نشستم ،
تا خواستم حرفی بزنم گفت :< میشه اول بزارید من صحبت کنم؟ >
دیانا :< خواهش میکنم بفرمایید >
ارسلان:< ببینید خانوم رحیمی نمی دونم باید چجوری براتون توضیح بدم که قانع بشید ولی باید بهتون بگم ، راستش من علاقه ای به ازدواج ندادن و به میل خودم هم اینجا نیومدم اگه می بینید اینجا هستن به اصرار مادرمه >
اخم هام رفت تو هم گفتم :< اگه میلی نداشتید می تونستید قبول نکنید بیایید >
پوزخندی زد و گفت :< مخالفت کردم اما مادرم راضی نمیشد مادرم بعد طلاقم از زن قبلیم همش اصرار داره که دوباره ازدواج کنم و با وجود مخالفت های من بازم راضی نمیشن >
چی داشتم می شنیدم ؟
زن قبلیش ؟ طلاق ؟ به زور اومدن تو خاستگاری؟
صورتم از عصبانیت قرمز شده بود ،
دیانا :< خب چرا اینا رو به من میگید؟! >
ارسلان :< من از متین شنیده بودم شما علاقه ی زیادی به درس خوندن و ادامه ی تحصیل تون توی دانشگاه دارید ولی میخاید اول کار پیدا کنید تا پول هزینه ی دانشگاه رو خودتون بدید ، من برای این اومدم خاستگاری که اگه شما قبول کنید ما با هم یه ازدواج صوری می کنیم و میریم زیر به سقف البته این ظاهر قضیه هست ولی در واقع ما توی اون خونه مثل دو تا دوست زندگی نی کنیم و اتاق هامون هم از همدیگه جدا هست >
خیلی دلم میخاست داد بزنم و بهش فوش بدم ولی هیف نمیشد آروم و با عصبانیت گفتم :< چقدرم که شما دلسوز هستید >
خندید و گفت :<
- ۶.۰k
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط