رمان عشق و عاشقی در فرودگاه
رمان عشق و عاشقی در فرودگاه
part:1۵
سهیل،اوم چه سرنوشت سختی
دیانا،اره
سوار ماشین سهیل شدم و رفتم خونه
درو باز کردم که داشتن ناهار میخوردن
که محراب تا منو دید اخماش رفت تو هم
محراب،بگو ببینم کجا بودی
دیانا،هیچی با دوستم از راه کلاس رفتیم دور زدیم
محراب،خبر نمیتونی بدی
دیانا،به ارسلان گفتم بگه ارسلان نگفتی
ارسلان،ام من یادم رفته بود حواسم نبود بگم
به ارسلان یه نشونه بدبخت شدم نشون دادم که ابرو هاشو تکون داد نگران نباش
محراب،برو لباساتو عوض کن
دیانا،باشه،ارسلان بیا
محراب،
دیانا یه باشه ای گفت و ارسلانو صدا زد و ارسلانم از پشتش رفت
محراب،خبریه من نمیدونم یه چی این وسط هس مامان
مامان دیانا،چه چیزی محراب چرا الکی گندش میکنی
پانیذ،گوز گوز بازی در نیار محراب غیرتی میرتی نشو خبری نی
محراب،نگا خیلی مشکوکه اول که دیروز داشتین واسه تصوراتتون میرقصیدین حلقه دست هم میکردین
امروز دیر اومد خونه شما نگید خودم از زبونش میکشم
مامان دیانا،عه محراب شر درست نکن خودش میاد همچی رو بهت میگه
محراب،نگه دیگه کار خودمو میکنما
مامان دیانا،باشه
مدیسا،از برادرا نصیب همه بکنه خدا
تینا،تو داشتی هم قدرشو نمیدونستی
مدیسا،کاش این از زندگی من خط بخوره من راحت بشم
دیانا،
رفتم تو اتاقم که ارسلانم پشتم اومد
سریع در اتاقو بستمو نشوندمش رو تخت
دیانا،چه گندی بود زدی چرا نگفتی
ارسلان،چکار کنم یادم رفت
دیانا،یادت رفت یا منو میخاستی خراب کنی
ارسلان،ازت بدم میاد دیگه نه اونقدر خرابت کنم نفهم
دیانا،چیزی که راجب سهیل نگفتی
ارسلان،نه حالا خوش گذشت با اقازاده
دیانا،نه خیرم چه خوشی رسوندتم خونه جایی نرفتیم ،حالا امروز واقعا باهام نمیای
ارسلان،نه نمیتونم پروژه دارم
دیانا،گندت بزنن
ارسلان،ناهار نمیخوری
دیانا،نه حوصله محرابو ندارم وگرنه عین سگگگ گشنمه رفتی پایین به محراب بگو بیاد بالا میخام بهش بگم
ارسلان،کلتو میکنه
دیانا،عهههه چرا تو دلمو خالی میکنه
ارسلان،حالا از من گفتن بود
دیانا،باشه برو میگی ها باز یادت نره خودش فضولیش گل کنه بیاد پیشو بگیره بیوفته دنبالم
ارسلان،نههه
part:1۵
سهیل،اوم چه سرنوشت سختی
دیانا،اره
سوار ماشین سهیل شدم و رفتم خونه
درو باز کردم که داشتن ناهار میخوردن
که محراب تا منو دید اخماش رفت تو هم
محراب،بگو ببینم کجا بودی
دیانا،هیچی با دوستم از راه کلاس رفتیم دور زدیم
محراب،خبر نمیتونی بدی
دیانا،به ارسلان گفتم بگه ارسلان نگفتی
ارسلان،ام من یادم رفته بود حواسم نبود بگم
به ارسلان یه نشونه بدبخت شدم نشون دادم که ابرو هاشو تکون داد نگران نباش
محراب،برو لباساتو عوض کن
دیانا،باشه،ارسلان بیا
محراب،
دیانا یه باشه ای گفت و ارسلانو صدا زد و ارسلانم از پشتش رفت
محراب،خبریه من نمیدونم یه چی این وسط هس مامان
مامان دیانا،چه چیزی محراب چرا الکی گندش میکنی
پانیذ،گوز گوز بازی در نیار محراب غیرتی میرتی نشو خبری نی
محراب،نگا خیلی مشکوکه اول که دیروز داشتین واسه تصوراتتون میرقصیدین حلقه دست هم میکردین
امروز دیر اومد خونه شما نگید خودم از زبونش میکشم
مامان دیانا،عه محراب شر درست نکن خودش میاد همچی رو بهت میگه
محراب،نگه دیگه کار خودمو میکنما
مامان دیانا،باشه
مدیسا،از برادرا نصیب همه بکنه خدا
تینا،تو داشتی هم قدرشو نمیدونستی
مدیسا،کاش این از زندگی من خط بخوره من راحت بشم
دیانا،
رفتم تو اتاقم که ارسلانم پشتم اومد
سریع در اتاقو بستمو نشوندمش رو تخت
دیانا،چه گندی بود زدی چرا نگفتی
ارسلان،چکار کنم یادم رفت
دیانا،یادت رفت یا منو میخاستی خراب کنی
ارسلان،ازت بدم میاد دیگه نه اونقدر خرابت کنم نفهم
دیانا،چیزی که راجب سهیل نگفتی
ارسلان،نه حالا خوش گذشت با اقازاده
دیانا،نه خیرم چه خوشی رسوندتم خونه جایی نرفتیم ،حالا امروز واقعا باهام نمیای
ارسلان،نه نمیتونم پروژه دارم
دیانا،گندت بزنن
ارسلان،ناهار نمیخوری
دیانا،نه حوصله محرابو ندارم وگرنه عین سگگگ گشنمه رفتی پایین به محراب بگو بیاد بالا میخام بهش بگم
ارسلان،کلتو میکنه
دیانا،عهههه چرا تو دلمو خالی میکنه
ارسلان،حالا از من گفتن بود
دیانا،باشه برو میگی ها باز یادت نره خودش فضولیش گل کنه بیاد پیشو بگیره بیوفته دنبالم
ارسلان،نههه
- ۶.۸k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط